شنبه دوم بهمن 1389
امام زمان عج و سرانجام یهود
امام زمان (علیه السلام )و سرانجام يهود
يكي از دشمنان خطرناك مهدي (ع)و يارانش، يهود است؛ خداوند تبارك و تعالي مي فرمايد:«همانا شديدترين مردم، در دشمني با آنان كه ايمان آورده اند، يهوديان و مشركان هستند».(1)
چنان كه از بعضي روايات استفاده مي شود، سفياني - سخت ترين دشمن امام زمان (ع)-از جانب غربي ها و يهود حمايت مي شود.اساساً سفياني را براي حمايت از مرزهاي اسرائيل و سركوب نيروهاي انقلابي، روي كار مي آوردند، تا اربابان او از خطر حمله ي سپاه خراساني و ياوران مهدي(ع)-كه براي آزادي قدس، به حركت آمده اند-در امان باشند در آياتي از سوره ي مباركه ي اسراء چنين آمده است :«ما به بني اسرائيل در كتاب (تورات) اعلام كرديم كه دوبار در زمين، فساد خواهيد كرد و برتري جويي بزرگي خواهد نمود*هنگامي كه نخستين وعده فرا رسد، گروهي از بندگان پيكارجوي خود را بر ضد شما مي انگيزيم (تا شما را سخت در هم كوبند؛ حتي براي به دست آوردن مجرمان)، خانه ها را جستجو مي كنند و اين وعده اي است قطعي*سپس شما را بر آنها چيره مي كنيم و شما را به وسيله دارايي ها وفرزنداني كمك مي كنيم و نفرات شما را بيشتر قرار مي دهيم*اگر نيكي كنيد، به خودتان نيكي مي كنيد؛ و اگر بدي كنيد باز هم به خود مي كنيد و هنگامي كه وعده دوم فرا رسد، (آنچنان بر شما سخت خواهند گرفت كه)آثار غم و اندوه در صورت هايتان ظاهر مي شود؛ داخل مسجد (الاقصي)مي شوند و همان گونه كه بار اول وارد شدند؛ و آنچه را زير سلطه ي خود مي گيرند، در هم مي كوبند».(2)
امام صادق (ع)در تفسير «بندگان پيكارجوي خود را بر ضد شما مي انگيزيم»فرمودند:آنان كساني هستند كه خداوند، قبل از ظهور قائم، آنها را برمي انگيزد و آنان، دشمني از دشمنان آل پيامبر را فرا نمي خوانند مگر اينكه او را به قتل مي رسانند».(3)
عياشي در تفسير خود، از امام باقر(ع)روايت كرده كه حضرت، پس از تلاوت آيه ي«بعثنا عليكم عباداً لنا» فرمودند:«او، قائم و ياران اويند كه داراي قوت و نيروي زيادي هستند»(4).از امام صادق (ع)نقل شده كه آن حضرت، آيه ي شريفه ي فوق را تلاوت فرمود؛ يكي از ياران عرض كرد:فدايت شوم!اينها چي كساني هستند؟ حضرت سه مرتبه فرمود:«به خدا قسم!آنان اهل قم هستند».(5)
بنا به ظاهر روايات موجود در منابع شيعه و سني، مراد از نبرد مسلمانان با يهود در آخرالزمان، همين نبرد است؛ چنان كه از پيامبر اكرم (ص)نقل شده كه فرمودند:«قيامت برپا نمي شود، مگر آنكه بين ملسمانان و يهود، كارزاري رخ مي دهد؛ به گونه اي كه مسلمانان، همه آنها را به هلاكت مي رسانند، تا جايي كه اگر شخصي يهودي (محارب)در پشت صخره يا درخت، پنهان شود، آن سنگ و درخت به صدا درآيد و گويد:اي مسلمان!اين يهودي (محارب)است كه در پناه من مخفي شده، او را هلاك كن!».(6)از روايات ياد شده به دست مي آيد كه خداوند، به وسيله ي ايرانيان، زمينه ي ظهور را فراهم مي كند و مقاومت يهود در برابر مسلمانان، در چند نوبت است كه نابودي نهايي يهود، به دست حضرت مهدي (ع)است.
بيرون آوردن تورات اصلي، از غار انطاكيه و كوهي در شام و فلسطين و درياچه ي طبريّه، توسط حضرت مهدي (ع) و استدلال آن حضرت بر يهوديان نيز، نمونه اي از برخوردهاي فرهنگي است كه در مقام ارائه ي برهان، از آن استفاده مي شود.از پيامبر (ص)نقل شده كه فرمود: «تورات و انجيل را از سرزميني كه انطاكيه ناميده مي شود، بيرون مي آورد».(7)حضرت رسول (ص)فرمود: «صندوق مقدس، از درياچه ي طبريّه به دست وي آشكار مي شود و يارانش آن را آورده و در پيشگاه او در بيت المقدس قرار مي دهند و چون يهوديان آن را مشاهده نمايند، جمعيت زيادي از آنها اسلام مي آورند كه حدود سي هزار هستند».(8)
پي نوشت :
*برگرفته از :حضرت مهدي (ع)؛ از ظهور تا پيروزي، سيد حسين تقوي، صص 301-304.
1.سوره ي مائده (5)، آيه ي 83.
2.سوره ي اسراء (17)، آيات 4-7.
3.تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 138.
4.همان.
5.بحاالانوار، ج60، ص 216.
6.مسند احمد، ج 2، ص417، معجم احاديث الامام المهدي، ج 1، ص 312.
7.بحارالانوار، ج51، ص 25.
8.معجم احاديث الامام المهدي، ج1، ص 344؛ الملاحم و الفتن، ص 69.
یکشنبه هفدهم بهمن 1389
اسلام شناسی
چکیده
دو دیدگاه مختلف از اسلام با تفاوتهاى اساسى در اصول و
فروع، بلافاصله پس از رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در صحنه هاى سیاسى،
اجتماعى، فرهنگى و دینى ظاهر گردید که تاکنون نیز به صورت دو نگرش مستقل و جدا از
هم در تمام زمینه ها وجود داشته است. این دو نگرش از آغاز پیدایش، در قالب دو گروه
اقلیّت و اکثریت پدیدار گشت و به مرور زمان، به دو مذهب بزرگ به نام «شیعه» و
«سنّى» معروف شد. هر کدام از این دو مذهب تحوّلات و فراز و نشیبهاى گوناگونى را در
طول تاریخ به خود دیده است. تقریباً، در تمام این تحولات تاریخى، طیف اکثریت
(سنّى) حاکمیت سیاسى را در اختیار داشته و غالباً از آنچه در توان داشته علیه رقیب
خود، فروگذار نکرده است. با این حال، اقلیّت شیعه با برخوردارى از فرهنگ قوى اهل بیت
پیامبر(علیهم السلام)همیشه در برابر رفتار غالباً غیر متناسب گروه اکثریت، هویت دینى
و مذهبى خود را حفظ نموده و از موقعیت فرهنگى و اجتماعى خود به خوبى دفاع کرده است.
از آنجا که، هر یک از این دو مذهب به نوبه خود، مدعى اصالت
و تقدّم در پیدایش می باشد، از اینرو، این تحقیق در زمینه ظهور و شکلگیرى این دو
فرقه و اینکه آیا در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، نشانى از آن دو در گفتار
آن حضرت وجود داشته است یا نه، صورت گرفته است.
مفهوم «سنّت»
الف ـ در لغت
واژه «سنّت» در لغت، به معناى طریقه، سیره و روش آمده;(
[1]) چنان که در قرآن کریم نیز به همین معنا به کار رفته است، آنجا که می فرماید:
«سنة اللّهِ فِى الّذینَ خَلوا مِن قبلُ و لَن تجدَ لِسنّتِه للّهِ تبدیلاً»
(احزاب: 162); این سنّت خداوند در اقوام پیشین است و براى سنّت الهى هیچگونه تغییرى
نخواهى یافت.
طریقه و روش خداوند در امّتهاى پیشین این بوده که اگر گروهى
دست به فساد و ایجاد اضطراب در بین مردم مىزدند، گرفتار عذاب الهى گردیده، نابود می
شدند. این روش خداوند تغییرناپذیر است و اگر مسلمانان چنین کارى انجام دهند نیز
سرنوشت امم گذشته را خواهند داشت.( [2]
)
ب ـ در اصطلاح
«سنّت» در اصطلاح شرعى، به معناى سیره و دستور شارع است،
اعم از دستور قولى، فعلى و امضایى،([3]) سنّت بدین معنا، در فقه به کار می رود و یکى
از ادلّه شرعى است.
«سنّت» در اصطلاح کلامى، معمولاً همراه با کلمه «اهل»، یعنى
«اهل السنّة» و یا به اضافه واژه «الجماعة»، یعنى «اهل السنّة و الجماعة»([4]) می
آید. این اصطلاح که به معناى گروه و فرقهاى از مسلمانان با عقاید خاص است، به
موارد ذیل اطلاق می گردد:
کاربردهاى اصطلاح «اهل السنّة»
1. مقابل شیعه و به معناى انکار نص در خلافت: «اهل السنّة»
به کسانى گفته می شود که منکر وجود نص در خلافتند و بر این پندارند که تعیین جانشین
پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به مردم یا «اهل حلّ و عقد» واگذار شده و خود آن
حضرت کسى را به این منصب معرفى نکرده است.([5])
2. مخالفان تأویل: کسانى که مخالف تأویل و تغییر بودند و به
ظواهر قرآن و حدیث عمل می کردند; مانند حنابله و اهل حدیث، که به آنها «اهل
السنّة» گفته می شد.([6])
3. مخالفان بدعت: «اهل السنة» به کسانى که با بدعتگذارى
مخالفت می کردند و ـ به قول خودشان ـ از سلف صالح پیروى می نمودند، اطلاق می شد. این
معنا نزد متأخران اشاعره شایع بوده; آنها مذاهب دیگر را به بدعت گذارى متهم می
کردند و «اهل البدعة» می خواندند.([7])
در اینجا، اصطلاح «اهل السنّة» بهمعناى اول (منکران نص در
خلافت) مورد بحث است و اینکه این اصطلاح از چه زمانى پیدا شده است؟ اهل سنّت پیرو
هر مذهبى باشند، بر این مسأله اتفاق نظر دارند که تعیین خلیفه رسول خدا(صلى الله
علیه وآله) به رأى مردم واگذار شده است. در زمینه پیدایش مذهب اهل سنّت (به مفهوم
انکار نص در خلافت و امامت) نظریات و اقوالى وجود دارد که در اینجا به آنها اشاره می
گردد، ولى نقد و بررسى این نظریه ها به فرصت دیگرى نیازمند است:
پیشینه اصطلاح «اهل السنّه»
1. زمان صحابه: آنچه از کلام اهل حدیث و اشاعره برمی آید این
است که اصطلاح «اهل السنّة و الجماعة» در عصر صحابه معروف بوده و از آن زمان، در میان
مسلمانان رواج یافته است.([8])
2. اوایل قرن دوم: طبق این نظریه، اصطلاح «اهل السنّة» در
اوایل قرن دوم، اولین بار در رساله عمر بن عبدالعزیز و بر ضد نظریه قدریه به کار
رفته است. پیش از این تاریخ، در عصر صحابه و تابعان، این اصطلاح وجود نداشته و به
معناى مورد بحث استعمال نشده است.([9])
3. عصر خلفاى عباسى: برخى از تاریخ نویسان و متکلمان پیدایش
اصطلاح «اهل السنة» یا «سنّى» را زمان خلفاى عباسى می دانند. اعیان الشیعه به نقل
از ابوحاتم رازى، چنین می نویسد: در زمان صحابه، عدهاى از مسلمانان رابطه خوبى با
على بن ابى طالب(علیه السلام)نداشتند و از عثمان پیروى می کردند. این گروه در زمان
خلفا و بنى امیّه به نام «عثمانی ها» خوانده می شدند، اما در عصر عباسى، به تدریج
این نام منسوخ گردید و عنوان جدیدى به اسم «سنّى» یا «اهل السنّه» پدید آمد و بر
مخالفان على(علیه السلام) اطلاق گردید.([10])
برخى از متأخران قول دوم را ترجیح داده و به این نتیجه رسیدهاند
که اصطلاح «اهل السنّة» یا «سنّى» در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز پیدا شده و پیش
از آن چنین اصطلاحى وجود نداشته است; به این دلیل که در عصر صحابه، به خصوص زمان
خلفاى سهگانه، نقل و نوشتن حدیث بکلى ممنوع بود. شعار «حسبُنا کتابُ اللّه» که
توسط عمر سر داده شد، در فضاى اجتماع آن روز حاکم گردید و با ناقلان احادیث نبوى
به شدّت برخورد می شد; چنان که نقل شده است برخى از صحابه بزرگ مانند عمّار یاسر،
ابو درداء و ابن مسعود به دلیل نقل حدیث و مسائل این چنین کتک خوردند و مورد اذیت
و آزار قرار گرفتند.([11]) عمر به ایشان می گفت: احادیث پیامبر چیست که نقل می کنید؟
فقط به قرآن عمل کنید و روایات رسول خدا را کم کنید! اگر این کار را کردید، من با
شما شریک هستم!»([12])
آنچه از مجموع قراین و شواهد تاریخى و اوضاع و احوال زمان
صحابه برمی آید این است که پس از رحلت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، گروهى از
مسلمانان، که اکثریت را دارا بودند، در مقابل پیروان على(علیه السلام) قرار گرفته
و مذهب کلامى اهل سنّت به معناى انکار نص در خلافت و امامت را بنیاد نهادند. آنان
ابوبکر را به عنوان جانشین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) برگزیدند. اما اصطلاح
«سنّى» یا «اهل السنّة» به این معنا نه در سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله) وجود
داشته و نه در عصر صحابه و حتى تابعان، بلکه این اصطلاح بعد ـ شاید پس از انقراض
بنى امیّه ـ شایع شده است. زیرا:
اولاً، در زمان خلفاى راشدین با نقل حدیث به شدت مخالفت می
شد و تقریباً تا پایان قرن اول، این وضع ادامه داشت. هنگامى که ابابکر به خلافت رسید،
مردم را جمع کرد و فرمان داد که کسى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) حدیث نکند;
چون کتاب خدا در اختیار است و به حلال و حرام آن عمل می شود. در عهد خلیفه دوم و
سوم نیز بر این امر تأکید می شد، به خصوص عمر که در زمان خلافت خود، با شدت بیشترى
با نقل حدیث برخورد می کرد. احادیث موجود از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به
دستور خلیفه دوم سوزانیده شد و ناقلان آنها مورد عتاب عمر قرار گرفتند.([13])
ثانیاً، خلفاى عباسى مذهب اهل سنّت را مذهب رسمى دنیاى
اسلام قرار دادند و با تمام قدرت از آن حمایت نموده، با تشیّع مخالفت می کردند; زیرا
این روش را در حفظ قدرت و سیاست خود مؤثر می دانستند. به همین دلیل، با اهل بیت پیامبر(صلى
الله علیه وآله) و پیروانشان شدیداً برخورد می کردند و از هیچ ظلمى نسبت به آنها
دریغ نمی ورزیدند. از اینجا بود که اصطلاح «سنّى» و مذهب کلامى و فقهى ایشان رشد
کرد و در برابر شیعه قرار گرفت و تا امروز نیز ادامه یافته است.([14])
بنابراین، در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، صحابه و حتى
تابعان نشانهاى از اصطلاح «اهل سنّت» یا «سنى» به معناى موردنظرنبود، اگرچه گروه
مخالف شیعه با نگرش انکار نص در خلافت و امامت، بلافاصله پس از رحلت رسول اکرم(صلى
الله علیه وآله) با عناوینى مانند «عثمانیه» پـدید آمد و به تدریج رشد کرد. اصطلاح
«اهل سنّت» یا «سنى» در زمان عباسى نضج گرفت و میان مسلمانان جا افتاد; چون
خلفاىعباسى اغلب سنّىِ متعصب بودند وبـه دلیل مسائل سیاسى از مذهب تسنّن، به خصوص
مذهب حنفى پشتیبانى می کردند و بدین وسیله، در شرق و غرب کشور اسلامى، مذهب اهل
سنّت گسترش یافت.
مفهوم «شیعه»
الف ـ در لغت
واژه «شیعه» در لغت، به معناى اَتباع، انصار و پیروان آمده
است; بدین معنا که اگر کسی از شخصى پیروى کند و دوستى و محبت او را در دل داشته
باشد و از او حمایت نماید، به او «شیعه» گفته می شود. لفظ «شیعه» به این معنا، بر
مفرد، جمع، مرد و زن ـ بالسّویّه ـ اطلاق می شود([15]) و به همین معنا، در قرآن کریم
به کار رفته است; آنجا که می فرماید: «هذا مِن شیعتِه و هذا مِن عدوّهِ فاستغاثَهُ
الّذی مِن شیعتِه عَلى الّذی مِن عدوِّه» (قصص: 15); یکى از پیروان او ـ موسى(علیه
السلام) ـ و دیگرى از دشمنانش. آنکه از پیروانش بود، بر ضدّ کسى که دشمن وى بود،
از او یارى خواست.
همچنین کلمه «شیعه» در لغت، به معناى فرقه و طایفهاى که بر
امرى موافقت کنند، بدون تبعیت و پیروى از یکدیگر، نیز آمده([16]) و به همین معنا
در قرآن مجید نیز به کار رفته است. «و اِنّ من شیعتِه لابراهیمُ» (صافات: 83); بی
گمان، ابراهیم از شیعیان او ]نوح[ است.
معلوم است که حضرت ابراهیم(علیه السلام)صاحب شریعتى مستقل
بوده و از حضرت نوح(علیه السلام) پیروى نمی کرد، ولى به دلیل آنکه او در دین و
دعوت به توحید، با حضرت نوح(علیه السلام)هماهنگ بود و هر دو هدف واحدى را دنبال می
کردند، از اینرو، به «شیعه نوح» تعبیر شده است.([17])
ب ـ در اصطلاح
«شیعه»، به مفهوم کلامى آن، به گروهى از مسلمانان اطلاق می
شود که ولایت و محبت على بن ابى طالب(علیه السلام) و سایر امامان معصوم(علیه
السلام)از فرزندان او را در دل دارند و از ایشان پیروى می کنند. به عقیده شیعیان،
منصب امامت و خلافت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) همانند نبوّت، یک منصب الهى است
و از این رو، امام باید با نص خاصى از جانب خدا یا رسول او(صلى الله علیه وآله) تعیین
شود و مردم نمی توانند از پیش خود، امام و جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله) را
مشخص سازند. شخص امام نیز باید از ویژگی هایى از قبیل عصمت برخوردار باشد، وگرنه
هر کسى لیاقت و شایستگى احراز مقام امامت را ندارد.([18])
هر چند معناى لغوى کلمه «شیعه» اختصاص به گروهى خاص ندارد و
به مطلق انصار و اتباع اطلاق می شود، ولى در اصطلاح کلامى، این واژه اسم خاصى براى
پیروان امام على(علیه السلام)قرار گرفته است، به گونهاى که هرجا با شنیدن آن، همین
معنا به ذهن تبلور می کند; زیرا یکى از ویژگی هاى این گروه اعتقاد به برترى
حضرتعلى(علیه السلام) برهمه صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله)است و بدینروى، از او
پیروى می کنند.
با این حال، سؤالى که مطرح می شود این است که اصطلاح «شیعه»،
به این معنا، از چه زمانى پدید آمده و چگونه شکل گرفته است؟ در اینجا، به برخى
اقوالى که در این زمینه وجود دارند اشاره گردد.
پیشینه اصطلاح «شیعه»
1. زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله);
2. زمان عثمان توسط فردى به نام عبداللّه بن سبأ;
3. زمان خلافت امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(علیه السلام);
4. پس از زمان امیرالمؤمنین على(علیه السلام)در طى حوادث
گوناگون و تحولات سیاسى ـ اجتماعى.([19])
از این اقوال و نظریه ها آنچه بیش از همه قابل توجه می باشد
قول اول و دوم است; نظریه اول به لحاظ آنکه با شواهد تاریخى و احادیث نبوى سازگار
است و قول دوم به دلیل آنکه از طرف دشمنان تشیّع براى تضعیف شیعه طراحى و اجرا گردیده
حسّاسیتبرانگیز است. از اینرو، لازم است به اختصار، به این دو نظریه اشاره شود:
پیدایش شیعه در عصر
رسالت
پیدایش مذاهب اسلامى به صورت رسمى، به پس از وفات پیامبر
اکرم(صلى الله علیه وآله) باز می گردد و در زمان حیات آن حضرت، وجودى نداشتند، چون
تنها مرجع دینى و سیاسى ـ اجتماعى در عصر پیامبر، شخص ایشان بود و سخن آن حضرت در
همه منازعات و گفتوگوها میان مسلمانان عنوان «فصل الخطاب» داشت; به نحوى که هیچ کس
نمی توانست علناً در برابر کلام حضرت مخالفت کند. خداوند در این زمینه، خطاب به
مسلمانان می فرماید: «فَاِن تَنازَعتم فى شىء فرُدّوهُ اِلَى اللّهِ و الرَّسولِ»
(نساء: 59); هرگاه در چیزى نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید و از
آنها داورى بطلبید. در جاى دیگرى نیز آمده است: «یَا اَیُّها الّذینَ آمنوا
لاتُقدِّموا بینَ یَدى اللّهِ و رسولِه» (حجرات: 1); اى کسانى که ایمان آوردهاید،
چیزى را بر خدا و رسولش مقدّم نشمارید و بر آنان پیش نگیرید.
با این حال، در جریان مبارزات مسلمانان و نبردهاى با کفار و
مشرکان در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز گرایشهاى مختلفى وجود داشت
که گاه آثار و نشانه هاى آن در صحنه هاى سیاسى و نظامى نمودار می شد. در اثر
تحولات و حوادث گوناگون، به تدریج حب و بغضهایى در میان یاران پیامبر(صلى الله علیه
وآله)پدیدار شد و گروه هاى کوچکى به شکل غیررسمى پدید آمدند. عدهاى از صحابه بزرگ
از همان اوایل بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، مجذوب على(علیه السلام)شدند و به
نام «شیعه على(علیه السلام)» شهرت یافتند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نیز اسم
شیعه را بارها به آنان اطلاق نموده و مکرّر آنها را به عنوان «شیعه على(علیه
السلام)» مورد خطاب قرار داده بود. بشارتهایى که پیامبر اکرم به شیعیان على(علیه
السلام) داده بسیار است و ما را به این نتیجه رهنمون می سازد که اصطلاح «شیعه» در
زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز متداول بوده و گروهى به این نام معروف بودهاند.
بسیارى از منابع شیعه و سنّى به این موضوع اشاره دارند که
تعدادى از اصحاب پیامبر مانند مقداد، ابوذر، عمّار و سلمان در زمان حیات رسول
خدا(صلى الله علیه وآله)، به نام «شیعه على(علیه السلام)» شهرت یافتند.([20]) پیامبر
اکرم(صلى الله علیه وآله) عنوان «شیعه» را بر این گروه از پیروان على(علیه
السلام)فراوان اطلاق کردهاند.
جابر ابن عبدالله انصارى می گوید: نزد پیامبر(صلى الله علیه
وآله) بودیم که حضرت على(علیه السلام) وارد شد. سپس پیامبر فرمودند: «والّذی نفسى
بیده، اِنّ هذا و شیعتَه هُم الفائزونَ یومَ القیامةِ»;([21]) سوگند به کسى که
جانم به دست اوست، این شخص ـ حضرت على(علیه السلام) ـ و شیعیانش در قیامت همان
رستگارانند.»
هنگامى که آیه شریفه «اِنَّ الّذینَ آمنَوا و عَمِلوا
الصّالحاتِ اولئکَ هُم خیرُ البریّة» (بیّنه: 7) نازل شد، بسیارى از اصحاب پرسیدند:
یا رسول الله(صلى الله علیه وآله)، «خیر البریّه» کیانند؟ پیامبر(صلى الله علیه
وآله)فرمودند: على(علیه السلام) و پیروانش.([22])
ابن عباس می گوید: چون آیه مزبور نازل شد، رسول خدا(صلى
الله علیه وآله)به على(علیه السلام)فرمود: «هم لنتَ و شیعتُکَ یومَ القیامةِ راضینَ
مرضّیین»;([23]) آنها (خیر البریّه) تو و شیعیانت هستید که خدا از آنها راضى و
آنان از خدا خشنودند.
در همین زمینه، حدیثى از حضرت على(علیه السلام) نقل شده است
که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آن حضرت فرمود: «اَلَم تَسمع قولَ اللّه:
"انَّ الّذینَ آمَنوا و عَمِلوا الصّالحاتِ اولئکَ هم خیرُ البریّة"؟ هم
انتَ و شیعتُک و موعدی و موعدُهم الحوضُ اِذا جاءَتِ الاممُ لِلحسابِ تَُدعونَ
غُرّاً محجّلینَ»;([24]) آیا نشنیدى کلام خداوند را که فرمود: «به تحقیق آنان که ایمان
آورده و کار نیک انجام دادهاند بهترین آفریدگانند». تو و شیعیانت بهترین آفریدگان
هستید که وعده من و شما کنار حوض کوثر است. وقتى که همه امّتها براى حساب محشور
شدند، شیعیان تو «پیشانى سفیدان» خوانده می شوند.
در حدیث دیگرى پیامبر(صلى الله علیه وآله) خطاب به على(علیه
السلام) می فرماید: «یا على(علیه السلام)، اَنَا شفعیعٌ لشیعتِک غداً اذا قمتُ
المقامَ الَمحمود فبشّرهُم بذلکَ. یا على، شیعتُک شیعةُ اللّه»;([25]) یا على(علیه
السلام) به درستى که شیعیانت گناهان و عیوبشان بخشیده است! یا على، من فرداى قیامت،
وقتى بر مقام محمود قرار گیرم، شفیع آنها هستم و ایشان را به این بشارت ده! شیعیان
تو پیروان خدایند.
از این احادیث و سیره رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، به
روشنى برمی آید که «شیعه» در زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز وجود داشته
و اصطلاح «شیعه» را آن حضرت به پیروان و محبّان حضرت على(علیه السلام) اطلاق کرده
و بشارتهایى به آنان داده است.
با توجه به این روایات که بیشتر آنها در منابع معتبر اهل
سنّت وجود دارد، به یقین، می توان گفت که دعوت به تشیع همزمان با دعوت به اسلام و
گفتن کلمه «لااله الّا اللّه» آغاز شده است; زیرا رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)
در نخستین روزهاى دعوت به اسلام، از اقوام و خویشاوندان نزدیک خود، چهل نفر را
دعوت و پذیرایى کرد و همگى را به اسلام خواند و فرمود: هر کس پیش از همه به من ایمان
آورد، خلیفه و جانشین من خواهد بود و اطاعت وى بر همه مسلمانان واجب است، این سخن
را پیامبر(صلى الله علیه وآله) سه بار تکرار کردند و هر سه بار جز على(علیه
السلام) کسى دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله)را لبیک نگفت.([26])
سیره پیامبر(صلى الله علیه وآله)به خوبى نشان می دهد که شخص
آن حضرت عقاید شیعه را در عصر رسالت براى مردم تبلیغ کردند و در اذهان مسلمانان
وارد ساختند رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) با سخنان دلنشین خود همواره پیروان
حضرت على(علیه السلام) را از چشمه علم و معرفت خویش سیراب می نمودند و فضایل و
مناقب حضرت على و ائمّه اطهار(علیهم السلام) را بیان می کردند. از اینجاست که اولین
منادیان تفکر شیعى اصحاب آن حضرت بودهاند و نهال برومند تشیّع را به دستور ایشان
غرس و آب یارى کردهاند. در نتیجه، شیعه با سابقهترین فرقه اسلامى بوده و اصطلاح «شیعه»
از زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رایج بوده است. در حقیقت، شیعه عصاره اسلام
و به تعبیر دیگر، اسلام واقعى است; زیرا بدون ولایت على(علیه السلام) و امامان
معصوم(علیهم السلام) اسلام همچون پوستهاى است بدون مغز. به هر روى، ریشه تشیع به
آغاز دعوت اسلامى باز می گردد و نام «شیعه» به وسیله پیامبر(صلى الله علیه
وآله)تبلیغ و ترویج شده است. بنابراین، در پاسخ به سؤال از اینکه مذهب شیعه در چه
زمانى پدید آمده، با اطمینان می توان گفت که در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه
وآله) و توسطشخصنبی اکرم(صلى الله علیه وآله)، شکل گرفته است.
نظریه عبداللّه بن سبا
با وجود آنکه دلایل و شواهدى از احادیث نبوى، تاریخى و
کلامى مبنى بر پیدایش تشیع در زمان رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بیش از آنچه ذکر
شد، موجود است و همگى به یقین می رساند که اصطلاح «شیعه» در عصر رسالت رایج بوده و
تعدادى از بزرگان اصحاب به نام «شیعه على(علیه السلام)» شهرت داشتهاند، در عین
حال، نظریات بىپایه و اساسى نیز وجود دارد که در واقع، از طرف مخالفان تشیّع
طرّاحى وارائه شده است. یکى از آنها نظریه «عبدالله بن سبا» است. طبق این نظریه،
مذهب تشیّع ساخته و پرداخته او بوده و در زمان خلافت عثمان رخ داده است.
بر اساس این نظریه، شخصى یهودى الاصل، اهل صنعا، از راه
خدعه و فریب، به ظاهر اسلام آورد. او به تدریج، بین مسلمانان نفوذ پیدا کرد و مردم
را به سوى على(علیه السلام) دعوت نمود و او را در خلافت، بر حق می دانست. عدهاى از
مسلمانان از او پیروى کردند و خود را «شیعه على» خواندند، بدینسان، مذهب «شیعه»
شکل گرفت. به نظر ابن سبا، على(علیه السلام) کشتهنشده، بلکه زنده است، به آسمان
عروج کرده و دوباره به زمین بازمی گردد و قیام می کند.([27])
نقد و بررسى: اگرچه این نظریه توسط دانشمندان اسلامى، به
خصوص علماى شیعه، به صورت مفصل نقد و بررسى شده و بطلان آن براى همه پژوهشگران
روشن گشته ولى با اینحال در اینجا به طور خلاصه بدان اشاره می گردد:
آنچه از منابع معتبر تاریخى و کلامى برمی آید، نشان دهنده
آن است که در قرن اول هجرى، چنین نظریهاى درباب پیدایش مذهب شیعه وجود نداشته و
حتى مخالفان تشیّع آن را ادعا نکردهاند. بر اساس تحقیقات مفصلى که انجام شده، در
سده دوم هجرى، شخصى به نام سیف بنعمر این ماجرا را نقل کرده است. سیف روایات زیادى
نقل کرده که بیشتر آنها با روایات و شواهد معروف تاریخى سازگارى ندارد و بدین دلیل،
شیعه و سنّى قایل به ضعف خبرهاى او هستند و او را «کذّاب» و «وضّاع» می دانند; به
خصوص در افسانه عبدالله بن سبا که محققان شیعه و سنّى و حتى شرقشناسان غیرمسلمان
درباره ان تحقیق کرده و ساختگى بودن این اسطوره را اثبات نموده اند; زیرا اولاً،
فردى به نام «عبدالله بن سبأ» در زمان خلافت عثمان وجود نداشته و هیچ یک از منابع
تاریخى معتبر اشارهاى به او نکرده است.
ثانیاً، به فرض وجود چنین شخصى، محال است که او در اندک
زمانى با اسلام آوردن ظاهرى، بتواند در همه اصحاب نفوذ پیدا کند و ـ به قول برخى،
براى تضعیف امّت اسلامى ـ مذهب تشیع را پدید آورد.([28]) این مسأله با توجه به
حسّاسیت اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره دین و واکنشهاى شدید آنان در
برابر مرتدّان به خوبى روشن می گردد; چرا که ممکن بود ایشان در برابر چنین پدیده
بزرگى بی تفاوت باشند، به ویژه خلیفه سوم که مدعى پاسدارى از اسلام و حفاظت حریم
آن بود، چگونه می توانست در قبال پدیده «عبدالله بن سبا» ساکت بنشیند; این در حالى
است که عثمان حتى نسبت به قضایاى کوچکتر واکنش نشان می داد و حتى برخى از صحابه
بزرگ پیامبر مانند ابن مسعود و عمّار یاسر را کتک زد.
ثالثاً، عبدالله بن سبا هیچ جا در زمره یاران امام على(علیه
السلام)نبوده و ذکرى از او به میان نیامده و به فرض صحت قضیه، می بایست در جنگها
در کنار آن حضرت می بود.([29])
از مجموع آنچه گفته شد، به این نتیجه می رسیم که ماجراى
عبدالله بن سبا ساختگى و غیرواقعى است و از طرف دشمنان شیعه براى تضعیف تشیّع
برنامهریزى و اجرا شده است. براى اهل تحقیق و منطق، روشن است که اصطلاح «شیعه» و
نامگذارى گروهى به این نام از اختراعات رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)است و شخص آن
حضرت مسلمانان را به پیروى از اهل بیت(علیهم السلام) و در رأس آنها، امیرالمؤمنین
على(علیه السلام)، دعوت کردند; همانگونه که شواهد متعددى از سیره پیامبر(صلى الله
علیه وآله) مؤیّد این سخن است. قضیه «غدیر خم» از نمونه هاى بارزى است که حقانیت
مذهب تشیّع را در موضوع خلافت روشن می سازد; زیرا اختلاف اصلى شیعه و سنّى بر
موضوع تعیین جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مسأله امامت است که در حدیث
متواتر غدیر، به خوبى بیان شده است.
منشأ اصلى پیدایش شیعه
و سنّى
هر چند بررسى عوامل دخیل در پیدایش دو مذهب شیعه و سنّى به
عنوان دو دیدگاه اصلى در جهان اسلام و اینکه چه عناصرى در پیدایش آن دو نظریه
دخالت داشته، خود موضوع مهمّى است و تحقیق مستقلى مىطلبد و می توان عوامل گوناگون
سیاسى، اجتماعى و فرهنگى را براى آن ذکر کرد که در شکلگیرى این دو نگرش تأخیرگذار
بودهاند، اما بررسى همه آنها در یک مقاله نمی گنجد. از اینرو، به مهمترین عاملى که
به نظر فریقین، موجب شکاف بین مسلمانان شده و در نتیجه، دو مذهب مستقل «شیعه» و
«سنّى» را پدید آورده است اشاره می شود:
جریان ظهور و پیشرفت اسلام در مدت 23 سال بعثت رسول خدا(صلى
الله علیه وآله) در مکّه و مدینه، تحولات فراوانى به همراه داشت، فشارهاى همه
جانبه کفار قریش در مکّه و سختگیرى آنها نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و یارانش
موجب مهاجرت مسلمانان به مدینه شد. ولى با اینحال، پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)
در مدینه نیز از تجاوزهاى مشرکان مکه در امان نماند و جنگهاى بسیارى بر مسلمانان
تحمیل گردید. طى این تحولات، به طور طبیعى، جریانهایى در داخل صفوف مسلمانان پدید
آمد و گرایشهایى بروز کرد که نشانه هاى آن، گاه در برخوردهاى سیاسى و نظامى نمایان
می شد. اختلافهاى متعددى، چه در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و چه پس
از آن در میان مسلمانان ظاهر شد که مهمترین و اساسی ترین آنها اختلاف در مسأله
خلافت و تعیین جانشین رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)بود. این مسأله باعث جدایى
مسلمانان و پیدایش دو مذهب «شیعه »و «سنّى» گردید که تا امروز این اختلاف وجود
دارد.
علماى دو مذهب بر این مسأله اعتراف دارند که اختلاف در
امامت و خلافت باعث تقسیم مسلمانان به دو گروه «شیعه» و «سنّى» شده است.
شهرستانى می گوید: بزرگترین اختلاف میان امّت اسلامى اختلاف
در مسأله امامت است; چون بر هیچ مسألهاى در اسلام شمشیرها از نیام بیرون نیامد،
آنگونه که بر مسأله خلافت و امامت در طول تاریخ، جنگهاى خونینی واقعشد.([30])
همچنین برخى دیگر از دانشمندان اهل سنّت در این زمینه، می
نویسند: اختلاف اساسى میان مسلمانان که پس از وفات رسول خدا(صلى الله علیه وآله)پدید
آمد و به پیدایش مذاهب شیعه و سنّى منجر شد، اختلاف بر سر مسأله خلافت و امامت بود
که ابتدا میان مهاجران و انصار روی داد و در نهایت، به خلافت ابوبکر منتهى گشت. در
حقیقت، همه مذاهب اسلامى، اعم از کلامى و سیاسى و مذهبى، بر محور خلافت و امامت پدید
آمد.([31])
به نظر علماى شیعه نیز مهمترین مسأله اختلافى میان
مسلمانان، که منجر به پیدایش دو مذهب شیعه و سنّى شد، اختلاف در مسأله خلافت و
امامت بود که پس از وفات رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) بروز کرد، اگرچه زمینه هاى
اختلاف میان مسلمانان صدراسلام و اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز وجود داشت
و گاه در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هم این اختلافات بروز می کرد و
عدهاى شکایت نزد آن حضرت می بردند، اما پیامبر(صلى الله علیه وآله) به زودى
اختلافات را حل می نمود. ولى اختلاف اصلى اصحاب رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)پس
از رحلت آن حضرت بر مسأله خلافت و تعیین جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله) بوده
که تا امروز ادامه یافته است.([32])
بنابراین، منشأ اصلى پیدایش دو مذهب شیعه و سنّى اختلاف در
موضوع امامت و خلافت اسلامى است که دو دیدگاه متفاوت در این زمینه وجود دارد:
اهل سنّت امامت را از اصول دین نمی دانند و شرط خاصى بجز پذیرش
مردم، براى امام قایل نیستند. به عقیده آنها، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)کسى
را به عنوان خلیفه و جانشین خود تعیین نکرد و هیچ نصّى از خدا و پیامبر(صلى الله
علیه وآله) در این زمینه نرسیده، بلکه تعیین جانشینى پیامبر(صلى الله علیه وآله)به
مردم واگذار شده و مردم پس از وفات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ابابکر را به
خلافت برگزیدند و همه باید از او پیروىمی کردند. ماجراى «سقیفه» که پیش از دفن پیکر
مطهّر پیامبر(صلى الله علیه وآله)روی داد و عدهاى سفارشهاى پیامبر(صلى الله علیه
وآله) را نادیده گرفتند بدین دلیل بود که مجریان آن، منکر نصّ در خلافت و امامت
بودند و نظریه «شورا» را در باب امامت پدید آوردند.([33]) در واقع، «سقیفه بنى
ساعده» آغاز غصب حقوق اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) و ستم به شیعیان و پیروان على
بن ابى طالب(علیه السلام)بود که صحنه هاى خونین و رقّتبارى پدید آورد و تاکنون نیز
این روند ادامه دارد.
اما شیعه و پیروان اهل بیت پیامبر(علیهم السلام)بر این
باورند که امامت از اصول دین و ارکان اساسى اسلام است; همانگونه که نبوّت یک منصب
الهى است و انبیا(علیهم السلام) از جانب خداوند به این مقام منصوب می شوند، امامت
نیز منصبى الهى است و باید با نص خدا یا پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)، کسانى بر
این مقام تعیین گردند، به عقیده شیعه، هر کس لیاقت احراز مقام امامت و جانشینى پیامبر(صلى
الله علیه وآله)را ندارد، بلکه امام باید شروطى داشته باشد که اولین آنها «عصمت»
است; یعنى امام و خلیفه پیغمبر(صلى الله علیه وآله) باید معصوم باشد تا بتواند
شؤون دینى و اجتماعى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بر عهده بگیرد. علاوه بر این،
امام باید عالمتر و برتر از همه مردم باشد، به گونهاى که هیچ کس به علم و فضل او
نرسد.([34])
به نظر شیعه، کسى پس از رسول خدا(صلى الله علیه وآله);
داراى اوصاف لازم براى امامت و خلافت نبود، به جز امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(علیه
السلام) که به اعتراف همه علماى مسلمان و غیرمسلمان، افضل اصحاب پیامبر(صلى الله
علیه وآله)بود و از جانب خدا و رسولش با نصّ جلى بر منصب امامت گمارده شد. نصوص و
احادیث نبوى مبنى بر خلافت و امامت على(علیه السلام) در منابع شیعه و سنّى فراوان
است و جاى شک و تردیدى باقى نمی گذارد، از آن جمله، می توان از حدیث غدیر، حدیث
ثقلین، حدیث منزلت و حدیث یوم الانذار نام برد که در جاى خود مفصل بحث شده است.
شیعه معتقدند که حضرت على(علیه السلام) بر اساس تعیین رسول
اکرم(صلى الله علیه وآله) و به دلیل آنکه افضل اصحاب رسول الله(صلى الله علیه
وآله) بود، خلیفه بلافصل پیامبر است و پس از ایشان یازده امام معصوم از فرزندان آن
حضرت اوصیاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هستند; پیامبر(صلى الله علیه وآله)با نص
جلّى، همه ایشان را با نام و نشان معرفى کرده است. راه شناخت امام معصوم و وصى پیامبر
آن است که علاوه بر تصریح رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، امام قبلى نیز او را به
مردم معرفى کند; شیوهاى که درباره امامان معصوم دوازدهگانه(علیهم السلام)رعایت شده
و بر این اساس، امروز امام زمان، حضرت مهدى(علیه السلام)، خلیفه خدا بر زمین است و
نظام هستى به یُمن وجود مقدس او برقرار می باشد.([35])
نتیجه گیرى و جمع بندى
آنچه از مجموع مطالب ذکر شده به دست می آید این است که
اصطلاح «شیعه»، به مفهوم کلامى، یعنى پیروان على بن ابى طالب(علیه السلام) که در
زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نیز رایج بوده و شخص آن حضرت بارها واژه
«شیعه» رابدین معنا به کار بردهاند ازاینرو، می توان گفت که واضع کلمه «شیعه» پیامبر
اکرم(صلى الله علیه وآله)است و عقاید شیعه را ایشان در اذهان بزرگان اصحاب مستقر
ساختند. اما اصطلاح «اهل سنّت»، به معناى کلامى آن، از قرن اول به بعد پیدا شد و
در عصر عباسى رشد کرد. بنابراین، پیدایش «شیعه» از نظر کاربرد و مفهوم کلامى،
مقدّم بر پیدایش «اهل سنّت» به این معناست.
برخى نظریات بی اساس درباره پیدایش «شیعه» مانند اسطوره
«عبدالله بن سبا» ساخته و پرداخته دشمنان تشیّع و زنادقه می باشد که براى تضعیف
مذهب اهل بیت پیامبر(علیهم السلام) به وجود آمده است.
منشأ اصلى پیدایش دو مذهب شیعه و سنّى اختلاف در مسأله
امامت و مرجعیت دینى و سیاسى است که اهل سنّت خلفاى سهگانه را شایسته آن می دانند
و هر که را مورد وفاق مردم قرار گرفت، مىپذیرند. اما شیعه امامت و خلافت پس از پیامبر(صلى
الله علیه وآله)را منحصراً در خاندان آن حضرت ـ یعنى على و فرزندانش(علیهم السلام)
ـ جستوجو می کنند و مرجعیت دینى و سیاسى را مطلقاً از آنان می دانند.
پى نوشتها
سین مظفر، تاریخ الشیعه، ص 8 ـ 15 / فى ظلال التشیع، ص 631ـ
ابن اثیر، النهایه، قم، مؤسسه مطبوعاتى اسماعیلیان، 1367، ج 2، ص 409
2ـ سیدمحمدحسین طباطبائى، المیزان، قم، انتشارات اسلامى، ج
16، ص 340
3ـ ابن منظور، لسان العرب، طـ2، بیروت، موسسه احیاء التراث
العربى، 1412 ق. ج 6، مادّه «سنن»، ص 397 و 398 / دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیه،
ج 3، ص 185
4 الى 6ـ محمدعمر نسفى، شرح العقاید النسفیه، پاکستان،
مکتبة رشیدیه، ص 115 ـ 116 / ص 108 ـ 110 / ص 119
7ـ همان، ص 116 / دائرة المعارف الاسلامیة الشیعیة، ج 3، ص
185
8ـ على ربّانى گلپایگانى، فرق و مذاهب کلامى، مرکز جهانى
علوم اسلامى، 1377، ص 67
9ـ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، حوزه علمیه قم،
1372، ج 1، ص 343
10ـ سیدمحسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دارالتعارف
للمطبوعات، 1403 ق.، ج 1، ص 19
11ـ جعفر سبحانى، پیشین، ج 1، ص 344 / محمدحسن مظفر،دلایلالصدق،
ج3، ص160
12ـ علاءالدین هندى، کنزالعمّال، بیروت، مؤسسه رسالت، 1409
ق.، ج 10، ص 293
13ـ مرتضى عسکرى، معالم المدرستین، المجمع العلمى الاسلامى،
1416 ق. ج 2، ص 50 ـ 52
14ـ اعیان الشیعه، ج 1، ص 19
15ـ ابن منظور، پیشین، ج 7، ماده «شیع»، ص 258
16ـ خلیل احمد فراهیدى، کتاب العین، اسوه، 1414 ق.، ج 2،
مادّه «شیع»، ص 960
17ـ سیدمحمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 17، ص 147
18ـ شیخ صدوق، فضایل الشیعه، قم، مؤسسه امام المهدى، 1410
ق. ص 15
19ـ محمدباقر صدر، نشأة الشیعه و التشیع، الغدیر، بیروت،
1417 ق. ص 14 / محمدعلى حسینى، فى ظلال التشیع، کویت، مکتبة الالفین، 1403 ق.، ص
45
20ـ شیخ صدوق، پیشین، ص 12 / محمدحسین مظفر، تاریخ الشیعه،
ص 4
21 الى 23ـ جلالالدین سیوطى، الدّرّالمنشور، بیروت، محمد امین
و حج، ج 6، ص 379
24ـ محمدعمادالدین طبرى، بشارة المصطفى، تحقیق جواد قیّومى،
مؤسسه نشر اسلایم، 1420 ق.، ص 42
25ـ سلیمان قندوزى، ینابیع الموّدة، تحقیق على حسینى، 1416
ق.، ج 1، ص 311
26ـ محمد ابوزهره، تاریخ المذاهب الاسلامیه، قاهره،
دارالفکر العربى، ص 27 / سیدمرتضى عسکرى، عبدالله بن سبا، بیروت، دارالزهرا، 1403
ق.، ج 1، ص 35 ـ 48
27ـ تاریخ المذاهب اسلامیة، ص 27
28 و 29ـ ر. ک. به: عبدالله بن سبأ، ج 1، ص 2 / اعیان الشیعه،
ج 1، ص 31 ـ 32 / عبدالله فیّاضى، تاریخ الامامیة، بیروت، مؤسسه اعلمى للمطبوعات،
1406 ق.، ص 96 ـ 110
30ـ محمد شهرستانى، الملل و النحل، عصر، مطبعة مصطفى
البابى، 1396 ق.، ص 24
31ـ تاریخ المذاهب الاسلامیة، ص 13 ـ 20
32ـ شیخ صدوق، پیشین، ص 12 ـ 13 / محمدباقر صدر نشأة الشیعه
و التشیّع، ص 83 ـ 89/ محمدعلى حسینى، فى ظلال التشیّع، ص 63
33ـ ابن خلدون، مقدمه، ج 1، ص 407 / محمد شهرستانى، پیشین،
ص 14 ـ 15 / محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج 2، ص 443 ـ 445
34ـ شیخ صدوق، اوایل المقالات، ص 7 ـ 9 / شیخ صدوق، پیشین،
ص 13 ـ 15
35ـ محمدح
معرفت -ش 40
یکشنبه هفدهم بهمن 1389
ماهیت ولایت
پیش گفتار
(یا ایها الذین آمنوا اطیعواالله
و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم)
برکسى پوشیده نیست که ادیان آسمانى و پیامآوران آنها، به
ویژه پیامبران اولواالعزم، و در راس آنان پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله همگى یک
هدف را تعقیب مىکردند و آن نجات انسان از هوا پرستى و پلیدیهاى اخلاقى و نیز رهایى
وى از اسارت و بندگى طاغوتها و رساندنش به کمال مطلوب انسانى وکرامتهاى نفسانى در
سایه توحید و خداپرستى بوده است.
اما این هدف محقق نمىشود مگر اینکه در راس جامعه، انسان هایى
قرار گیرند که خود نشانه بارز یک انسان کامل بوده و پیاده کننده احکام الهى در بین
مردم باشند. چنانکه رسول خدا صلى الله علیه و آله مىفرمایند: الناس على دین
ملوکهم .
ماهیت ولایت
گروهى بر آنند که و لایت فقیه از مسایل فقهى و فرعى است و
باید در فقه مطرح شود. گروه دیگرى، بر این باورند که مساله ولایت فقیه از سنخ
مساله امامت و ولایت ائمه معصومین: بوده و در زمره مسایل کلامى و اعتقادى به شمار
مىرود. اگرمساله مزبور را فقهى بدانیم از وظیفه فقیه و اقدام براى تصدى ولایت و نیز
از وظیفه مردم در قبول ولایت و اطاعت و فرمانبردارى از ولىفقیه سخن مىرود، ولى
اگر آن را کلامى دانستیم از نصب خداوند یا معصومین: بحثخواهد شد، بدین بیان که
ائمه اطهار: از سوى خداوند در عصر غیبت، فقها را جانشین خود در امور ولایت و
سرپرستى دین و دنیاى مردم قرار دادهاند.
از منظر فقهى امامت و ولایت - چنان که اهل سنت هم مىگویند-
تکلیف مردمى است و خداوند امر تعیین و انتخاب حاکم مردم را به خودشان واگذار کرده
است و آنها اختیار دارند هرکس را که خواستند انتخاب کنند، یا هرکس که خود به این
وظیفه قیام کرد از او فرمانبردارى کنند.
گروه دیگرى مىگویند: ولایت فقیه با حفظ جنبههاى فقهىاش
از جایگاه بلندترى بر خوردار است و از مسایل کلامى است و جزء اعتقادات محسوب
مىشود; خداوند براساس ضرورت حفظ نظام اجتماعى بشر و وجوب هدایت جوامع بشرى در عصر
غیبت، منصب امامت و ولایت معصومین: را براى فقهاى واجد شرایط قرار داده و آنها را
از سوى امامان معصوم: منصوب به نصب عام کرده است و مردم علاوه بر التزام عملى به
فرامین او باید اعتقاد قلبى هم به ولایت آنان داشته باشند.
لذا اگر کسى ولایت، حکومت و فرامین ولىفقیه واجد شرایط
رهبرى منصوب از جانب امام معصوم علیه السلام را گردن ننهاده و انکار کند مصداق این
حدیث امام صادق علیه السلام مىشود که:
رد و انکار حکم حاکم اسلامى رد و انکار ماست و رد و انکار
ما، رد و انکار بر خدا است که در حد شرک به خداست.
ثمره مهم دیگرى که بر این بحث مترتب است این است که اگر
موضوع ولایتفقیه تنها یک مساله فقهى باشد در ردیف افعال مکلفین قرار مىگیرد و
انتخاب آن از وظایف مردم است; در حالىکه اگر مساله کلامى باشد فعلالله محسوب شده
و خداوند، ولىفقیه واجد شرایط را همچون اولیاى معصوم خویش به مقام ولایت -به نصب
عام- منصوب مىکند در این صورت نقش مردم تطبیق شرایط تعیین شده بر فرد واجد شرایط
و تحقق بخشیدن به حکومت و حاکمیتش از راه آراى خویش است نه مشروعیتبخشیدن به ولایت
او.
روشنترین گواه و قرینه بر جایگاه کلامى و اعتقادى اصل ولایتفقیه،
تفکرى است که امام خمینى قدسسره، انقلاب اسلامى را بر آن اساس استوار ساخت. مردم
انقلابى و مؤمن پیرو امام نیز از امامت او بوى خوش امامت معصومین: را استشمام
کردند.
براساس همین تفکر، امت انقلابى ایران، با اقتدا به امام خویش
دست از جان و مال و فرزند خویش شستند و با اهداى صدها هزار شهید و جانباز و
مفقودالاثر در طول دوران انقلاب و جنگ تحمیلى نظام خویش را حراست کردند.
براى رفع هرگونه شبهه، یادآور مىشویم که ولایتفقیه همانند
بسیارى از مسایل کلامى دیگر، از اصول دین و مذهب به شمار نمىآید.
آیا ولایت، وکالت است
ولایتفقیه از دیدگاه اسلام و قرآن وکالت و نیابت از سوى
مردم نیست. یعنى، تنها مردم نیستند که با انتخاب و گزینش خود ولىفقیه را بر کرسى
حکومت مىنشانند، بلکه ولایتفقیه در راستاى ولایت معصومین: بوده و مانند ولایت آن
بزرگواران عهد و منصبى است الهى و از ولایت و حاکمیت مطلقه ذات اقدس حق تعالى
سرچشمه مىگیرد.
البته این بدان معنا نیست که مردم در تعیین سرنوشتخویش حقى
ندارند بلکه حاکى از حساسیتسرنوشت مردم نزد اسلام و به خاطر اهتمام و اهمیتى است
که اسلام براى سرنوشت انسانها قایل است. ملاکها و معیارهایى که در تشریع دین و
ارسال پیامبران هست، اقتضاى گزینش و نصب ولایتفقیه را دارد. شارع مقدس همچنان که
قانون و برنامه زندگى را براى بشر تشریع مىکند، ضوابط و ملاکهاى مجریان را نیز
تعیین مىکند.
در نظامهاى حکومتى غیر اسلامى بحث وکالت قابل طرح و
اجراست، زیرا در چنین نظامهایى قوانین حکومتى را مردم تهیه و تصویب مىکنند، این
مردمند که حاکم و مجرى قوانین خویش را انتخاب مىکنند و او در چارچوب همان قوانین
موظف استحکومت کند و نظم و امنیت اجتماعى را بر قرار سازد.
آیا ولایت تنها نظارت یا قیومیت است؟
قول به نظارت در واقع پذیرفتن عدم ولایت است زیرا ولایتى که
به موعظه محدود باشد، بىفایده است و چنانچه از کلیه ابزارها و اهرمها برخوردار
باشد محدود به نظارت نخواهد بود. علاوه براین در منابع اسلامى و همچنین قانون
اساسى ولایت در مرتبهاى بسیار فراتر از نظارت مطرح است.
اما شبهه قیومیت که بدون ارایه کردن استدلال عقلى و نقلى
معتبر، پیوسته تکرار مىشود، تنها مغالطهاى استبراى مشوش کردن اذهان مردم و نادیده
گرفتن و انکار کردن حقیقت و واقعیتى به نام ولایتفقیه.
این سخن که ولایتبه معناى قیمومیت است و قیم و سرپرست
محجورین بودن مربوط به اشخاص است نه اکمیتسیاسى و کشور دارى، سخن درستى است، ولى
از آن اراده باطل شده است، زیرا قایلان به ولایتفقیه مىگویند ولایت فرزانگان که
مظهر ولایتخدا، پیامبر صلى الله علیه و آله و امام علیه السلام در جامعه اسلامى
براساس موازین احکام، مصالح عقلى و نقلى است، براى فقیه ثابتشده است. روشن است این
چنین ولایتى از سوى خداوند، در واقع ولایت و حکومت مکتب اسلام و قوانین آن است که
در شخصیتحقوقى پیامبر صلى الله علیه و آله و ائمه معصومین: و پس از آنها فقهاى
واجد شرایط تجلى پیدا کرده است. مفاهیمى همچون والى، سرپرست، مدیر و مدبر به شخصیتحقوقى
والى برمىگردد نه به شخصیتحقیقى او. چه این که خود شخصیتحقوقى او هم زیر مجموعه
این ولایت است. بنیانگذار جمهورى اسلامى امام خمینى قدسسره در این باره فرمودند:
حکومت در اسلام، به مفهوم تبعیت از قانون است و فقط قانون
بر جامعه حکمفرمایى مىکند.
حکومت اسلامى، حکومت قانون الهى بر مردم است. ولایتفقیه،
ولایت قوانین الهى است و این انقلاب نه حکومت اشخاص و احزاب، بلکه به حکومتخدا
مىاندیشد.
انتخاب یا انتصاب
برخى مخالفان ولایتفقیه معتقدند که نصب، شیوه مردم
سالارانه نیست. برخى موافقان ولایت نیز به دلیل برداشت غلط و تفسیر نارساى ادله
نقلى «ولایتفقیه» بر عنوان «انتخاب» بیش از حد پافشارى مىکنند و برخى نیز بر
«انتصاب» فقیه بیش از حد معقول پافشارى مىکنند.
مفاد ادله ولایت فقیه، حاکى از انتصاب مطلق نیست، زیرا نهایت
چیزى که ادله مزبور اثبات مىکند عنوان ولایتفقیه با شخصیتحقوقى است.
ولایت، هم انتصاب است و هم انتخاب. به این معنا که مردم در
چارچوپ معین شده از جانب شرع، زعیم شایسته را شناسایى کرده و بر مىگزینند. انتخاب
در اینجا به معناى یافتن و سپس پذیرفتن است که مرز بین انتصاب و انتخاب بلکه جامع
میان هر دو است.
انتخاب زمامدار در بینش اسلامى به معناى اعطاى ولایتبه فرد
منتخب از جانب مردم نیست، که نتیجه نهایى آن وکالت وى از سوى مردم است، چه اینکه
وکالت در شرع از عقود جایز است و موکل مىتواند هر زمان که خواست وکیل خود از عزل
کند. در حالىکه ولىامر مسلمین، اگر یکى از صفات و ویژگىهاى لازم را از دست داد
خود به خود سلب صلاحیت از او شده، و توسط خبرگان مردم از مقام خویش برکنار مىگردد.
استقرار حکومت و ولایتفقیه به دو امر بستگى دارد: ثبوتا به
نصب و اثباتا به پذیرش جمهور. دلایل مثبت ولایت فقیه، فقیه واجد شرایط را ثبوتا از
سوى خدا منصوب مىداند ولى در مرحله اثبات و تحقق خارجى مشروط به پذیرش و تولى
مردم است. این ادله از مردم مسلمان و مؤمن خواسته چنین فقیه جامعشرایطى را براى
منصب ولایت و حکومتبر شؤون سیاسى- مذهبى خود برگزینند و دستورات و فرامینش را
اجرا کنند.
لسان هیچیک از ادله وارده درباره فقهاى واجد شرایط رهبرى
لسان اخبار نیست، بلکه همه آنها با لسان انشا و جعل سمت ولایت همراه است.
حاکم اسلامى باید داراى دو ویژگى باشد: مشروعیت و مقبولیت.
مشروعیتبه حاکم حاکمیت مىبخشد زیرا کسى که حکومتش مشروع نیست، حق ندارد بر مردم
فرمان براند، گرچه مقبول آنان باشد.
مقبولیت نیز به حاکم قدرت اجرایى مىدهد. از این رو کسى که
حکومتش مقبول مردم نیست، قدرت عملى و کارآیى نخواهد داشت که بر آنان حکم کند، هر
چند حکومتش از مشروعیت دینى برخوردار باشد. قرآن کریم با توجه به نیاز حکومت دینى
و رهبرى جامعه اسلامى به این دو پشتوانه مهم مىفرماید:
(یا ایها النبى حسبک الله و من اتبعک من المؤمنین)
جایگاه و ارزش راى مردم
در حکومت دینى
درباره ارزش و امتیاز راى مردم در حکومت دینى، روایات بسیارى
وارد شده است، از آن جمله، حضرت على علیه السلام در نامهاى به شیعیان از قول رسول
گرامى اسلام صلى الله علیه و آله مىفرماید:
اگر مردم با میل و رغبت ولایت تو را نپذیرند آنان را به حال
خود رهاکن.
بر این اساس بود که آن حضرت پس از رسول اکرم صلى الله علیه
و آله چون مردم را آماده پذیرش حکومت ندید، آنان را به حال خود گذاشت، تا آن زمان
که مردم خود به این باور رسیدند که تنها آن حضرت شایسته رهبرى بر مسلمانان و جامعه
اسلامى است، ازاین رو، به سویش شتافتند و او را به رهبرى بر گزیدند و با حضرتش بیعت
کردند.
حضرت على علیه السلام در پاسخ به در خواست مردم، علت پذیرش
حکومت را چنین بیان کرد:
سوگند به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر
نبود که جمعیتبسیارى گرداگردم را گرفته و به یاریم قیام کردهاند و با این کار
حجت (بر من) تمام شده است، و اگر نبود عهد و مسؤولیتى که خداوند از علما و
دانشمندان گرفته که در برابر شکمخوارگى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند
افسار شتر خلافت را رها مىساختم از آن صرف نظر مىکردم.
پس تشکیل حکومت اسلامى و رهبرى جامعه، نیازمند پشتیبانى
مردم است که با راى آنان حاصل مىشود. خواه به صورت بیعتباشد، چنانکه در باره
حضرت على علیه السلام واقع شد و خواه به صورت راهپیمایى و تظاهرات خیابانى چنانکه
براى حضرت امام خمینى قدسسره انجام شد و خواه به صورت تصویب مجلس خبرگان که نمایندگان
منتخب مردماند، چنانکه براى رهبرى معظم انقلاب حضرت آیةالله خامنهاى صورت پذیرفت.
از آنچه که گذشت، آشکار مىشود کسانى که با استناد به حکومتحضرتامیر علیه
السلام خلافت را مطلبى جداى از امامت محسوب مىدارند، مقبولیت را مشروعیتبه حساب
آورده و به خطا رفتهاند.
راى مردم و مشروعیت
از مباحث گذشته روشن شد که نه مفاد ادله اثبات حکومت و ولایتفقیه
این است که راى مردم مشروعیت و به تعبیر برخى، وجاهت قانونى مىآورد و نه مواد
قانون اساسى.
بااین حال، برخى که به این نکته توجه نداشتهاند- یا
نخواستهاند بدانند- این دو مقوله را به یک معنى گرفته و گفتهاند:
1- طبق قانوناساسى مشروعیت رهبرى و همه نهادهاى قانونى و
مدنى نظام جمهورى اسلامى راى ملت است.
2-... مصوبات شوراى بازنگرى پس از تایید و امضاى مقام رهبرى
باید از طریق مراجعه به آراى عمومى به تصویب اکثریتشرکت کنندگان در همهپرسى
برسند. یعنى تایید و امضاء رهبرى بر تغییرات قانوناساسى بدون تایید نهایى مردم
فاقد وجاهت قانونى است.
پیش از این اشاره شد مفهوم مشروعیت و مقبولیت در تعاریف
حقوقى غیر از مفهوم این دو واژه در حقوق بینالملل است. مشروعیت در بینش غربى که
شالوده حکومت و نظام سیاسىشان بر قرارداد اجتماعى است، چیزى غیر از مقبولیت نیست.
چون در این گونه نظامهاى سیاسى-اجتماعى همه مشروعیتها و مقبولیتها اعم از مشروعیت
قانون اساسى، انتخاب دولتمردان و غیر آن از راى اکثریتسرچشمه مىگیرد. در
حالىکه در فلسفه سیاسى اسلام مشروعیت مفهومى عمیقتر و جایگاهى بلندتر از مفهوم
مقبولیت را دارا است و از بار اعتقادى نیز برخوردار است و به معناى گستردهتر،
انطباق با نظام تشریع و هماهنگى عمل و نظر با قرآن و سنت است.
آیةالله جوادى آملى در اینباره مىفرماید:
مشروعیت همه ارکان و نهادهاى قانونى در حکومت اسلامى و در راس
آنها ولایت و حکومت فقیه، از ولایت تشریعى الهى سرچشمه مىگیرد، اساسا هیچگونه
ولایتى جز با انتساب به نصب و اذن الهى، مشروعیت نمىیابد، و هرگونه مشروع دانستن
حکومتى جز از این طریق نوعى شرک در ربوبیت تشریعى الهى به شمار مىرود.
ویژگیهاى ولىفقیه در
متون اسلامى و قانون اساسى
براى دستیابى به جامعه آرمانى و مقدسى که در اندیشه سیاسى
اسلام ناب ترسیم شده، باید زمامدارى شایسته، مدیر، مدبر و برخوردار از همه صفات و
ویژگىهاى لازم براى رهبرى جامعه اسلامى، در راس حکومت اسلامى قرار گیرد.
حضرت على علیه السلام در این باره فرمودهاند:
آگاه باش! برترین بندگان نزد خداوند پیشواى عادل و دادگسترى
است که خود هدایتیافته باشد و دیگران را هدایت کند.
مهمترین شرایط و ویژگىها عبارت است از:
1) اسلام وایمان;
2) فقاهت و اجتهاد;
3) عدالت;
4) تقوا;
5) خداترسى;
6)شجاعت و دلیرى;
7)بینش سیاسى و اجتماعى;
8)بردبارى و شکیبایى;
9)گذشت و اغماض;
10)شرح صدر و ظرفیت روحى;
11)مردم دارى و فروتنى;
12) روحیه سازش ناپذیرى در برابر دشمن;
13) قاطعیت در اجراى احکام و حدود الهى;
14) مقبولیت و محبوبیت مردمى;
15) قدرت اداره امور و تدبیر.
در اینجا تذکر دو نکته لازم است:
علاوه بر آنها، صفات عمومى دیگر نظیر عقل، علم، قدرت و
سلامت جسمى براى حاکم شرط دانسته شده که نزد همه ملل دنیا معتبر است.
حضرت على علیه السلام درباره صفات زمامدار خطاب به مسلمانان
مىفرمایند:
شما به خوبى مىدانید که جایز نیستبراى کسى که حاکم بر
ناموس، جان و مال مردم بوده و اموال عمومى و احکام رهبرى آنان را بر عهده دارد، بخیل
باشد که در این صورت به اموال آنان آزمند مىگردد، و نه ناآگاه و جاهل، که با
نادانى خویش آنان را به گمراهى مىکشاند و نه جفاکار که با جفاى خویش رابطه خود با
آنان (مردم) را مىگسلد، و نه حیف و میل کننده بیتالمال، که در این صورت دستهاى
را به خود نزدیک کرده و دسته دیگرى را طرد مىکند و نه رشوهخوار در قضاء، که حق
را پایمال کرده، آنرا در غیر جایگاه خود قرار مىدهد، و نه تعطیل کننده سنت که
امت را بهسوى لاکتسوق مىدهد.
علاوه بر اینها در قانوناساسى نیز براى رهبر شرایطى قرار
داده شده است که عبارتند از:
فقاهت و اجتهاد
رهبر اسلامى باید در زمینه احکام و معارف دینى بهویژه در
فروعات فقهى صاحبنظر و مجتهد باشد و دستیابى او به مسایل اسلامى براساس اجتهاد و
استنباط باشد.
عدالت وتقوا
حکومت اسلامى باید به شخصى واگذار شود که نزدیکترین فرد به
مقام عصمت و بر خوردار از بالاترین مرتبه صیانت نفس و مخالفت هوى و پیروى از امر
مولا باشد.
بینش سیاسى و اجتماعى
رهبرى جامعه اسلامى باید از بینش و آگاهىهاى سیاسى و
اجتماعى لازم برخوردار باشد تا بتواند در رویدادهاى سیاسى و مسایل پیچیده اجتماعى
که هر روز در حال تحول و دگرگونى است درست موضعگیرى کند، چنانکه رسول گرامى
اسلام صلى الله علیه و آله مىفرمایند:
من عمل على غیر علم کان ما یفسد اکثر ممایصلح.
و امام صادق علیه السلام نیز فرمودند:
العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس
شجاعت اگر ولىفقیه از شجاعت و دلیرى لازم بهره نداشته باشد
نمىتواند در برابر تهدیدهاى دشمنان مقاومت کرده، امت اسلامى را از دریاى طوفان
زده حوادث هولناک به ساحل پیروزى و نجات برساند.
مدیریت
مدیریت و حسن اجراى امور از شرایط مهم رهبرى جامعه اسلامى
است. حاکم اسلامى باید از توانایى لازم اجرایى و مدیریتى برخوردار باشد، تا بتواند
جامعه اسلامى را به شایستگى اداره کند.
تدبیر
آینده نگرى، عاقبت اندیشى، تشخیص درست اوضاع زمان، شناخت
توطئهها و نیرنگهاى دشمنان از عواملى است که مدیر و رهبر جامعه را در اخذ تصمیمات
درست و تدبیر امور یارى مىدهد. ولىامرمسلمین باید از این برجستگىها به حد کمال
برخوردار باشد.
پذیرش مردم
اگر فقیهى واجد همه شرایط لازم براى رهبرى و ولایتباشد ولى
اکثریت مردم پذیراى ولایت و امامت او نباشند، تکلیف ولایتبر او منجز نمىشود، و
در صورت اعمال ولایتبه دلیل نبود پذیرش، فاقد کاربرد و ضمانت اجرا خواهد بود. از
اینرو، پذیرش مردم، شرط لازم و منجز تکلیف ولایت و رهبرى و رمز موفقیت در عمل
الهى است.
عالمان دین و حق تشکیل حکومت
آیا همه عالمان دین همانند سایر شخصیتهاى علمى فردا یا ضمن
شرکت در تشکلهاى سیاسى، از حق مساوى براى شرکت در فعالیتها یا تشکیل
حکومتبرخوردارند؟
پاسخ این شبهه از مباحث گذشته بهدست مىآید، زیرا گفتیم
حکومت اسلامى با حاکمیت قوانین دینى - اسلامى مىطلبد تا کسى بر اریکه چنین حکومتى
تکیه زند که ویژگىهاى لازم یک حاکم راستین اسلامى (یعنى برجستگىهاى برتر اخلاقى
و اسلامى و آگاهىهاى کامل به احکام و قوانین اسلامى) را دارا باشد و متخصص در
علوم اسلامى و مجتهد واجد شرایط نیز بوده باشد.
چرا رهبرى محدود به زمان خاصى نیست
عدم تعیین مدت حکومتبراى ولىفقیه هرگز به معناى
مادامالعمر بودن آن نیست چون رهبرى ولىفقیه دایرمدار شرایط و ویژگىهاى تعیین
شده در قانوناساسى است و با ناتوانى رهبر از انجام وظایف قانونى یا فقدان یکى از
شرایط از مقام خود عزل مىشود که البته تشخیص این امر بر عهده خبرگان است.
علاوه براین احتمال گرایش رهبر به استبداد نیز به دو دلیل
مردود است:
1) احتمال اینکه فقیه عادل و با تقوا که به اوج فضایل
اخلاقى و پرهیزکارى و خداترسى رسیده است، به استبداد روى آورد بسیار ضعیف است.
2) اهرمهاى کنترل که در قانوناساسى قرار داده شده است راه
هرگونه استبداد را بر روى رهبرى بسته است.
آیا اعلمیت فقهى در رهبرى شرط است؟
اعلمیت فقهى در مرحله تحقق خارجى پیوسته دچار اشکال بوده و
هست، زیرا در طول تاریخ غیبت کبرى به ندرت مىتوان زمانى را یافت که مرجعیتشیعه
در دست فقیهى اعلم از جمیع جهات، متمرکز باشد، بهطورىکه همه یا اکثر علماى هر
عصر بر اعلمیتبلامنازع یک فقیه اتفاق کرده باشند.
در التنقیح از قول آیةاللهالعظمى خویى نیز آمده است:
مشهور بین اصحاب، عدم اعتبار اعلمیت در امور مربوط به مجتهد
ولىامر مسلمانان است. اگر اعلمیتشرط بود در اخبار ائمه: باید تصریح مىشد و حتى
اگر در روایات به آن اشارهاى هم شده باشد، حتما علما ملتزم بر آن مىشدند. در
حالىکه هیچیک از علما و فقها به آن ملتزم نشدهاند.
مسؤولیتها و وظایف
رهبرى در متون اسلامى
رهبرى و حاکمیت از دیدگاه اسلام وظیفهاى سنگین و بس خطیر
است که جز از بزرگمردان دینشناس و تقوا پیشه بر نمىآید، کسانى که بر پایه کتاب
خدا و سنت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و جانشینان به حق آن حضرت فرمان برانند و
به منظور برقرارى عدالت اجتماعى، رفع ظلم و احقاق حقوق مردم به ویژه مظلومان و
مستضعفان وجود خود را وقف پاسدارى از دین خدا و خدمت کردن به خلق او بنماید. در اینجا
به برخى از وظایف حاکم اسلامى که در آیات و روایات استنباط مىشود مىپردازیم:
قرآن کریم در باره مسؤولیتها و وظایف رسول گرامى اسلام صلى
الله علیه و آله چنین مىفرماید:
(و انزلنا الیک الکتاب بالحق مصدقا لما بین یدیه من الکتاب
و مهیمنا علیه فاحکم بینهم بما انزل الله و لاتتبع اهوائهم عما جائک من الحق... و
ان احکم بینهم بما انزلالله و لاتتبع اهوائهم واحذرهم ان یفتنوک عن بعض ما
انزلالله الیک).
: و ما این کتاب را به حق، بر تو فرو فرستادیم که تصدیق
کننده همه کتابهاى آسمانى است که پیش از آن بوده و بر آنها چیره و مسلط مىباشد
پس حکم کن میان آنها با آنچه خداوند فرستاده و بهجاى پیروى از حکم حقى که بر تو
نازل شده از خواهشهاى آنان پیروى مکن... و بهآنچه خدا فرو فرستاده میان مردم
حکم کن و پیروى از خواهشهاى آنان مکن و بر حذر باش از آنان که مبادا تو را درباره
بعضى از آنچه خدا بر تو فرو فرستاده فریب دهند و تقاضاى تغییر آنرا بکنند.
از آنجا که در حکومت اسلامى حاکم به عنوان خلیفه و جانشین
پیامبر و ائمه اطهار: بر مردم حکومت مىکند، اهدافى که در این حکومتباید مورد نظر
باشد و تعقیب و اجراء گردد همان اهداف و برنامههایى است که در رسالت پیامبر صلى
الله علیه و آله مورد نظر بوده و در حکومت آن حضرت به اجرا در آمده است. یعنى همان
گونه که پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مامور و موظف بود که احکام و دستورات
الهى را در جامعه پیاده کند و به میل و هوا و هوس دیگران توجه نداشته باشد، حاکم
اسلامى نیز باید مهمترین رسالتش اجراى دستورات الهى و احکام دین او باشد.
حضرت امام قدسسره معتقد به ولایت مطلقه فقیه بودند و همان اختیارات معصوم علیه السلام را براى فقیه زمامدار قایل بودند. براساس این نظریه، فقیه همه اختیارات امام معصوم علیه السلام را دارد، هرنوع ولایتى که براى امام ابتشده براى فقیه نیز ثابت است. جز آنچه که به دلیل خاص از مختصات امام معصوم علیه السلام شمرده شده است. چنین موارد اختصاصى نیز مربوط به جنبه ولایت و حاکمیت نیست، بلکه به خاطر جهات شخصى و شرافت مقام امامت و عصمت امام معصوم علیه السلام است.
بنابراین دیدگاه، هرگاه فقیه واجد شرایط به تشکیل حکومت اسلامى توفیق یابد همان ولایتى را که پیامبر صلى الله علیه و آله و امام معصوم علیه السلام در اداره امور جامعه دارند او نیز دارد، و بر همه مردم لازم است که از او اطاعت کنند. امام قدسسره دراینباره مىفرمایند:
این توهم که اختیارات حکومتى رسول اکرم صلى الله علیه و آله بیش از حضرت على علیه السلام بود، یا اختیارات حکومتى امیر مؤمنان على علیه السلام بیشتر از فقیه است، باطل و مردود مىباشد. البته فضایل پیامبر صلى الله علیه و آله بیش از همه انسانها است، و پس از آن حضرت، فضایل امیر مؤمنان از همه بیشتر مىباشد. لیکن فضایل معنوى بیشتر، اختیارات حکومتى را افزایش نمىدهد. خداوند همان اختیارات و ولایتى که به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و امامان معصوم: در تدارک و بسیجسپاه، تعیین والیان و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داده است، براى حکومت فقیه نیز قرار داده است. نهایت تفاوت اینکه ولایتفقیه در رابطه با شخصى معین نبوده و روى عنوان عالم عادل ثابت است.
حضرت امام خمینى قدسسره در توضیح این نظریه مىفرمایند:
وقتى مىگوییم ولایت را که رسولاکرم صلى الله علیه و آله و ائمه: داشتند پس از غیبت، فقیهى عادل دارد، براى هیچکس این توهم نباید پیدا بشود که مقام فقها همان مقام ائمه: و پیامبراکرم صلى الله علیه و آله است، زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلکه صحبت از ولایتیعنى حکومت و اداره کشور و اجراى قوانین شرع مقدس که یک وظیفه سنگین و مهم است مىباشد، نه شان و مقام برتر و غیر عادى. به عبارت دیگر ولایت مورد بحثیعنى حکومت و اجراء قوانین الهى و اداره جامعه اسلامى، بر خلاف تصورى که بسیارى از افراد دارند امتیاز نیست، بلکه وظیفهاى استخطیر.
ولایت فقیه از امور قراردادى و اعتبارى عقلایى است و واقعیتى جز جعل قانونى ندارد. وقتى کسى به عنوان ولى در موردى نصب مىشود، مثلا براى حضانت و سرپرستى کسى یا حکومتى، دیگر معقول نیست در اعمال این ولایت فرقى بین رسول اکرم صلى الله علیه و آله و امام علیه السلام یا فقیه وجود داشته باشد.
به عنوان مثال ولایتى که فقیه در اجراى حدود و قوانین کیفرى اسلام دارد، در اجراى این حدود بین رسول اکرم صلى الله علیه و آله و امام معصوم علیه السلام و فقیه امتیازى نیست، حاکم، متصدى اجراى قوانین الهى است و باید حکم خدا را اجرا نماید، چه رسولالله صلى الله علیه و آله باشد و چه امام معصوم علیه السلام یا نماینده او یا فقیه عصر.
این نظریه به فقهاى بزرگى مانند شیخ مفید، طوسى، دیلمى، فاضل و شهیدین نسبت داده شده است و در میان فقهاى متاخر شخصیتهاى برجستهاى چون علامه شیخ محمد حسن نجفى (صاحب جواهر الکلام) علامه کاشفالغطاء، علامه نراقى، میرزاى بزرگ شیرازى و مؤلف عناوین سیدمحمد آلبحرالعلوم (مؤلف بلغة الفقیه) آنرا مورد تایید قرار دادهاند.
حضرت امام خمینى قدسسره این نظریه را تا آن حد بدیهى مىشمارد که مىفرماید:
قضیه ولایتفقیه، بعد از تصور اطراف، موضوع، محمول و مورد آن، به گونهاى روشن است که از مسایل نظرى شمرده نمىشود و احتیاجى به بحث و دلیل ندارد.
شنبه شانزدهم بهمن 1389
آیا مخترعان و مکتشفان کافر نزد خدا پاداش دارند؟
در
اينجا سؤ الي مطرح مي شود و آن اين که آيا مخترعان و مکتشفاني همچون “اديسون “ که
در اختراع برق زحمات جانکاهي متحمّل شد و شايد جان خود را در اين راه نيز از دست
داد، امّا دنيايي را روشن ساخت و يا مانند “پاستور” که با کشف ميکروب ميليونها
انسان را از خطر مرگ رهايي بخشيد و دهها مانند اينها، در برابر عمل خود نزد خداوند
پاداشي خواهند داشت، يا نه ؟ و اصولاًوضعيت اينها چگونه خواهد بود؟
پاسخ اين سؤ ال به طور خلاصه اين است که از نظر اسلام هر عملي با توجه به “نيّت “ و انگيزه آن ارزيابي
مي شود، نيّت به منزله روح و جان عمل است که گفته اند: “إِنَّمَا
الاَْعْمالُ بِالنِّيّاتِ” بنا بر اين بايد ديد، نيّت و قصد مخترعان و مکتشفان در
اختراع و اکتشافشان چه بوده و چيست ؟ مسلماً نيّت و قصد از سه صورت خارج نيست:
1 گاهي هدف اصلي از اختراع صرفاً يک عمل تخريبي است،
(همانند کشف انرژي اتمي که نخستين بار به منظور ساختن بمبهاي اتمي صورت گرفت ) سپس
در کنار آن منافعي براي نوع انسان نيز به وجود آمده که هدف واقعي مخترع يا مکتشف
نبوده و يا در درجه دوّم قرار داشته است. تکليف اين دسته از مخترعان کاملاً روشن
است، که نه تنها پاداشي ندارند، بلکه در برابر “نيّت “ و عمل تخريبي خود مجازات
نيز خواهند شد.
2 گاهي مخترع يا مکتشف، هدفش بهره گيري مادي و يا اسم و
آوازه و شهرت است و در حقيقت، حکم تاجري را دارد که براي در آمد بيشتر، تاءسيسات
عام المنفعه اي به وجود مي آورد و براي گروهي ايجاد کار و براي مملکتي محصولاتي به
ارمغان مي آورد، بي آنکه هيچ هدفي جز تحصيل درآمد داشته باشد و اگر کار ديگري در
آمد بيشتري داشت، به سراغ آن مي رفت. البتّه چنين تجارت يا توليدي اگر طبق موازین
مشروع انجام گیرد، کار خلاف و حرامی نیست، ولی عمل فوق العاده مقدسی هم محسوب نمی
شود. از این گونه مخترعان و مکتشفان در طول تاریخ کم نبودند. نشانه این طرز تفکّر
همان است که اگر ببینند، آن درآمد یا بیشتر از آن از طرقی که مضرّبه حال جامعه
است، تاءمین می شود مثلاً: در صنعت داروسازی بیست درصد سود می برند و در هروئین
سازی 50 درصد این دسته خاص، دومی را ترجیح می دهند (یعنی به فکر درآمد زیاد هستند،
هرچند مضرّ به حال جامعه باشد(.
تکلیف این گروه نیز روشن است؛ اینها هیچ گونه طلبی نه از
خدا دارند و نه از همنوعان خویش و پاداش اینان همان سود و شهرتی است که می خواسته
اند و به آن رسیده اند.
3 گروه سوّمی هستند که مسلماً انگیزه های انسانی دارند و
گاهی سالیان دراز از عمر خود را در گوشه لابراتوارها با نهایت فلاکت و محرومیت به
سر می برند به امید اینکه خدمتی به همنوع خود کنند و ارمغانی به جهان انسانیّت تقدیم
دارند. بدون شک این گونه افراد پاداش مناسبی از خداوند دریافت خواهند داشت این
پاداش ممکن است در دنیا باشد، و ممکن است در جهان دیگر باشد، مسلّماً خداوند عالم
و عادل آنها را محروم نمی کند، اما چگونه و چطور؟ جزئیاتش بر ما روشن نیست، همین
اندازه می توان گفت: “خداوند اجر چنین نیکوکارانی را ضایع نمی کند”. البته اگر
آنها در نپذیرفتن ایمان “جاهل قاصر” باشند، نه “جاهل مقصّر”. مساءله بسیار روشن تر
است.
بنا بر این پاداش هر عملی بستگی به “نیّت آن “ دارد و از این
جهت ارزیابی می شود که اگر نیّت خیر و نیک باشد، پاداش نیک خواهد داشت. هر چند
آنچه را که فرد خیّر نیّت و قصد کرده واقع نشود و یا خلاف آن واقع شود. چنانکه
گفته اند:
شخصی در مسیر مسافرت، بر سر چاهی رسید، میخی از چوب درست
کرد و بر زمین کوبید و افسار اسب خود را به آن بست و پس از صرف غذا و استراحت، از
آنجا حرکت کرد و آن میخ را همانجا باقی گذاشت به این نیّت که مسافران مرکب خود را
به آن ببندند و استراحت کنند و خداوند در برابر این کار خیر، به او پاداش عطا کند.
از قضا پس از چندی شخصی پیاده از کنار آن چاه می گذشت، ناگاه پایش بدان میخ برخورد
و بر زمین افتاد و بلافاصله برخاست آن میخ را از جای برکند تا دیگران همانند او از
آن آسیب نبینند.
گفته اند: این دو هرچند عملشان ضد یکدیگر بود، ولی چون هر
دو نیّتشان خیر بود، در اجر و پاداش الهی یکسان هستند؛ زیرا اوّلی نیّتش خیر
رساندن به مسافران و دوّمی نیّتش دفع ضرر از آنان بوده است.
در پایان، این سؤ ال نیز پیش می آید که هم از بعضی آیات و
هم از بسیاری از روایات ، چنین استفاده می شود که “ایمان “ و یا حتی “ولایت “ شرط
قبولی اعمال و یا
ورود در بهشت است، بنا بر این اگر بهترین اعمال هم از افراد
بی ایمان سربزند، مقبول درگاه خدا نخواهد بود.
به سؤ ال فوق چنین می توان پاسخ گفت که: مساءله “قبولی
اعمال “ مطلبی است و “پاداش مناسب “ داشتن مطلب دیگر. قبول عمل همان مرتبه عالی
عمل است. اگر خدمات انسانی و مردمی با ایمان همراه باشد، عالی ترین محتوا را خواهد
داشت، ولی در غیر این صورت به کلّی بی محتوا و بی پاداش نخواهد بود.
در زمینه ورود به بهشت نیز همین پاسخ را می توان گفت که:
پاداش عمل لازم نیست منحصرا “ورود” در جنّت باشد.
شنبه شانزدهم بهمن 1389
حقوق زنان در اسلام
حقوق بشر جهانی در حیطه نقد | زن در اسلام(حقوق زنان)
|
|
چکیده:
«کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان» از مهمترین
عهدنامههاى بین المللى است که در صدد جهانى کردن حقوق زنان بر اساس آموزهها و
مبانى فرهنگ غرب است. نوشتار حاضر بر آن است که با تحلیل و نقد این مبانى به بیان
ناسازگارى ماهوى آنها با مبانى وحیانى دین اسلام پرداخته و بر این نکته تاکید ورزد
که نمىتوان صرفا با اعمال حق شرط و ایجاد تغییرات جزئى در کنوانسیون، به نتایج و
لوازم آن ملتزم شد.
ما در عصرى بسر مىبریم که غرب در صدد جهانى کردن فرهنگ خود و حاکمیت آن بر همه جوامع است، و تلاش گسترده و برنامه ریزى شدهاى را به کار گرفته است تا ارزشها و ملاکهاى خود را تحت عناوین مختلف، بر همه کشورها چیره سازد. یکى از مهمترین و کارامدترین ابزارهاى دستیابى به این هدف، تدوین کنوانسیونها و عهدنامههاى بینالمللى با توجه به مبانى فرهنگ غرب است. براى پرهیز از اتهام، این هدف را از طریق مجامع و نهادهاى بینالمللى بخصوص سازمان ملل متحد دنبال مىکند که متاسفانه تحت نفوذ فرهنگى، اقتصادى و سیاسى غرب هستند. بیشتر این کنوانسیونها و عهدنامهها بر اساس مبانى فرهنگ غرب تنظیم شده و با مبانى فرهنگ اسلامى بسیار ناسازگارند. در کشورهاى اسلامى تلاش گستردهاى براى تطبیق آنها با فرهنگ دینى حاکم بر ملتهاى مسلمان صورت مىگیرد، ولى چون این کار بدون توجه به ناسازگارى بنیادین مبانى و پیشفرضهاى آموزههاى غربى با تعالیم دین اسلام انجام مىگیرد، غالبا منفعلانه، و توجیهگرایانه است. نمىتوان آموزههایى را که با توجه به مبانى فرهنگ غرب شکل گرفتهاند با آموزههاى الهى و وحیانى دین اسلام تطبیق داد; زیرا آن مبانى و پیشفرضها نتایج منطبق با خود را در پى دارند.
«کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه» زنان یکى از مهمترین کنوانسیونهایى است که با رویکرد پیش گفته تدوین شده و کشورهاى زیادى به عضویت آن در آمدهاند. غرب مىکوشد از طریق این کنوانسیون فرهنگ و نگاه خود به زن را به دیگر کشورها نیز صادر نماید. به همین دلیل، تلاش فراوانى در جهانى کردن آن دارد. پیام اصلى کنوانسیون مذکور یکسان سازى و برقرارى تشابه کامل بین حقوق زن و مرد و رفع هر گونه تبعیض بر اساس جنسیت است.
در حال حاضر، با توجه به الحاق بسیارى از کشورهاى جهان به این کنوانسیون، در کشور ما نیز این دیدگاه وجود دارد که جمهورى اسلامى ایران باید همانند برخى از کشورهاى اسلامى با اعمال حق شرط (1) به آن ملحق شود، تا هم از مزایاى عضویت در آن استفاده نموده و از این رهگذر بتواند دیدگاههاى خود را اعلام کند تا تاثیر مثبتى بر روند تصویب هر کنوانسیونى راجع به حقوق زنان بگذارد، و هم با اعمال حق شرط از مبانى دینى خود دفاع نماید و از اجراى آن دسته از مواد کنوانسیون که در تعارض با تعلیمات وحیانى دین اسلام استخوددارى کند. ولى سؤال اساسى این است که آیا مىتوان بین مبانى این کنوانسیون که همان بنمایههاى فرهنگ غرب استبا مبانى و زیرساختهاى تعالیم اسلامى جمع نمود؟ آیا مىتوان صرفا با حق شرط، کنوانسیون را پذیرفت و آن را با نگاه اسلام به انسان و جهان تطبیق داد؟ بخصوص که ماده 28 کنوانسیون اعلام مىدارد:
«هر حق شرطى که با هدف و ماهیت کنوانسیون منافات داشته باشد قابل پذیرش نیست.» همچنین بر فرض که اعمال تحفظات ناسازگار با ماهیت و اهداف کنوانسیون جایز باشد، آیا با توجه به اختلاف ماهوى و جوهرى مبانى آن با مبانى وحیانى ما، کشورهاى اسلامى مىتوانند به آن ملحق شوند یا خیر؟
نگارنده اعتقاد دارد که پرداختن به مبانى نظام حقوقى غرب بخصوص معاهدات و کنوانسیونهاى بینالمللى بایستهترین کارى است که مىباید توسط اندیشمندان مسلمان صورت بگیرد. در راستاى همین احساس نیاز، در این مقاله به بررسى مبانى کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان پرداخته شده تا شاید از این طریق بسیارى از پرسشها و ابهامات، پاسخ شایسته خود را بیابند.
1- حقوق طبیعى یا فطرى
حقوق فطرى حقوقى است فراتر از قوانین موضوعه که همیشه همراه انسان و لازمه دائمى هویت اوست و هدف از آن حمایت از حقوق فردى و شخصیت انسان است. این تئورى قائل به تامین حداکثر آزادى براى انسان است که قابل سلب و نقل و انتقال توسط هیچ کس حتى خود وى نیست. حقوق طبیعى برتر از اراده قانونگذار و دولت است و نسبتبه قوانین موضوعه حکومت دارد; یعنى قوانین موضوعه باید در سایه آنها شکل گرفته و تدوین شوند. این حقوق، ثابت و تغییرناپذیر بوده و بین همه انسانها مشترکند. کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان در بستر چنین اعتقاد و نگرشى تدوین یافته است. زنان بر اساس این کنوانسیون همانند مردان از حقوق مشترکى برخوردارند که فراتر از قوانین موضوعه است. این حقوق همان حقوق مشترک بین انسانهاست که در کنوانسیون از آن به «حقوق اساسى انسان» تعبیر شده است.
نکته بسیار مهمى که نباید از آن غفلت ورزید این است که پذیرش حقوق طبیعى ما را از وحى و تعالیم انبیا بىنیاز نمىسازد بویژه که انسان و جهان داراى ابعاد وجودى پیچیده و گستردهاى هستند که فقط خداوند حکیم و علیم بر آن احاطه دارد. بنابراین باید وضع قوانین با شناخت دقیق و کامل از انسان و جهان و رابطه انسان با آفریدگار خود و نیازهاى واقعى مادى و معنوى او صورت گیرد. در نتیجه حقوق فطرى به این معنا که خداوند بر اثر حکمت و رحمتخود قوانین و قواعدى را در نهاد هر انسانى قرار داده قابل پذیرش است، ولى حقوق فطرى به معناى اکتفا به قوانین طبیعى مشترک بین انسانها و بسنده نمودن به عقل انسانى و بىنیازى از تعالیم وحیانى در زندگى اجتماعى و پیمودن مسیر کمال، قابل پذیرش نیستبویژه که تشخیص «مصادیق حقوق طبیعى» و تعیین «قلمرو» آن و این که چه حقوقى جزء حقوق طبیعى هستند، نیاز به همه جانبه نگرى و شناخت واقعى و کامل انسان و جهان و پیچیدگیها و مقتضیات آنها دارد تا هم نیازهاى مادى و معنوى انسان تامین گردد و هم قوانین و ابزار لازم براى رسیدن به رشد و کمال در اختیار انسان قرار گیرد.
بزرگترین حق طبیعى هر انسانى برخوردارى از امکانات لازم براى پیمودن مسیر تعالى و کمال است که خداوند در نهاد هر بشرى قرار داده است و او حق دارد در این راه از همه ابزارها و مواهب الهى براى دستیابى به هدف خود استفاده کند، بخصوص که از دیدگاه اسلام انسان براى رسیدن به کمال و سعادت و حیات ابدى آفریده شده است و خداوند حکیم و رحیم همه ابزارهاى آن را نیز در اختیار او قرار داده و هر کس حق دارد از آنها بهره ببرد، مشروط بر این که براى دیگران در استفاده از حق طبیعىشان ایجاد مانع نکند.
احکام و قوانین، تابع مصالح و مفاسد هستند و بشر قدرت درک دقیق همه مصالح و مفاسد قوانین را ندارد و همین راز نیازمندى او به وحى، انبیا و کتب آسمانى است. نمىتوان مصالح و مفاسد را صرفا با ملاکهاى مادى و لذتجوییهاى حیوانى سنجید بلکه معیار آنها دین و وحى است. هدفمند و هماهنگ بودن تشریع و تکوین در اسلام یک اصل است و بشر با همه محدودیتهایش چگونه مىتواند به همه رازهاى تکوین آگاهى پیدا کرده و قوانین منطبق با آن را وضع نماید؟ همه انسانها اعم از زن و مرد به گونهاى آفریده شدهاند که رشد و کمالشان اقتضا مىکند و قوانینى از طرف خداوند تشریع گردیده است که ویژگیهاى تکوینى آنها طلب مىکند. و این سر اعتقاد خداجویان به انحصار حق قانونگذارى در خداوند و لزوم وضع قوانین از طریق وحى است که توسط انبیاى الهى در اختیار بشر قرار مىگیرند. تنها این قانون مىتواند حافظ کرامت ذاتى انسان باشد و هدف نهایى او یعنى لقاى خداوند و تقرب به ذات ربوبى را بر آورده سازد. (2)
شناخت همه حقایق هستى
بویژه انسان، نه در صلاحیت دولت و مردان بزرگ است آن گونه که «هگل» اعتقاد دارد
(3) ، و نه در صلاحیت اکثریت مردم آن گونه که دموکراسى غربى مدعى آن استبلکه فقط
خداوند است که آگاهى کامل به ابعاد پیچیده وجودى انسان و همه نظام خلقت و قوانین
فطرى و تکوینى دارد و بدین جهت تنها اوست که مىتواند منشا وضع قانون باشد. «روسو»
در این باره مىگوید:
«براى کشف قوانینى که به درد ملتها بخورد یک عقل کل لازم
است که تمام شهودات انسانى را ببیند ولى خود هیچ احساسى نکند، با طبیعت رابطهاى
نداشته باشد ولى کاملا آن را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد به
ما کمک کند... بنابراین فقط خداوند مىتواند براى مردم قانون وضع کند» . (4)
هدف تئورى حقوق طبیعى هر چند حمایت از انسان و شخصیت و آزادیهاى اوست، ولى اولا انسان و جهان باید در سایه دین و وحى تفسیر شوند، و ثانیا قلمرو حقوق فطرى و طبیعى نیز با توجه به تعالیم وحیانى انبیاى الهى و نیازهاى مادى و معنوى انسان تبیین شود. در این صورت تفاوتهاى تکوینى و تشریعى زن و مرد و در نتیجه تفاوت در حقوق و تکالیف آنان تبعیض و برخلاف حقوق اساسى و طبیعى بشر تلقى نخواهد شد، بلکه به دلیل کارکردهاى متفاوت زن و مرد و نقش تکمیلى آن دو براى یکدیگر و ایجاد تناسب و تعادل در نظام آفرینش، به تفاوتهاى طبیعى زن و مرد به عنوان یک ضرورت نگریسته خواهد شد.
2- اصالت انسان
مهمترین عنصر فرهنگ غرب و به تعبیرى ستون فقرات آن «اومانیسم» یا اصالت انسان است که به معناى بازگشتبه انسان به جاى خدا، بازگشتبه زمین به جاى آسمان و بازگشتبه زندگى دنیا به جاى آخرتگرایى است. (5) این اصل یکى از بنیادىترین مبانى و پایههایى است که کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان بر اساس آن پى ریزى شده است.
در این تئورى انسانها محور و خالق ارزشها هستند و تفکر انسانى است که همه چیز حتى سرنوشت موجودات را تعیین مىکند و معیار سنجش خوبیها و بدیهاست، و دین و وحى در نهایتبه گوشه انزواى زندگى فردى رانده شده و در زندگى اجتماعى نقشى ایفا نمىکند. آنچه اومانیسم به عنوان راه کمال و دستیابى به حقیقتبر آن تاکید مىکند یکى عقل و اندیشه است و دیگرى تجربه و آزمون. و شعار آن نیز حد اکثر مصرف و بهرهورى از دنیا و لذتهاى آن و رهایى از هر گونه قید و محدودیتى است. اصالت لذت و کامجویى و نگاه لذتجویانه و طلبکارانه به هر چیزى حتى خدا و دین از مهمترین آموزههاى این تئورى است; یعنى دین نیز در این نظریه در خدمت لذت قرار مىگیرد و بیشترین تاکید آن بر حقوق انسان است نه تکالیف او، و این آموزه نسبتبه خداوند هم تسرى مىیابد و انسان در برابر خداوند صاحب حقوق تلقى مىشود نه مکلف و داراى تکلیف.
اومانیسم به چهار نتیجه منجر مىشود که همگى مستلزم یکدیگرند: 1- اصالت لذت 2- نسبىگرایى 3- لیبرالیسم 4- سکولاریسم. و متاسفانه همه این نتایج از مبانى و پیش فرضهاى کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان هستند. اصالت انسان و به تبع آن اصالت لذت اقتضا مىکند که اولا: انسان نسبىگرا باشد و به اصول اخلاقى ثابتى پاىبندى نشان ندهد و از محدودیتهاى اخلاقى بگریزد. ثانیا: تمام هدف و آرمانش آزادى هر چه بیشتر در تمامى زمینهها براى کامجویى و تامین غرایز باشد. و ثالثا: دین را به گونهاى تفسیر نماید که نه تنها مانعى براى لذتطلبیها و کامجوییهاى حیوانى و مادى او نباشد، بلکه در خدمتبهرهورى هر چه بیشتر وى از متاع قلیل دنیا بوده و براى او آرامش خاطر بیاورد تا بهتر بتواند به اهداف مادى خود برسد. از این رو در این دیدگاه دین از همه صحنههاى اجتماعى بیرون رانده مىشود و تبدیل به یک امر فردى صرف مىگردد که در خدمت انسان است، آن هم نه در خدمت گوهر جان او بلکه در خدمت جسم و تن و حیوانیت او.
در این تفکر انسان از آزادى فردى کامل برخوردار است تا جایى که منجر به هرج و مرج نشود. و وظیفه و هدف قانون هم فراهم کردن زمینه لذتجویى است و همه محدودیتها تنها براى جلوگیرى از هرج و مرج و قانونمند و منظم شدن لذتهاى انسان است تا او بتواند در کمال آرامش به کامجوییهاى حیوانى خود بپردازد.
اومانیسم هر چند انسان
را محور همه چیز مىداند ولى در نهایتبه فرومایگى و تنزل او مىانجامد. (6) زیرا
اولا جهان را به همین مادیات و لذتهاى حیوانى تفسیر مىکند، ثانیا به انسان نیز به
عنوان یک اسیر طبیعت و امیال حیوانى نگریسته و روح و انسانیت او را نادیده مىگیرد.
در حالى که اسلام براى انسان کرامت ذاتى قائل است و انسان را خلیفه خداوند مىداند
که علاوه بر جسمانیت و جنبه مادى داراى حقیقت و گوهرى به نام روح است که خداوند او
را به خود نسبت داده است:
«فاذا سویته و نفخت فیه من روحى فقعوا له ساجدین» . (7)
«و اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فىالارض خلیفة قالوا
اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انى اعلم
ما لا تعلمون» . (8)
همه موجودات در خدمت رشد و کمال او هستند. و موجودى است که حیات جاودانى را در پیش رو دارد و این زندگى دنیوى هدف و مطلوب او نیستبلکه صرفا مزرعه و گذرگاهى براى رسیدن به سعادت ابدى است. انسان در این دیدگاه والا به همه چیز از منظر ابزار رشد و کمال مىنگرد که حکیمانه خلق شده است، بدین جهت رابطه او با دیگر مخلوقات خداوند بر اساس محبت و رشد و کمال است و در این مسیر تسلیم وحى و تعالیم انبیاست تا به مقام عبودیت و قرب الهى بار یابد. انسان میوهاى نیست که از درخت طبیعتبیفتد و بپوسد و از بین برود، بلکه همچون پرندهاى است که با مرگ از قفس آزاد شده و به حیات ابدى مىرسد. هدف هم لذتجوییهاى مادى نیست تا آن لذایذ اصالت داشته و ملاک ارزشگذارى باشند بلکه هدف باریابى به مقام عبودیت الهى و رشد و کمال است و همه لذتها در این راستا و به عنوان ابزارى براى رسیدن به آن هدف مقدس ارزش پیدا مىکنند.
حال، سخن در این است که بر اساس اصل لزوم هماهنگى ایدئولوژى انسان با جهانبینى و نگاه او به انسان و جهان، بایدها و نبایدهاى موجود در کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان با جهانبینى و طرز تفکر حاکم بر آن هماهنگى دارد. اساس این کنوانسیون اصالت انسان است که به طور طبیعى به اصالت لذت، سکولاریسم، لیبرالیسم و نسبیتگرایى مىانجامد. در نتیجه مهمترین آموزه این کنوانسیون آن است که زنان نباید در کامجویى از مردان عقب بمانند بلکه باید از موقعیت مشابهى برخوردار باشند و در میدان رقابت لذتجویى حتى با تنازع و درگیرى، همگام و همسان مردان به پیش بروند. لازمه این آرمان و مطلوب تنزل یافته حیوانى این است که به تفاوتهاى طبیعى موجود بین زن و مرد در موقعیتهاى اجتماعى و برخوردارى از لذایذ دنیوى به چشم تبعیض نگریسته شود و هدف هم از بین بردن این تفاوتها به عنوان مشکل اصلى لذتجویى بیشتر زنان و برقرارى تساوى و به تعبیر صحیح تشابه و یکسانى زن و مرد در حقوق و تکالیف باشد. ملاک امتیاز و برترى در این دیدگاه موقعیتها و امتیازهاى اجتماعى است نه تقوا و نزدیکى به خداوند و پاکى روح. آن کس که از ارث یا دیه بیشتر و یا از موقعیت اجتماعى و امتیازات مادى بهترى برخوردار استبه هدف و مطلوب خود یعنى اصالت لذت و کامجویى نزدیکتر است. ولى اسلام زن و مرد را داراى روح ملکوتى مىداند که هویت و حقیقت آنان را تشکیل مىدهد و هر کدام کارکرد خاص خود را دارند و بر همان اساس داراى حقوق و تکالیف منطبق با خواستههاى تکوینى مخصوص به خود هستند و کمال و رشد هر یک در انجام وظایف خاص آنان است.
هر گونه تلاشى براى نادیده انگارى اختلافات و تمایزات طبیعى موجود بین زن و مرد توازنى را که از سوى خداوند قادر و حکیم و مهربان برقرار شده از بین مىبرد و این در نهایتبه زیان زن و مرد و کل جامعه است. این واقعیت غیر قابل انکار را نباید نادیده گرفت که زن و مرد از جهات جسمى و روحى و رفتارى متفاوت خلق شدهاند، ولى این به معناى نقص یکى و کمال دیگرى نیست. ملاک ارزشگذارى میزان نزدیکى به خداوند و بندگى اوست و در این توانایى و استحقاق هر دو مشترک هستند، و این هدف مشترک مقتضى یکسان سازى حقوق و تکالیف آنان نیست. تمامى تفاوتهاى موجود میان زن و مرد متناسب و هماهنگ با کارکردها و تواناییها و وظایف ویژه هر یک از آنان است. و فلسفه وجودى آنها تکمیل نقش یکدیگر و کل جامعه است.
از دیدگاه اسلام زن و مرد مکمل یکدیگرند و براى باهم زیستن خلق شدهاند، بدین جهت همه به این واقعیت اعتراف دارند که مجرد و تنها زیستن هر یک از آنان نوعى انحراف از قانون خلقت است. (9)
آلکسیس کارل در باره
تفاوتهاى زن و مرد مىگوید:
«زن از جهات زیادى متفاوت از مرد است و ما مجبوریم آنها را
آن گونه که هستند بپذیریم، زنان باید به بسط مواهب طبیعى خود در جهت و مسیر
سرشتخاص خویش بدون تقلید کورکورانه از مردان بکوشند. وظیفه ایشان در راه تکامل
بشریتخیلى بزرگتر از مردهاست. نبایستى براى دختران جوان همان طرز فکر و همان نوع
زندگى و تشکیلات فکرى و همان هدف و ایدهآلى را که براى پسران جوان در نظر مىگیریم
معمول داریم. متخصصین تعلیم و تربیتباید اختلافات عضوى و روانى جنس مرد و زن و
وظایف طبیعى ایشان را در نظر داشته باشند و توجه به این نکته اساسى در بناى آینده
تمدن ما حائز کمال اهمیت است» . (10)
زن و مرد را باید به گونهاى تفسیر کرد که با کرامت ذاتى و آرمان مشترک و گوهر حقیقىشان هماهنگ باشد. جهان داراى نظام احسن و غایت و هدفى حکیمانه است و همه تفاوتها و تنوعهاى موجود در آن هم جزئى از این نظام احسن و حکیمانه هستند. تمامى قوانین موضوعه نیز باید با این نظام احسن و هدف و کرامت ذاتى انسان انطباق کامل داشته باشند. بنابراین باید قانون به گونهاى وضع و تفسیر شود که مصالح دنیوى و اخروى انسان را تامین نماید و بیانگر مسیر و هدف زندگى او باشد و زمینه رشد و کمال وى را فراهم کند و موجب شکوفایى استعدادهاى او براى رسیدن به مقام قرب الهى گردد و این همان حیات شایسته انسانى است که انبیا و اولیاى الهى آرزوى تحقق آن را داشتهاند. این نوع نگرش به انسان و جهان بسیار متفاوت از حیات صرفا مادى و حیوانى همراه با انواع لذتجوییهاست و تنها قانون ناشى از وحى، دین و تعالیم انبیاست که مىتواند اهداف حیات شایسته انسانى را برآورده سازد.
متاسفانه کنوانسیون رفع هر گونه تبعیض علیه زنان، هر چند داراى نکات مثبتى است ولى با توجه به مبانى که بر آنها استوار است، این اهداف و آرمانها را تامین نمىکند، بلکه رسالت و آرمان خود را یکسان سازى و برقرارى تشابه بین حقوق و تکالیف زن و مرد مىداند و این به معناى نادیده گرفتن تمامى تفاوتهاى طبیعى موجود میان زن و مرد است که نظام طبیعت و آفرینش اقتضاى آن را دارد و موجب تفاوت در کارکردها و حقوق و تکالیف و مسؤولیتهاى آنان مىشود.
تلقى کنوانسیون از تفاوتهاى موجود میان زنان و مردان تلقى تبعیضگونه است که با مبناى اصالت انسان و لذت محورى تطابق دارد، از این جهت روح حاکم بر آن از بین بردن همه تفاوتهاى زن و مرد در حقوق و تکالیف است. در حالى که تلقى ما از تفاوتهاى آنان، تلقى تناسب و تعادل و هدفدار و حکیمانه بودن آنهاست.
تفکرات و مبانى که بستر طرح این کنوانسیون هستند با مبانى دینى ما کاملا ناسازگارند و نمىتوان این میوه و ثمره تلخى را که نتیجه آن مبانى استبا رنگ و لعاب و توجیهات گوناگون به کام دینداران و موحدان، شیرین نمود و آگاهانه یا ناآگاهانه به اهداف غرب از طرح این کنوانسیون که همان جهانى شدن آموزهها و انگارههاى غربیان در رابطه با انسان و بویژه زنان است کمک نمود. کشورهاى اسلامى به جاى برخوردهاى منفعلانه و توجیهگرایانه با این قبیل معاهدات و کنوانسیونها، باید سعى نمایند تا نقش تاثیرگذارترى در سازمانهاى بین المللى داشته باشند تا از این طریق، عهدنامهها و کنوانسیونهایى را منطبق با مبانى اسلام پى ریزى کنند و این جز در سایه وحدت و همدلى مسلمانان و بازگشتبه مبانى دینى و نقد مبانى فرهنگ غرب حاصل نخواهد شد.
پىنوشتها:
1)"Reservation"
2) آیة الله عبدالله جوادى آملى، فلسفه حقوق بشر، مرکز نشر
اسراء، چاپ اول، 1375، ص5.
3) دکتر ناصر کاتوزیان، فلسفه حقوق، ج1، چاپ اول، ص123.
4) ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعى، ترجمه عنایت الله شکیباپور،
ص41.
5) آیة الله محمد تقى مصباح یزدى، نظریه سیاسى اسلام، جلد
اول، موسسه آموزشى و پژوهشى امام خمینى (ره)، 1378، ص170.
6) محمد رضا زیبائى نژاد و محمد تقى سبحانى، درآمدى بر نظام
شخصیت زن، ج1، دفتر مطالعات و تحقیقات زنان، دارالثقلین، قم، 1379، ص38.
7) حجر/29.
8) بقره/30.
9) شهید مرتضى مطهرى، نظام و حقوق زن در اسلام، مجموعه
آثار، ج19، انتشارات صدرا، ص175.
جمعه پانزدهم بهمن 1389
دفاع قاطع خاتمی از موسوی
یاری: سید محمد خاتمی در اولین مصاحبه خود بعد از انصراف به بیان دیدگاههای خود در خصوص مهندس میرحسین موسوی پرداخت، او در عین حال ضمن توصیه به یاری، موج سوم و ستادهای 88 برای فعالیت ادامه فعالیت خود به صورت جدی و حضور فعالانه در انتخابات گفت که شاید اگر من میآمدم به خاطر عنایت و لطفی كه مردم به من داشتند یا چون وضعیت روشنتر بود،پیروزی آسانتر بود، ولی اتفاقا چون این پیروزی الان دشوارتر است، به دست آوردنش هم اهمیت بیشتری دارد و شیرینتر خواهد بود.
به گزارش پایگاه خبری یاری، متن کامل این مصاحبه که توسط «موج سوم» و به صورت ویدیویی انجام شده، بدین شرح است:
آقای خاتمی! میلیونها ایرانی و صدها هزار پویشگر «موج سوم» به آمدنتان امید بسته بودند؛ چرا رفتید؟
بسم الله الرحمن الرحیم. اولا تشكر میكنم از دوستان عزیزی كه خیلی هم دوستشان دارم و واقعا هم مخلصانه و البته خردمندانه در این مدت بدون هیچگونه چشمداشتی به صحنه آمدند، برای احساس مسئولیتی كه در برابر انقلابشان، كشورشان و مردم میكردند و در واقع مشوق من شدند برای آمدن در صحنه چون احساس میكردند كه به هر حال ممكن است این آمدن هم ما را به موفقیت نزدیكتر بكند و هم آنچه كه به مصلحت كشور و مردم هست را تامین کند. من افتخار میكنم كه مورد توجه این بخش از جامعه، یعنی جوانان فهیم دارای احساس مسئولیت بودم. و نیز تشكر میكنم از عنایت گستردهای كه در سطح كشور، از بخشهای مختلف جامعه و تودههای مردم گرفته تا نخبگان و بخشهای دینی، فرهنگی، اجتماعی به من داشتند.
منتها میخواهم در اینجا به نكتهای اشاره کنم. شور و اشتیاقی كه در آغاز دیدیم به گونهای بود که من واقعا احساس میكردم اگر تداوم پیدا بكند جریانی نظیر آنچه در دوم خرداد شاهدش بودیم، اتفاق میافتد. من میخواهم به جای اینكه بگویم این شور و اشتیاق متوجه فرد بوده است، بگویم یك منشاءهایی دارد كه اگر دقت بكنیم هنوز هم باقی هستند و ما اگر كمی به جامعه آگاهی بدهیم و منشا آن اشتیاق را از جنبه عاطفی و ارتكازی جامعه به جنبه خودآگاهش بیاوریم، بدون حضور من هم میتوانیم این شور و اشتیاق را ببینیم و موجی را شاهد باشیم كه واقعا منشاء یك تغییر قابل توجه در جامعه باشد.
من معتقدم این شور و اشتیاق به صورت طبیعی چند منشا دارد. اولا مردم ما آگاه هستند و به سادگی مقایسه میكنند بین آنچه كه در دوران گذشته و سالهای روی كار بودن دولت اصلاحات رخ داد و آنچه امروز رخ میدهد، و خیلی ساده میتوانند به یك جمعبندی برسند و اشتیاق پیدا بكنند به اینكه آن وضعیت تكرار شود. البته نظر من این نیست كه در دوره اصلاحات هم همه كارهایی كه شد درست بود یا ما توانستیم همه نیازهای جامعه را برآورده كنیم؛ نقصها و کمبودهایی هم داشتیم که بخشی از آن شاید به این برمیگشت که برنامههایمان كامل نبود و بخش قابل توجهی از آن هم به خاطر موانعی بود كه در برابر اصلاحات ایجاد کردند. اما مردم احساس میكردند كه اولا یك نوع صداقت وجود دارد و به مردم راست گفته میشود. دوم اینكه واقعا احساس میكردند كه به حقوق و آزادیهای مردم، امنیت كشور، ارزشها و استفاده بهینه از منابع برای بهبود وضع زندگی مردم توجه میشود و واقعاً دولت باور دارد که مردم صاحب حقاند و باید از منابع به نحو بهینه استفاده شود و حیثیت و اعتبار كشور و ملت بالا بیاید. حالا بخشی از آن را ما نتوانستیم انجام بدهیم و به همه اهداف نرسیدیم، بخشی را هم چنانچه گفتم با ایجاد موانع دستنیافتنی کردند. اما به هر حال مردم به صداقت و راستی دولت باور داشتند و كمتر عوامفریبی میدیدند.
منشا سومش خود انتخابات بود. اصلا خود انتخابات شورانگیز است برای كشوری كه قرنها تحت سلطه استبداد و در دو سه سده اخیر استبداد وابسته به استعمار بوده است و میخواستهاست که بر سرنوشت خودش حاكمیت پیدا بكند و در دوران مشروطیت و به خصوص در دوران انقلاب اسلامی تلاش هم کرده و دستاورد مهمش این بوده كه مردم این احساس را پیدا کردهاند که حق حاكمیت بر سرنوشتشان به رسمیت شناخته شده است. انتخابات هم مظهر این حق حاكمیت مردم بر سرنوشت است، هم راهكار منطقی و مدرن اعمال این حق حاكمیت بر سرنوشت و لذا خود انتخابات میتواند شورانگیز باشد. اگر ما نگاه بكنیم به این منشاءهای شور و بیاییم جامعه را روشن بكنیم که اگر به فردی كه دل بستهاند به خاطر این امور بوده است و امروز بدون آن فرد هم این امور قابل تحقق هست، من فكر میكنم ما باز شاهد شور و اشتیاق در جامعه خواهیم بود.
الحمدلله امروز سی سال بعد از انقلاب اسلامی میبینیم كه باز انتخابات هست و الان هم دارد برگزار میشود. منتها من معتقدم كه طی چند سال اخیر، رویهها و شیوههایی اعمال شده است كه خلاف روح قانون اساسی و احیانا نص قانون اساسی است و قدرت انتخاب مردم را محدود میكند و سلیقههایی اعمال میشود كه به جای اینكه برای رای آزاد و پرشور مردم زمینهسازی بكند، در واقع پیش از تصمیمگیری مردم، برای مردم تصمیمگیری میكند. و این خلاف جنبه دموكراتیك انقلاب ما و قانون اساسی ما است. من نمیخواهم بگویم سوءنیت هست، ولی این مسائل به وجود آمده است.
اتفاقا حالا كه انتخابات هست از مهمترین رسالتهای اصلاحطلبی یافتن راهكارهایی است برای توقف این رویههایی كه ایجاد شده و بازگشت به همان اصول انقلاب تا واقعا مردم تعیینكننده باشند و انتخابات به معنی واقعی كلمه انجام بشود. این از رسالتهای اصلاحات است كه بدون برخورد و ایجاد هیجان، راهكارهایی برای حل این مشکلات پیدا کند. به هر حال انتخابات هست و ما در معرض این انتخابات قرار داریم. و معتقدم كه اگر مردم به این دلایل و شاید دلایل دیگری عنایت ویژهای به من داشتند، بدون من هم اگر آگاهی پیدا بكنند و به صحنه بیایند زمینه برای پیگیری این مطالبات فراهم است.
برای این كار ابتدا باید ببینیم که زیانهای حضور همزمان تعدادی از نیروهای ارزندهای كه به هر حال در عرصه بودند چه هست، تا بعد سود اینكه اگر به صورت دیگری بود چه میشد را بررسی كنیم.
چرا فکر میکنید که رقابت شما با دیگر نامزدهای اصلاحطلب مطلوب نبود؟
اولا در مورد جناب آقای مهندس موسوی صحبت بكنم. آقای مهندس موسوی از نیروهای ارزنده و سرمایههای انقلاب ماست. و معتقدم ایشان هم علاقهمند است آن خواستهایی كه ما داریم در جامعه تحقق پیدا بكند و هم توان و ارادهاش را دارد. و البته این هیچ از مقام و ارزش جناب آقای كروبی كم نمیكند. الان چون به هر حال من گفته بودم «یا من یا جناب آقای موسوی» و بالاخره با قطعی شدن آمدن آقای موسوی بنده انصراف دادم، بیشتر بحث را روی آقای مهندس موسوی میبرم.
من معتقدم كه اولا اگر ما واقعا دقت بكنیم جناب آقای مهندس موسوی این شایستگی را دارند. ایشان سرمایهای هستند و ما همیشه خواستار بودیم كه آقای مهندس موسوی به صحنه بیایند و حالا آمدهاند. مواضع آقای مهندس موسوی هم كه اعلام شده است و دارد میشود و الحمدلله روز به روز هم روشنتر میشود، و شما میبینید كه بسیاری از مسائلی كه مورد متوجه ماست، مورد توجه جناب آقای مهندس موسوی هم هست. خوب آقای مهندس موسوی هست، و من هم گفته بودم «یا من یا ایشان». من معتقد بودم كه اگر ما میخواستیم این وضع را تدوام بدهیم یعنی حضور همزمان باشد، اولا معنایی كه در جامعه داشت یك نوع رقابت بود بین من و آقای موسوی و جناب آقای كروبی. و دیگران هم دامن میزدند به این كه اینها بیخود میگویند كه به یك سلسله اصول و اخلاق و ارزشها معتقدند، میخواهند قدرت پیدا كنند و الان میبینیم كه به جان هم افتادهاند. در مبارزات انتخاباتی هم در واقع وقتی آدم میخواهد خودش را در جامعه اثبات بكند معنای ضمنیاش این است كه به هر حال به من رای بدهید و به دیگری رای ندهید و یك نوع رقابت در آن تلقی میشود. من فكر میكردم كه با تلقیای كه جامعه از ما دارد، این رقابت، رقابت مطلوبی نبود.
اگر هر دو میماندید و در نهایت یکی به نفع دیگری کنار میرفت، بهتر نبود؟
چقدر ما به این مسأله اطمینان داشتیم؟ چقدر میتوان مطمئن بود که در نهایت یکی به نفع دیگری کنار میرفت؟ و اگر عملا در انتخابات با تعدد مواجه میشدیم، در رایی كه به ما میدادند تفرق و آشفتگی ایجاد میشد. بر فرض هم كه در نهایت یك نفر به نفع دیگری انصراف میداد، من فكر میكنم ما نمیتوانستیم به مردم بگوییم كه به عرصه بیایید ولی معلوم نیست كه در نهایت به چه كسی باید رای بدهید! این یك نوع دلسردی در جامعه ایجاد میكرد. و ممكن بود كه این تلقی ایجاد بشود كه با افكار مردم بازی شده است. من فكر میكنم كه با توجه به وضعیت آقای موسوی و صداقتش، دلایلی كه ایشان برای حضور داشت برای من قانعكننده بود. الان مجال نیست كه در این زمینه بحث بكنیم و به بعضی ذهنیتهایی كه متأسفانه در جامعه ایجاد شده و دیگران هم به آن دامن میزنند و ذهنیتهای غلطی است بپردازیم. اگر هم بحثی هست باید بگذاریم برای بعد از انتخابات. به هر حال دلایل آقای موسوی برای آمدن قانعكننده بود. حضور ایشان هم برای من مغتنم بود. و هیچ گونه تعارضی واقعا در این زمینه وجود نداشت. من در مجموع احساس كردم كه اگر بیایم و دعوتكننده جامعه به شركت در انتخابات باشم و معیارها را بگوییم، با توجه به بودن این عزیزان، میتوانیم جامعه را به سویی ببریم كه نتیجه مثبتی داشته باشد. انشاءلله اگر مجال فراهم شد در ادامه بحث بیشتر به آن خواهم پرداخت.
برای افزایش احتمال پیروزی اصلاحطلبان، پیشنهادتان به ستاد آقای موسوی چیست؟
در این زمینه بحث شده و پیشنهاداتی ارائه شده است و انشاءلله نتایجش را خواهید دید. من معتقدم كه ستادهای جناب آقای موسوی هست و باید كارش را انجام بدهد، ولی چه اشكالی دارد ستادهای مردمی و ستادهای دیگری كه میخواهند برای آقای موسوی كار بكنند و دارای امكانات و ظرفیتهایی هم هستند، به صورت مستقل كارشان را انجام بدهند. البته در سطح بالا باید یك نوع هماهنگی وجود داشته باشد كه تعارض و تزاحمی بین این ستادها و فعالیتهای مستقل ایجاد نشود. دوستان دارند تلاش میكنند كه انشاءلله در این زمینه از همه ظرفیتها استفاده بهینه بشود.
آقای خاتمی؛ با توجه به شناختی که از مهندس موسوی دارید مهمترین نقاط قوت، امتیازات و محسنات ایشان را چه میدانید؟
اول اینکه آقای مهندس موسوی از چهرههای فعال روشنفكری قبل از انقلاب و از روشنفكران پایبند به دین و آیین بودند. یعنی بنده اگر بخواهم جناب آقای مهندس موسوی را در این مقولاتی كه هست بگنجانم، باید بگویم ایشان روشنفكری است كه واقعاً دیندار هم هست. با توجه به اینكه امروز مساله «روشنفكری دینی» مطرح است، میتوان گفت که مهندس موسوی یک روشنفکر دینی است؛ فردی كه زمان خودش را درك كرده است، معیارهای روشنفكری را داراست و در عین حال به مبانی و اصول و معیارهای اصلی دین هم پایبند است. البته روشفکری دینی هنوز نیاز به تعریف دارد، یعنی از زمان مشروطیت به این طرف این مساله مطرح بوده است و اتفاقا معتقدم این جریان با اینكه مشكلاتی در تعریف خودش و تدوین آرا و نظراتش داشته، نقش موثری در جامعه ما داشته است. به هر حال آقای مهندس موسوی را یک روشنفکر دینی میدانم.
دوم، اخلاقی بودن آقای مهندس موسوی از امتیازات بارز ایشان هست. سوم، دلسوزی ایشان برای همه مردم ایران است. شاید این سوءتفاهم پیش بیاید كه ایشان صرفا به بخشهای محرومتر جامعه توجه دارند و بخشهای برخوردارتر را مردم نمیدانند. نه، وقتی من میگویم آقای موسوی به مردم باور دارد و برای آنها دل میسوزاند، منظورم این است که ایشان به همه بخشهای جامعه عنایت دارند. البته به هر حال با توجه به ذهنیتهایی كه دارند معتقدند بیشتر باید به محرومان جامعه توجه كرد، كه حق هم هست. گرچه اینجا یك نكته ظریفی هست كه من در هفته گذشته در جمع اعضای ستادمان گفتم كه نباید طرفداری از مستضعفین به معنی طرفداری از استضعاف گرفته شود، بلكه طرفداری از مستضعفین باید به معنی مبارزه با استضعاف باشد. یعنی ما باید به تولید، سرمایه، ثروت، فعالیتهای اجتماعی و اصلاح دامن بزنیم تا جامعه غنی بشود و این غنا را به نحوی توزیع بكنیم كه در جامعه محروم نباشد كه خوشبختانه در مواضعی كه اخیرا جناب آقای مهندس موسوی در مسائل اقتصادی داشتند، تا حدودی این مسائل روشن شد.
چهارم، باور ایشان به حرمت و كرامت انسان و حقوق مردم كه باز خوشبختانه در مواضعی كه در این زمینه داشتند مطرح شده است.
نظرتان درباره این جمله مهندس موسوی که «اصلاحطلبی هستم که مدام به اصول رجوع میکنم» چیست؟
من هم واقعا جناب آقای مهندس موسوی را یك اصلاحطلب متدینی میدانم كه به اصول هم معتقد است. منتها بعضیها میخواهند این اصولگرایی را مصادره به مطلوب بكنند، چون در جامعه ما به غلط یا درست، یك تقسیمبندیای شده است كه یك جناح اصولگرا و یك جناح اصلاحطلب است و وقتی یك كسی میگوید من اصول را قبول دارم، برخی او را به یک جناح خاص منتسب میکنند. اصولگرایی که مهندس موسوی از آن سخن گفته است به معنای توجه به ارزشهای اخلاقی و دینی و آرمانهای انقلاب اسلامی است و به یک جناح سیاسی اشاره ندارد و در اصلاحاتی که من از آن سخن میگویم نیز اصول جایگاه ویژهای دارد. بنده به صراحت میگویم که هم آقای موسوی اصلاحطلب است و هم بنده اصول را قبول دارم. البته اصولگرایی من غیر از فاندامنتالیزم است. ما باید فاندامنتالیزم را معنای دقیقی بكنیم كه در مسیحیت مطرح شد و واقعا فاندامنتالیزم مشكلی برای بشریت، اندیشه بشر و فكر است. این غیر از اصولگراییای است. اما متاسفانه اصولگراییای كه در جامعه ما هست در خارج به فاندامنتالیزم ترجمه میشود و این مشكلاتی برای ما ایجاد میكند. به هر حال اصول داشتن، پایبند به اصول بودن، و در عین حال به خرد احترام گذاشتن و انعطافپذیر بودن و اینكه آدم تعصب بیجا نداشته باشد، اینها همه نیکو است.

بنده بارها گفتم دیندارم و به دین جامعه احترام میگذارم. منتها معتقدم كه این دین در عرصه حیات اجتماعی با حقوق شهروندی، آزادی مردم و اندیشه آزاد سازگار است. و این نکته در قانون اساسی ما هم آمده است. من به حاكمیت انسان بر سرنوشت خود كاملا معتقد هستم. به عدالت به معنی وسیع كلمه هم معتقدم، نه فقط عدالت در عرصه اقتصادی، آن هم فقط به صورت توزیع صدقهای امكانات در جامعه. به عدالت اقتصادیای اعتقاد دارم که انسانها بتوانند از امكانات جامعه استفاده بكنند و امكانات مادی زمینهای برای برخورداریشان باشد. اما عدالت را وسیعتر از این میبینم، و از جمله به حق حاكمیت انسان بر سرنوشت خودش، آزادی اندیشه و آزادی بیان اعتقاد دارم. انسان حق دارد آزادانه بیندیشد بكند و حق دارد ابراز نظر بكند. عدالت این است كه این زمینه را فراهم بكنیم. اینها اصولی است كه هست و معتقدم جناب آقای مهندس موسوی هم این اصول را قبول دارند، در عین حالی كه در مقام عمل معتقدم كه حالا نمیخواهم بگویم صد در صد، ولی خیلی به آن اصلاحاتی كه ما میگوییم نزدیك هستند.
شما سالها در کابینه مهندس موسوی عضویت داشتهاید و ایشان هم در دوران ریاست جمهوریتان از مشاوران ارشد شما بودند. با توجه به این ارتباط کاری و شناخت دقیقی که دارید مهمترین ویژگیهای شخصی ایشان را چه میدانید؟
پركاری، نجابت، دلسوزی برای مردم و البته دلسوزی برای انقلاب، تواضع در جمع و احترام گذاشتن به خرد جمعی. ما هیچ وقت آقای مهندس موسوی را ندیدیم كه خواسته باشد سلیقه و خواست خودش را تحمیل بكند. نظراتی داشتند، از آنها دفاع میكردند و اگر هم واقعا در مقابل، جمع این مساله را میپذیرفت قاطعانه عمل میكردند، و اگر هم نمیپذیرفت ایشان اصل مباحثه و بحث بودند و هیچ تعصبی روی مطالب خودشان نداشتند كه به هر قیمتی اعمال بكنند. و در مقام تصمیمگیری ایشان واقعا یك دموكرات واقعی بود و نه مستبد تحمیلكننده نظرات.
به نظر شما چگونه میتوان درصد افزونتری از ایرانیانی که میخواستند به شما رای دهند را برای رای دادن به نامزد دیگری قانع کرد؟
ببینید اگر ما مشخص بكنیم كه چرا مردم میخواستند رای بدهند و هدف ما در این مرحله چیست، من فكر میكنم خیلی از مسائل روشن بشود. فكر میكنم دو امر مهم در این مقطع تاریخی وجود دارد، یكی اینكه باید دولتی روی كار بیاید كه واقعا به حقوق مردم معتقد باشد، به حرمت مردم احترام بگذارد، به زندگی مردم توجه داشته باشد و قدرت استفاده بهینه را از امكانات داخلی و بینالمللی برای ارتقا حیثیت ایران، وضع زندگی مردم و تقویت زیربناها داشته باشد. مساله دوم كه به نحوی به همان بخش اول مربوط میشود این است كه وضعیت موجود مطلوب نیست و متناسب با شان ملت ایران نیست و باید به سمت شرایط مطلوب بهبود یابد. این به هیچ وجه به معنی تعرض به شخصیت یا انگیزه عزیزانی كه الان در عرصه خدمت هستند، نیست. آنها تلاش میكنند، انگیزه خیر هم دارند، اما به هر حال ما معتقدیم سیاستها و روشهایی كه اعمال شده به نفع كشور و ملت و انقلاب نیست. تهدیدها و مشكلات زیاد است و وضع اقتصادی، وضع خوبی نیست. حتی معتقدم ارزشها كه برای ما خیلی ارزشمند است، به نفع مقاصد خیلی تنگ و كوچك مصادره میشود. اینها باید تغییر پیدا بكند. و تغییر مثبتی كه میگوییم اتفاقا بازگشت به اصول و منافع ملی است.
اگر این دو امر در نظر باشد حالا باید ببینیم كه با آمدن بنده این تحقق پیدا میكرد و حتما موكول به این بود كه شخص من بیایم، یا ممكن است بنده هم نباشم ولی این دو امر مهم تحقق پیدا بكند؟ بنده با آن تعبیرهایی كه كردم منظورم این بود که جناب آقای مهندس موسوی میتواند این دو امر مهم را محقق كنند، اگر ما ایدهآلی فكر نكنیم. البته این به هیچ وجه به معنی نقص شخصیت جناب آقای كروبی نیست. ما صحبتمان این است كه به هر حال در این انتخابات باید پیروز بشویم. من معتقدم كه اگر ما اینكه «چرا» به فلانی رای میدهیم را مشخص كنیم، ممكن است كه به همان دلایل به فرد دیگری هم رای بدهیم و به این نتیجه برسیم خواستی كه خیال میكردیم با آمدن خاتمی تحقق پیدا میكند الان هم با رای به فرد دیگری قابل تحقق است.
آنچه كه امروز برای من مهم است این است كه هر كس كه در انتخابات شركت میكند باید به پیروزی بیاندیشد. اینجا تواضع و ازخودگذشتگی و اینها معنا ندارد. یا كسی نباید به صحنه بیاید یا معتقد است حرفها و دیدگاههایی دارد یا دیدگاههای موجود و حرفهای فعلی را نمیپسندد و میآید كه با پیروزیش این دیدگاههای خود را پیاده کند و وضعیت نامطلوب فعلی را تغییر دهد. بنابراین همه ما باید به پیروزی بیاندیشیم.
در این مرحله معتقدم كه وضعیت نابرابری در جامعه ما وجود دارد. امروز تبلیغات رسمی ما، نهادهای فراملی یا ملی ما كه باید بیطرفانه عمل بكنند و نهادهایی كه باید انتخابات را برگزار و بر آن نظارت كنند صریحا و با تمام وجود به نفع یك جریان وارد عرصه شدهاند. یا اگر هم اعلام نمیكنند، عملا به این شكل است. كاش فقط به نفع یك جریان وارد عرصه شده بودند، ولی اینها مشغول تخریب همهجانبه یك جریان دیگر هستند. بنابراین پیروزی در این عرصه خیلی آسان به دست نمیآید. شاید اگر من میآمدم به خاطر عنایت و لطفی كه مردم به من داشتند یا چون وضعیت روشنتر بود، این پیروزی آسانتر بود. ولی اتفاقا چون این پیروزی الان دشوارتر است، به دست آوردنش هم اهمیت بیشتری دارد و شیرینتر خواهد بود.
از حامیانتان و آنها که میخواستند به شما رای دهند و به خصوص جوانان و پویشگران حامی نامزدیتان در شرایط کنونی دقیقا چه درخواستی دارید و مهمترین و موثرترین اقدامی که این حامیان برای پیروزی اصلاحطلبان در انتخابات میتوانند انجام دهند را چه میدانید؟
من میگویم تنها یك راه برای موفقیت وجود دارد. هم به كسانی كه به شخص من علاقه داشتند و هم به آنها که به خاطر كشور و انقلابشان به من علاقه داشتند عرض میكنم که تنها حضور همهجانبه مردم است كه می تواند پیروزی ما را تضمین بكند. اگر همه كسانی كه حق رای دادن دارند، حالا همه كه نمیشود، درصد بالایی از آنها در عرصه بیایند، هیچ ترفندی نمیتواند اكثریت قاطع مردم را لكهدار بكند. امكانات موجود و رسمی دولت كه در اختیار ما نیست و اگر هم بود از بیتالمال نمیخواستیم استفاده كنیم؛ امكانات تبلیغاتی رسمی كشور هم در اختیار ما نیست و حتی مشكل داریم برای اینكه صدایمان را به مردم برسانیم. در عین حال باید بكوشیم كه هر طور شده این صدا را به مردم برسانیم و مردم را تشویق بكنیم و به صحنه بیاوریم.
باز تاکید میکنم که تنها یك راه برای پیروزی وجود دارد و آن حضور حداكثری مردم در صحنه است. و من اینجا تشكر میكنم از همه جریانهای مختلفی كه با همه وجود در این صحنه نابرابر به عرصه آمدند و به خصوص «پویش» (موج سوم)، ستاد 88 و یاری، بدون هیچ توقعی و با همه وجود در عرصه آمدند، چراکه احساس مسئولیت میكردند. من هم واقعا سپاسگزارم و افتخار میكنم كه مورد توجه اینها بودم. و این بخش جامعه كه جوان است و طبعا احساسات قویتری دارد بسیار خردمندانه عمل میكند و میبینیم كه بعد از اینكه من انصراف دادم، با اینكه گلایه داشتند و هنوز هم شاید گلایه داشته باشند، با كمال خردمندی و محاسبه اعلام موضع كردند و جهت خودشان را در انتخابات مشخص نمودند زیرا یك اصل و هدفی فراتر از اشخاص در نظر آنها بود.
باری، راه مهم موفقیت ما که معتقدم موفقیت انقلاب و موفقیت ملت و كشور هم هست، حضور گسترده كمی و كیفی مردم در عرصه است. تنها این حضور گسترده است كه میتواند این وضع نابرابر را خنثی بكند و نتایجی كه مورد توجه همه ما هست و به خاطر آن متوجه یك فرد شدیم را به ارمغان بیاورد. بنابراین باید مردم بیایند و انشاءالله این پیروزی را تضمین بكنند. بنابراین خوب است که به مهمترین عواملی كه میتوانند موثر باشند در پرشورتر شدن انتخابات، جهت دادن به انتخابات و تشویق مردم برای حضور و آگاه كردن مردم توجه شود.
در طول سال گذشته یك جریاناتی رخ داد كه برای من هم افتخارآمیز بود و هم بسیار دلگرمكننده نسبت به آینده، و آن فعالیت وسیع، بیچشمداشت و متفكرانه نسل جوان اندیشمند و دلسوز ما بود، به خصوص جریان «موج سوم». اینها هیچ توقعی از هیچ كس نداشتند، احساس كرده بودند كه باید در كشور یك تحولاتی ایجاد بشود، دلبسته انقلابشان بودند، دلبسته به مردم بودند، و معتقد هم بودند كه خردمندانهتر میشود این مملكت را اداره كرد، به صحنه آمدند و یك سلسله فعالیتهایی از جمله طرحهای «پویشیاری» را به راه انداختند. پویشیاریها كارهایی است كه خود مردم و پویشگران باید در عرصه انتخابات بكنند و کمکی است كه «پویش» و «موج سوم» میتواند به مردم برای انجام آن کارها بکند و بسط انتخابات، بالا بردن آگاهیها و فراهم کردن زمینههای حضور مردم از جمله اهداف آن است و این «پویشیاری»ها و فعالیتها مسائل ابتكاری و ارزشمندی بود و هست. همچنان كه دوستان ما در یاری و ستادهای 88 حضور داشتند و همه اینها ارجمند است.
من معتقدم كه اولا مردم باید واقعا به عرصه بیایند، دوم اینكه اعتماد بكنند به این «موج» فرزندان مخلص و خوبشان كه هم ابتكار دارند، هم احساسات دارند، هم احساس مسئولیت دارند، هم خردمندی دارند و به نام «موج سوم» به عرصه آمدهاند و مردم هم یاری كنند كه طرحهای «پویشیاری» در جامعه ما كارآمدتر و گستردهتر اجرا بشود.
به جوانان عزیز و همه عزیزانی كه به من محبت داشتند هم عرض میكنم که ما در موقعیت خطیری قرار داریم، باید همه به صحنه بیاییم و خدای نكرده كاری نكنیم كه فردا حسرت سنگینی داشته باشیم. كوتاهی امروز ما موجب حسرت سنگین فردای ما خواهد شد و امروز در اختیار ماست كه ما این كار را انجام بدهیم. و امیدوارم كه هم دوستان عزیز ما در موج سوم، ستادهای 88 و یاری و ستادهایی كه قبل از انصراف من شكل گرفته بود، فعالیت جدی خودشان را انجام بدهند.
پیام من به هر كسی كه صدای من به او میرسد و به هر صورت علاقهای به من دارد این است كه خواهش میكنم با همه وجود در این انتخابات سرنوشتساز و تعیینكننده حضور به هم برسانید كه هرچه حضور پرشورتر باشد، نتیجه مطلوبتر خواهد بود.

متأسفانه در مورد شیوه و علت ورود مهندس موسوی به عرصه انتخابات در پارهای از رسانههای مخالف نامزدی شما و ایشان مطالبی منتشر شدهاست که به رغم نادرست بودن پارهای از اذهان را آلوده کرده است؛ نظر شما در مورد این مطالب چیست؟
احتمالاً اگر ما مساله را كه كاملا مورد توافق من و آقای موسوی بود و هیچ ناسازگاریای در این زمینه نبود، بهتر مدیریت میكردیم شاید آمدن ایشان و انصراف من تبعات كمتری داشت. ولی واقع مساله این است كه آنچه كه احیانا در ذهنها ایجاد شده است و از طرف مخالفان دامن زده میشود، به هیچ وجه واقعیت ندارد. هیچ عاملی از بیرون نه روی آقای مهندس موسوی، نه روی من، در این تصمیمی كه گرفته شد دخالتی نداشت. هر كس هم این حرف را بزند بیخود میگوید و واقعا میگویم هیچ عامل بیرونی وجود نداشته است. هر دوی ما صاحب نظر بودیم، دلمان برای مملكت میسوخت و با هم تبادل نظر هم داشتیم و عرض هم كردم که واقعا دغدغههای آقای مهندس موسوی برای من قابل فهم و قانعکننده بود و ایشان هم به من احترام میگذاشت. و در نهایت هم وقتی جناب آقای موسوی تصمیم گرفت كه به طور قطعی بیاید، بنده بر مبنای همان دلایلی كه داشتم و همان حرفهایی كه با ایشان زده بودم، بدون هیچ تاثیرپذیری از منبع و منشائی، تصمیم گرفتم كه انصراف بدهم و آقای مهندس موسوی در عرصه بمانند؛ جناب آقای كروبی هم هستند و امیدواریم كه انتخابات پرشوری بشود. بنابراین شاید بخشی از این شائبهها به خاطر بد مدیریت كردن یا خوب مدیریت نكردن موضوع بود كه میتوانست بهتر از این باشد، بخشی از آن هم توسط كسانی كه نه آقای مهندس موسوی، نه بنده و واقعا نه كل جریان اصلاحطلبی و خردگرایی را میپذیرند دارد دامن زده میشود. یك جنگ تبلیغاتی است و مردم ما هوشیارند و تحت تاثیر این جنگ قرار نمیگیرند.
آقای مهندس موسوی از سرمایههای انقلاب است. ما باید حضور این سرمایه را غنیمت بشماریم. آقای موسوی تواناییهای خودش را نشان داده است. او كسی است كه مملکت را با نفت هفت دلاری و دلار هفت تومانی به خوبی اداره كرد، آن هم در حالی كه جنگ داشتیم. من به عنوان وزیر ایشان میدانم كه ایشان همواره دغدغه حقوق شهروندی، حقوق مردم و حرمت آنها را هم داشتند و از آن دفاع میكردند. آقای مهندس موسوی یك شخصیت ارزندهای است. مردم باید با همه وجود- این باید باید دستوری نیست، باید خواهشی است- در عرصه حضور داشته باشند. و این حضور اكثریت مردم است كه انشاءلله نتیجه را به نفع كشور و انقلاب و مردم رقم خواهد زد. من در عین حالی كه نگرانیهایی در عرصه انتخابات دارم، نمیخواهم خوشبینی خودم را از دست بدهم چون به همت مردم، شعور مردم و حضور مردم ایمان دارم. و امیدوارم كه این همت و شعور كارساز بشود و سبب حضور گستردهای گردد و انشاءالله نتیجهای كه مطلوب جامعه هست حاصل بشود.
آرزویم برای روز 22 خرداد پیروزی مردم و برگزار شدن یك انتخابات سالم و رقابتی است و چون میدانم در چنین شرایطی، نتیجه انتخابات چیست، همان نتیجهای كه در اثر انتخاباتی سالم و آزاد و با حضور اكثریت مردم حاصل میشود، آرزویم است و امیدوارم که همین نتیجه به دست بیاید.
یکشنبه دهم بهمن 1389
بررسی اسرار پشت پرده مجسمه ازادی
بسم الله الرحمن الرحیم
بررسی اسرار پشت پرده مجسمه آزادی
مجسمه آزادی یا تندیس آزادی (Statute Of Liberty) که نام رسمی آنLiberty Enlightening The World (آزادی روشنگر جهان) است در سال 1886 میلادی توسط فرانسه به ایالات متحده آمریکا هدیه داده شد .(1)
در 28 اکتبر آن سال " استیفن گراور کلیولند " ریاست جمهوری وقت آمریکا ،مجسمه آزادی را در محل فعلی آن، دهانه رود هودسن (Hudson) درجزیره آزادی که تا محله منهتن شهر نیو یورک دو هزارو ششصد متر و تا شهر جرسی سیتی ایالت نیو جرسی 600 متر فاصله دارد قرار داد. این مجسمه بنا بود در سال 1876 به مناسبت یکصدمین سالگرد استقلال آمریکا به اتمام برسد ولی به علت پاره ای از مشکلات مانند حمل آن به آمریکا ، طولانی شدن جریان ساخت و... با ده سال تاخیر بر فراز آبهای آتلانتیس ایستاد این مجسمه با دست راست خود مشعلی فروزان را بالای سر خود نگه داشته و در دست چپ یک لوح سنگی را که بر روی آن با شماره های رومی نوشته شده JULY IV MDCCLXXVI که نشانگر 4 ژوئیه1776 میلادی تاریخ استقلال آمریکا است.(2)
مجسمه آزادی فقط یک تندیس ساده نبود بلکه نماد رازگونی از یک جریان مخفی و مخوف بود که سالها بعد نبض حیات سیاسی ، اقتصادی ، فرهنگی و نظامی جهان را به دست گرفت لذا آنچه قرار است در این جستار به آن پرداخته شود ، نگاهی جدید و از زاویه ای دیگر به اسرار پشت پرده مجسمه ای است که آنرا به اصطلاح تندیس آزادی می خوانند.
سالها قبل تر از آن یک یهودی در یا نورد به نام کریستوفر کلمپ با مشورت با محافل یهودی اسپانیا و با توجه به اطلاعات و شواهدی که از وجود سرزمینی در آنسوی اقیانوس اطلس داشت ، با نیت پیدا کردن ارض موعود عهد عتیق ، سرزمین خالی از سکنه ای !!! را می یابد.(3)
اندکی بعد این سرزمین مورد توجه پیوریتن های انگلیسی قرار می گیرد. این مسیحیان یهودی به محض ورود به امریکا آنرا ارض موعود نامیده وبومیان آن سرزمین را کنعانیان پنداشته و تاجایی که می توانند آن هارا قتل عام می کنند . (4)
اولین کتابی که در امریکا به چاپ می رسد "مزامیر داوود" است ، پیوریتنها نام های عبری بر فرزندان ، خیابانها و شهر های خود می گذارند تاجایی که باید پسوند DC" " در نام شهر " Washington DC " را David Capital یعنی (پایتخت داوود) دانست.(5)
نهایتا پس از مدتها جنگهای داخلی سرانجام در چهارم ژوئیه 1776 اولین کشور تمام فراماسونری جهان یعنی امریکا استقلال خود را اعلام می نماید.
بیش از یک قرن پس از آن یعنی درسال 1886 میلادی فرانسه به مناسبت یکصدمین سالگرد استقلال امریکا مجسمه آزادی را در چند تکه مجزا توسط کشتی به امریکا هدیه می کند.(6)
طراح اصلی این مجسمه "فردریک آگوسته بارتولدی" مجسمه ساز ماسون فرانسوی بود البته سازه درونی آن را " الکساندر ایفل" مهندس فرانسوی برج ایفل، طراحی نمود مهندسان و طراحان دیگری نظیر " ژوزف پولیتزر " و" اوژن ویوله لودوک " نیز در جریان ساخت آن نقش داشتند.(7)
ویژگی مشترک تمامی این مهندسان و طراحان عضویت در لژهای فراماسونری فرانسه بود. تا جایی که به عنوان مثال بسیاری از نماد شناسان برج ایفل را یک "ابلیسک" فانتزی می دانند. (8)
در ابتدا سازندگان فرانسوی آن اعلام نمودند که این مجسمه نماد "تا ئیس" معشوقه اسکندر است . اما نکته ظریفی که در این میان نادیده ماند چیز دیگری بود که بعد ها نشریه ماسون ترک آنرا فاش ساخت . و آن شباهت بسیار زیاد چهره ی این مجسمه با "ایسیس" اسطوره ی مصر باستان و الهه مورد تقدیس ماسونها بود.
بعد ها فردریک بارتلدی در پاسخ به انتقاد افرادی که بیان می داشتند این مجسمه از نظر فرم صورت به "تائیس" هیچ شبا هتی ندارد ، گفت : من در طراحی این مجسمه از چهره مادر بیوه خودم الهام گرفته ام.(9)
آری بارتلدی راست می گفت ولی منظورش از مادر بیوه ، "ایسیس" بود که در واقع مادر بیوه معنوی تمامی ماسونها منجمله خود او بود. (10)
پس از انتقال این مجسمه به نیویورک امریکاییها با هزینه ای نزدیک به 200 هزار دلار پایه ای 46 متری از جنس گرانیت برای آن ساختند تا مجسمه را بر روی آن قرار دهند.
حال که فراماسونهای فرانسوی برای امریکا سنگ تمام گذاشته بودند نا پسند می نمود اگر طراحان امریکایی دست روی دست می گذاشتند ، و البته در عمل نیز چنین نشد و در نهایت پایه گرانیتی آنها یک کپی محض از معبد کذایی سلیمان از آب در آمد ، معبدی که ماسونها برای رسیدن به نظم نوین جهانی و تشکیل حکومت ماسونی – یهودی خویش بالاخره باید آنرا بر بقایای مسجد الاقصی بنا کنند. با این تفاسیر جای تعجب هم نخواهد داشت اگر ارتفاع این ساختمان 46 متر یعنی مجموع 33+ 13 (دوعدد مورد علاقه فراماسونها) باشد و خود تندیس نیز دارای 168 پله به علاوه 1 نیم پله (مجموعاً169) باشد که بازدیدکنندگان را تا بالای برج راهنمایی کند.( 169= 13 X13)!!!
بارتلدی بر روی تاج این مجسمه هفت شعاع نور قرار داد تا بیش از پیش نماد های ماسونی این تندیس ننگ و نیرنگ را آشکار سازد.عدد هفت در کنار سمبل های گونا گون نور از دیر باز ستوده مصریان باستان و یهودیان و کابالیست های مصر زده بود . همانگونه که آن را در شمعدان هفت شاخه یهود "MENORAH " ، خورشید هفت شاخه مصریان و یا هفت ستاره منقوش در آسمان معبد سلیمان دیده اید.(11)
اما نکته ای که در این میان بنا بر اعتراف فرانسویان هرگز نباید فراموش نمود الگو برداری ساخت مجسمه از "تائیس " معشوقه اسکندر است. حتی اگر شباهتهای چهره ی این مجسمه با ایسیس را کنار بگذاریم چه دلیلی دارد فرانسوی ها نمادی از تائیس بسازند و آن را به امریکا هدیه دهند.مگر غربیان در تاریخ هزار خدایی یونان و رم با کمبود الهه مواجه شده بودند که از یک شخصیت نچندان موجه به نام" تاییس " مجسمه بسازند و انرا تندیس و نماد آزادی قرار دهند.
آری حقیقت چیز دیگری است که لاجرم مجبوریم برای روشن شدن این گوشه از تاریخ و آشنایی با شخصیت این زن به باز خوانی گذرای حمله اسکندر به ایران زمین بپردازیم.
با آنکه اسکندر یا همان الکساندر در میان غربیان قهرمانی بزرگ شناخته می شود ولیکن در میان ایرانیان به عنوان شخصیتی بدنام و ویرانگر نمود یافته است، در متون زرتشتی، از وی همواره به عنوان "گجسته"(ملعون و شوم) یاد شده و همراه ضحاک و افراسیاب از کارگزاران اهریمن به شمار آمده است.
در این اثنا عده ای نیز نظر در انکار وجود شخصیت تاریخی به نام اسکندر مقدونی دارند، ولی این به معنای نادیده انگاشتن انبوهی از آثار و اسناد تاریخی و باستان شناسی و حذف تاریخ اسکندر و سلوکیان و خلا زمانی به مدت بیش از صد سال از تاریخ ایران است.
اسکندر متولد مقدونیه و فرزند فیلیپ پادشاه مقدونیه بود.در آن زمان مقدونیه قسمتی از حکومت یونان بود که البته مقدونی ها در میان مردم یونان معروف به وحشی گری بودند لذا فیلیپ پدر اسکندر، برای فرزند خود معلمانی یونانی استخدام کرد تا با فرهنگ یونانیان بزرگ شود. اسکندر پس از مرگ پدر، پادشاه مقدونیه شد و پس از کشمکش ها و فراز و نشیبهایی که بیان آن در این مجال نمی گنجد برای ماجراجویی و تصاحب سرزمینهای دیگر، راه جهان گشایی و حمله به دیگر کشورها را پیش گرفت. اگر چه یونانیها او را وحشی و بربر می دانستند، ولی هنگامی که باتصاحب سرزمینهای دیگر توسط او ثروت زیادی به آتن سرازیر شد، با وی همراه شدند .
بزرگ ترین و مهمترین جنگ اسکندر، نبرد با امپراتوری وسیع ، قدرتمند و متمدن هخامنشیان بود. نبرد اسکندر و پادشاه ایران، چند بار به عقب نشینی وی انجامید، اما سرانجام با تضعیف روحیه سپاهیان ایران، ورق به نفع یونانیان برگشت و اسکندر، داریوش را در منطقه "گیل گمش" شکست داد.
در شب پیروزی، اسکندر و افسرانش در تخت جمشید (پرس پولیس) قصر باشکوه ایرانیان، جشن بزرگی برپا کردند. اسکندر همواره در سفرهای خود یک گروه از زنان فاحشه و رقاص و شراب ریز همراه خود می آورد تا بساط عیش و نوش و شهوت رانی خود و فرماندهان سپاهش گسترده باشد. یکی از این زنان، تائیس کنیزی اورشلیمی بود که به خاطر زیبایی به دربار اسکندر راه یافته بود. پس از آنکه اسکندر قصد ازدواج با شاهزاده اسیر ایرانی و دختر داریوش سوم"استاتیرا" را نمود (12)، حسادت تائیس او را به طرح نقشه ای اهریمنی کشاند که نهایتا صد ها سال تمدن ، فرهنگ و افتخار جهانی را به خاکستر نشاند. (13)
در آن جشن، تائیسآن قدر به اسکندر شراب خوراند که عقل او را کاملاً زایل کرده و سپس از او خواست به انتقام معبدی که در آتن توسط خشایارشاه به آتش کشیده شد، پرس پولیس (تخت جمشید) را آتش بزند. اسکندر مشعلی را به تائیس داد و او هم پرده های حریر و جواهرنشان قصر را به آتش کشید. و پس از مدتی کوتاه، قصر یکپارچه در آتش کین و حقارت شخصیت تاییس سوخت.
و اینگونه شد که امروز در دست مجسمه به ظاهر آزادی آمریکا"تائیس" همان مشعل هنوز به امید به آتش کشیدن دوباره تمدن شرق افروخته است.
و اینگونه شد که یک فاحشه که گوشه ای نا چیز از تاریخ تاریک و ددمنشانه غرب را اشغال کرده نماد آزادی می شود!
![]()
توضیح عکس : قلمرو سلسله هخامنشیان
به راستی،چرا سازندگان فرانسوی مجسمه آزادی چنین شخصیتی را به عنوان نماد آزادی در نظر گرفتند؟
بی شک یکی از اصلی ترین دلایل آن یادآوری حمله اسکندر به شرق و استحاله فرهنگی آن است چراکه
تاریخ شناسان یکی از مهمترین اقدامات اسکندر را هلنیزه کردن سرزمین های تحت تصرفش می دانند. هلنیسم در لغت به معنی تقلید از یونان و به معنی مجموعه تمدن و فرهنگ یونان و به عبارتی ساده تر یونانی مأ بی است.
در این راستا اسکندر اقدام به تأسیس شهرهای جدید در راه های مهم و استراتژیک و کوچ دادن مردم از آسیا به اروپا و از اروپا به آسیا نمود. وی با این کار قصد در استحاله فرهنگی متصرفاتش داشت.
نمود بارز و آشکار این مسأله را می توان در هلنیزه شدن سلسله ایرانی اشکانیان پس از براندازی سلوکیان (بازماندگان سلوکوس جانشین اسکندر )دید، اشکانیان همواره سعی در یونانی مأبی داشتند تا جایی که حتی بر سکه هایشان عنوان (یونان دوست) همراه با اسم پادشاه زمان می آمد. (14)
به عبارتی دیگر مجسمه آزادی به نوعی نماد رشد غرب گرایی نیز هست. تائیس یا همان مجسمه آزادی، می تواند یادآور تمام این گذشته باشد. اکنون نیز ملل شرقی به تقلید از اروپاییان و در مقابل غربی ها نیز به این سلطه می نازند و این میراث شوم اسکندر و تائیس است.
اما نکته بسیار بسیار مهمی که هرگز نباید از نظر دور گردد این است که تمدن غرب هرگاه افول نمود نتوانست دوباره در همان مکان ابتدایی ، خود را باز سازی کند و در جایی دیگر ادامه حیات داد لذا می بینیم پس از افول یونان ، رم برمی خیزد و بعد از آن غرب از اروپای میانی ، انگلستان و نهایتا امریکا سر بر می آورد ، یعنی غرب هیچگاه نتوانست در همان حوزه مکانی اولیه دوباره رشد نماید این تمدن آنقدر نقصان داشت که قدرت هضم تجاوزات و حتی تبادلات فرهنگی سالم را نیز نداشت.
اما در مقابل ، تمدن کهن و با فرهنگ ایران هرگاه دچار نزول شد دوباره در همان مکان جوانه زد ، هرگز نباید فراموش کرد که نهایتا اسکندر با لباس ایرانی از این مرز پر گهر رفت ، وحشیان و متجاوزان مغول مسلمان شدند و رصد خانه و مسجد و کتابخانه ساختند و از میان سه نفر زبانشناس که قواعد زبان عربی را برای خود عرب زبانان نگاشتند دو تن از آنها ایرانی بودند واکنون نیز پس از چند هزار سال باز هم ایران است که در مقابل زیاده خواهی های وحشی گرانه غرب ایستاده است.آری تکرار این تجربه تاریخی و از سویی دیگر پیشگویی های غرب نیز همین را میگوید که منشا آن اتفاق بزرگ آخر الزمانی نیز ایران است و موعود ادیان به یاری ایرانیان است که بساط بیداد آنها را بر خواهد چید گویا غرب ناگزیر از شنیدن نام ایران در کنار ناکامی های خود است ، لذا اینگونه است که تائییس دوباره مشعل به دست رو به سوی شرق بر فراز آتلانتیس ایستاده است.
اگر بخواهیم اندکی تاریخی تر به مسئله نگاه کنیم باید در نظر داشته باشیم زمانی که امپراتوری ایرانیان 127 ایالت را تحت سلطه خود ساماندهی کرده بود اوج تمدن غربیان یعنی یونان هنوز از سیستم ابتدایی دولت شهرها (نه یک امپراتوری واحد) استفاده میکرد، لذا غرب ناگریز است تا با ساختن یک اتوپیای (آرمان شهر) خیالی یعنی یونان باستان تمامی مدنیت را به خود ارجاع دهد . زمانی که سخن از منطق باشد ارسطو الگو می شود اگر از ریاضیات سخن رانده شود ارشمیدوس را نشان می دهند ، پدر علم پزشکی باید بقراط باشد و غیره و غیره تا من ایرانی هیچگاه به این فکر نکنم که چرا غرب هنوز با این همه ادعا نتوانسته حقوق بشری را که کوروش 2500 سال پیش به بهترین نحو اجرا می کرد را حتی شبیه سازی کند. اگر لازم باشد برای من و توی ایرانی فیلم 300 می سازند تا مارا از تمامی گذشته پر افتخارمان بیزار کنند تا مبادا شکوه و تمدن نیاکانیمان ما را دوباره به فکر فرهنگ سازی در جهان بی اندازد.
آری این کینه ای دیرینه است از تمدن شرق و سترگ ایران زمین که در هیبت شعله های آتش در مشعل عفریته جنگ این الهه شوم پیوندی!!! (تائیس + ایسیس) خود را نشان داده است.
صد البته غرب در این آتش کین می سوزد و خواهد سوخت چراکه پس از تلاش چند هزار ساله آنها برای منکوب و استحاله تمدن ایران زمین جوانه ی نو رسته ای دوباره و این بار در هیبت اسلام شیعی از دل ایران زمین رویید و این بار نیز ایرانیان بهترین را انتخاب کردند رویشی که به لطف حق به انقلاب نهایی موعود منجر خواهد شد . و چه زیبا پروردگار بزرگ در قرآن ، کتاب انسان فرمود:
" و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثین"
" و ما اراده نمودیم تا بر مستضعفین جهان منت گذارده و ایشان را پیشوایان و وارثان زمین قرار دهیم "(15)
خادم الامام المهدی: endif]-->علی اکبر رائفی پور
پی نوشت:
if !supportLists]-->1. endif]--> fa.wikipedia.org/wiki
if !supportLists]-->2. endif]-->http://www.fararu.com/vglj.oetfuqexxwvzfuusb..html
if !supportLists]-->3. endif]-->mouood.org/content/view/2467/3 موعود
if !supportLists]-->4. endif]-->در کل در مدت مهاجرت ،اسکان و گسترش اروپاییان در قاره امریکا مجموعا 212 میلیون سرخ پوست کشته شده اند
if !supportLists]-->5. endif]-->پیوریتانیسم گرایشی از پروتستانیسم است که خواهان باز گشت مسیحیان به ارزشهای عهدعتیق (یهود) است. تا جایی که اینان در زمان کرامول خواهان این شدند که تورات و تلمود قانون اساسی انگلستان شود.
if !supportLists]-->6. endif]-->برخی آن را "زن آزادی" Lady Libertyهم می نامند.
if !supportLists]-->7. endif]-->البته نباید این مجسمه را با مجسمه آزادی کنگره Statue of Freedاشتباه گرفت آن مجسمه که از سال ۱۸۶۳ تا کنون بر روی گنبد مرکزی ساختمان کاپیتال ایستادهاست توسط "توماس کرافورد" طراحی گردید و بانویی را تجسم میکند که شمشیری غلاف شده در دست راست خود دارد. در دست چپش نیز یک تاج به نشانه پیروزی، و سپر نشان رسمی آمریکا دیده میشود. کلاه خودی به سر دارد که حاوی ستاره و به شکل سر عقاب سر سفید است. وی بر روی یک کره ایستادهاست که بر روی آن عبارت E Pluribus Unum نقش بستهاست. این واژه یکی از شعارهای ملی آمریکا است که در مقاله "راز دلار" به ریشه یابی معنایی آن پرداخته ام.
if !supportLists]-->8. endif]-->ابلیسک از نماد های اصلی مشترک بین شیطان پرستان و فراماسونهاست که اشاره به آلت تناسلی شیطان دارد، برای کسب اطلاعات بیشتر در این زمینه می توانید به مقاله عبد الله شهبازی با عنوان "فرقه های راز آمیز دماوند" رجوع فرمایید.
if !supportLists]-->9. در جریان این فرافکنی عده ای نیز گفتند که بار تلدی چهره همسر خود "شارلوت" را تصویر کرده است.
if !supportLists]-->10. endif]--> همسر و برادر "ایسیس " یعنی "اوزیریس" توسط برادر دیگرشان "ست" به قتل رسید و پس از آن ایسیس بیوه گشت. (جهت کسب اطلاع بیشتر در این زمینه به مقاله نویسنده با عنوان "اسطوره های ماسونی مصر باستان" رجوع فرمایید).
if !supportLists]-->11. endif]-->توجه فرمایید که عدد هفت فقط و فقط در کنار نماد ها و نشانه های نور عدد ماسونها و یهودیان است مانند هفت ستاره ، هفت شعاع نور ،هفت عدد شمع ... و در غیر این صیکشنبه سوم بهمن 1389
تقدیم به سرو قامتان سپاه عشق
انحرافات تاريخچه اي به قدمت زندگي انسان داردواز زمانهاي دور يكي از مسائل مورد توجه انديشمندان اجتماعي مي باشد.
هرجامعه اي براي تعادل وحفظ بقاي خويش داراي هنجارها وارزشها وقوانيني مي باشد كه مورد قبول اكثريت مردم آن جامعه است وانحراف در واقع رفتارهاي مخالف با ارزشها وهنجارها وقوانين مورد پذيرش جامعه است.
جرم يا انحراف چراغ خطرناكي است كه نشان از نقايص وكمبود هاي جامعه دارد ومعمولا داراي علل وعوامل مختلفي مي باشد.همچنان كه پيشگيري از بيماري بهتر از درمان آن مي باشدلذا بايستي براي داشتن جامعه اي سالم وشاداب اعمال پيشگيرانه اي داشته باشيم.
دراين ميان خانواده به عنوان بنيادي ترين نهاد جامعه مي تواند در پيشگيري از انحراف وجرم نقش به سزايي ايفا نمايد.
با توجه به اين مسئله كه اوقات فراغت ازچنان اهميتي برخوردار است كه گاها از آن به آيينه فرهنگ جامعه تعبير مي شود وبا عطف به اهميت وآثار سازنده ومثبتي كه درسايه بهره وري مناسب از اين دوران در زمينه هاي مختلف مي تواند نصيب جامعه شودلذا سياستهاي فرهنگي جامعه بايستي در مسير استفاده بهينه از اين خصيصه مهم قرار گرفته ودست اندر كاران امر فرهنگ بايد با ايجادشرايط وابزار مناسب براي گذران اين اوقات،مردم را نيز براي انتخاب آگاهانه وآزادانه اين ابزار ووسايل راهنمايي نمايند.
نكته كليدي وبسيار مهمي كه نياز به بيان دارد اينست كه هنگامي كه زمان فراغت با خلا مكاني وروشي مناسب براي گذران آن مواجه مي شود وبه عبارتي ساده تر هنگامي كه جوان سرگردان مي شودوراهي براي گذراندن زمان آزادش نمي يابد؛راههاي غير متعارف بسيار زيادي در برابر اوباز مي شودولذا با مفروض داشتن اين خلا،جوان ناگزير به روي آوردن به اين راههاي غير متعارف مي باشد.
آنچه كه به وضوح در شهرستان دورود مشاهده مي شود واز ديدگان افراد آگاه به مسائل اجتماعي پوشيده نيست؛وجود چنين خلا عظيم ودر مقابل عدم برنامه مناسب جهت پركردن اين خلا از جانب متوليان امور فرهنگي مي باشد.
اين شهرستان كه جمعيتي حدود180هزار نفر رادارا مي باشدوبيشتر بافت جمعيتي آن را نيز نسل جوان تشكيل مي دهندمع الاسف بدليل عدم برنامه ريزي صحيح متوليان فرهنگ جوانان آن جذب مكانهايي نظير سفره خانه هاي سنتي وهمچنين قهوه خانه ها كه عملا از نظر محيطي ،فضايي ضد فرهنگ واخلاق دارند شده اند.
دليل اين امر نيز در اين نكته نهفته است ؛ماداميكه جوانان مكان مناسبي را براي گذراندن اوقات فراغت خويش نداشته باشند كه اين مكان بتواند نيازهاي فزاينده آن هارا در زندگي امروزيشان پاسخگو باشد،روي آوردن به اين محيطها امري عادي به نظر مي رسدولذا باتوجه به وضعيت اين مكانها كه قبلا به آن اشاره شد،زمينه انحراف وبه تبع آن ارتكاب جرم،در جوانان ايجاد شده واوقات فراغت به جاي اينكه زمينه ساز رشد وتعالي جوانان شود موجبات گمراهي وفساد آنان را فراهم مي آورد.
اين مكانها كه به لطف غفلت مسئولين هرروزه برتعدادشان افزوده مي شود،به پاتوقي براي شب نشيني هاي جواناني از خانواده هاي مختلف با فرهنگهاي متفاوت تبديل شده وعملا يكه تاز عرصه جذب جوانان گشته اندو
دراين ميان قليان نيزپاي ثابت اين شب نشيني ها مي باشد.
صاحب نظران اجتماعي كه مصرف قليان را يك ضدارزش فراگير تلقي مي كنند،معتقدندكه قبح مصرف آن از بين رفته ودر ميان اقشار جامعه زشتي ويژه اي نسبت به آن ديده نمي شود.
استفاده از قليان جداي از مضرات جسمي مانند سرطانهاي مجاري تنفسي،ريه،وعوارض قلبي وعروقي،داراي ضرري روحي نيز مي باشد بدين معنا كه بسياري از معتادان به ساير مواد مخدرمصرف خودرا از قليان شروع كرده اند.
پرسش مهم اين است كه دليل عمده گرايش نسل جوان به اين پديده چيست؟اين سوالي بود كه ذهن مارابه خود مشغول كرده بود ولذا
پاسخي كه مادريافت كرديم اين مسئله بود؛ وجود بيكاري بسيار زياد در بين جوانان ،عدم وجود مكانهاي تفريحي وفرهنگي مناسب وهمچنين خلا برنامه ريزي جامع فرهنگي وبه عبارتي فقر فرهنگي عمده عامل سوق دادن جوانان به اين مكان ها مي باشد.
مابراي پاسخ سوالمان به سراغ جواناني رفتيم كه هرروزه چند ساعتي از وقتشان رادر اينگونه محيطها مي گذرانند.
جواني به اسم رئوف با ما اينگونه سخن گفت؛وقتي كه مكان تفريحي مناسب وسالمي نداريم ومسئولين نيز برنامه ريزي صحيحي براي راهنمايي ما جهت گذران زمانهاي آزادمان ندارند،آيا گرايش به اين مكانها امري عادي تلقي نمي شود؟وي همچنين اظهار داشت كه يكي ديگر از دلايل عمده در اين امر بالا بودن نرخ بيكاري وبه عبارت ساده تر نبود كار براي جوانان مي باشد ولذا اگر جوانان در جايي مشغول به كار شوند ديگر زمان خود را به بطالت در اين مكانها نمي گذرانند.وي همچنين اذعان داشت كه علي رغم اطلاع داشتن از مضرات قليان،امابه دليل اعتياد به اين پديده باعث شده كه ازنظر جسمي وروحي وابستگي به قليان داشته باشم وبه همين دليل ساعاتي از روز را براي ارضاي نياز خود در قهوه خانه ها سر كنم.
جوان ديگري به نام احسان بيان داشت كه؛مامكانهاي مناسب براي تفريح وسرگرمي نداريم وامكانات موجود مانندسالنهاي ورزشي نيزهزينه هاي بالايي براي استفاده دارندومسئولين نيزبرنامه اي براي پركردن اوقات فراغت ماندارند،حال مااز شما سوال مي كنيم كه چگونه اوقات فراغت خودرابگذرانيم؟
اما صاحب يكي از قهوه خانه ها كه در كمال تعجب ما ازشغل خود ناراضي بودو اين مكانهارانيز براي جوانان مناسب نمي دانست اظهاركرد؛مسئله بيكاري وهمچنين نبود فضاها ومكانهاي مناسب ورزشي وتفريحي از دلايل عمده حضور جوانان در قهوه خانه ها مي باشد . وي كه مي گفت روزانه حدود 50نفر به اين قهوه خانه مي آيند؛بيان داشت متاسفانه مسئولين به فكر نسل جوان نيستند وعملا نتوانسته اند بابرنامه هاي مناسب فرهنگي آنان را جذب نمايند.
حال سوالاتي اساسي درباره اظهارات اين جوانان كه به واقع سرمايه هاي جامعه محسوب مي گردند به ذهن ها خطور مي كند؛سوالات بسيار زيادي كه برخي از آنها بيان مي گردد ونيازمند پاسخهاي مناسب از جانب مسئولين ذي ربط مي باشد.
چرا در شهرستان دورود متوليان امور فرهنگي از وظايف خود غفلت كرده اند؟
چرا در شهري مانند دورود كه بيشتر آن را قشر جوان تشكيل مي دهد نبايد حتي يك مركز تفريحي وفرهنگي براي جوانان وجود داشته باشد؟
دستگاههائی كه متولي امور فرهنگي مي باشد چرا از جوانان غافل مانده است؟چرا اين اداره برنامه هاي مناسبي براي جذب جوانان ندارد؟سوال اساسي تر اينكه اين آقايان چكار كرده اند كه جوانان از فرهنگ اسلامي بريده اند وبه دنبال تفريحات ناسالم مي روند؟
مگر فقر فرهنگي در شهر ما دليل عمده انحرافات نيست؟پس چرا در بحث فرهنگ هيچگونه حركت مناسبي صورت نمي پذيرد؟
در يك جمله كلي؛اصلا آقايان از اين مسائل آگاه هستند؟اگر آگاهند كه واي برآنها كه كاري انجام نمي دهندواگر نمي دانند باز هم واي بر آنها كه از مسائل درون جامعه اطلاع ندارند وبه طور كلي افرادي كه جاهل هستند وياخود را به تجاهل مي زنند ديگر مشروعيت ماندن دراين مناصب راندارند.
چرا هاي فراوان ديگري نيزذهن مارا به خود مشغول كرده اند،اما اي كاش اين چراها پاسخ مناسبي را نيز در يافت كنند
امابه عنوان سخن پاياني اينكه؛آنچه انتظار مي رود اينست كه مسئولين وهمچنين افراد دلسوز كه دلبسته دين ونظام اسلامي كه مبتني بر دين مي باشدهستند،بايستي احساس وظيفه نموده ووارد عرصه شوند واز تباهي جوانان كه سرمايه سوزي مي باشد ممانعت به عمل آورند ودر اين بين خانواده هانيز بايستي باكنترل فرزندان خود مانع انحراف آنان شوند.
وحيد كوچكزاده –شهرستان دورود
یکشنبه سوم بهمن 1389
فقر فرهنگی عامل انحراف جوانان دورودی
انحرافات تاريخچه اي به قدمت زندگي انسان داردواز زمانهاي دور يكي از مسائل مورد توجه انديشمندان اجتماعي مي باشد.
هرجامعه اي براي تعادل وحفظ بقاي خويش داراي هنجارها وارزشها وقوانيني مي باشد كه مورد قبول اكثريت مردم آن جامعه است وانحراف در واقع رفتارهاي مخالف با ارزشها وهنجارها وقوانين مورد پذيرش جامعه است.
جرم يا انحراف چراغ خطرناكي است كه نشان از نقايص وكمبود هاي جامعه دارد ومعمولا داراي علل وعوامل مختلفي مي باشد.همچنان كه پيشگيري از بيماري بهتر از درمان آن مي باشدلذا بايستي براي داشتن جامعه اي سالم وشاداب اعمال پيشگيرانه اي داشته باشيم.
دراين ميان خانواده به عنوان بنيادي ترين نهاد جامعه مي تواند در پيشگيري از انحراف وجرم نقش به سزايي ايفا نمايد.
با توجه به اين مسئله كه اوقات فراغت ازچنان اهميتي برخوردار است كه گاها از آن به آيينه فرهنگ جامعه تعبير مي شود وبا عطف به اهميت وآثار سازنده ومثبتي كه درسايه بهره وري مناسب از اين دوران در زمينه هاي مختلف مي تواند نصيب جامعه شودلذا سياستهاي فرهنگي جامعه بايستي در مسير استفاده بهينه از اين خصيصه مهم قرار گرفته ودست اندر كاران امر فرهنگ بايد با ايجادشرايط وابزار مناسب براي گذران اين اوقات،مردم را نيز براي انتخاب آگاهانه وآزادانه اين ابزار ووسايل راهنمايي نمايند.
نكته كليدي وبسيار مهمي كه نياز به بيان دارد اينست كه هنگامي كه زمان فراغت با خلا مكاني وروشي مناسب براي گذران آن مواجه مي شود وبه عبارتي ساده تر هنگامي كه جوان سرگردان مي شودوراهي براي گذراندن زمان آزادش نمي يابد؛راههاي غير متعارف بسيار زيادي در برابر اوباز مي شودولذا با مفروض داشتن اين خلا،جوان ناگزير به روي آوردن به اين راههاي غير متعارف مي باشد.
آنچه كه به وضوح در شهرستان دورود مشاهده مي شود واز ديدگان افراد آگاه به مسائل اجتماعي پوشيده نيست؛وجود چنين خلا عظيم ودر مقابل عدم برنامه مناسب جهت پركردن اين خلا از جانب متوليان امور فرهنگي مي باشد.
اين شهرستان كه جمعيتي حدود180هزار نفر رادارا مي باشدوبيشتر بافت جمعيتي آن را نيز نسل جوان تشكيل مي دهندمع الاسف بدليل عدم برنامه ريزي صحيح متوليان فرهنگ جوانان آن جذب مكانهايي نظير سفره خانه هاي سنتي وهمچنين قهوه خانه ها كه عملا از نظر محيطي ،فضايي ضد فرهنگ واخلاق دارند شده اند.
دليل اين امر نيز در اين نكته نهفته است ؛ماداميكه جوانان مكان مناسبي را براي گذراندن اوقات فراغت خويش نداشته باشند كه اين مكان بتواند نيازهاي فزاينده آن هارا در زندگي امروزيشان پاسخگو باشد،روي آوردن به اين محيطها امري عادي به نظر مي رسدولذا باتوجه به وضعيت اين مكانها كه قبلا به آن اشاره شد،زمينه انحراف وبه تبع آن ارتكاب جرم،در جوانان ايجاد شده واوقات فراغت به جاي اينكه زمينه ساز رشد وتعالي جوانان شود موجبات گمراهي وفساد آنان را فراهم مي آورد.
اين مكانها كه به لطف غفلت مسئولين هرروزه برتعدادشان افزوده مي شود،به پاتوقي براي شب نشيني هاي جواناني از خانواده هاي مختلف با فرهنگهاي متفاوت تبديل شده وعملا يكه تاز عرصه جذب جوانان گشته اندو
دراين ميان قليان نيزپاي ثابت اين شب نشيني ها مي باشد.
صاحب نظران اجتماعي كه مصرف قليان را يك ضدارزش فراگير تلقي مي كنند،معتقدندكه قبح مصرف آن از بين رفته ودر ميان اقشار جامعه زشتي ويژه اي نسبت به آن ديده نمي شود.
استفاده از قليان جداي از مضرات جسمي مانند سرطانهاي مجاري تنفسي،ريه،وعوارض قلبي وعروقي،داراي ضرري روحي نيز مي باشد بدين معنا كه بسياري از معتادان به ساير مواد مخدرمصرف خودرا از قليان شروع كرده اند.
پرسش مهم اين است كه دليل عمده گرايش نسل جوان به اين پديده چيست؟اين سوالي بود كه ذهن مارابه خود مشغول كرده بود ولذا
پاسخي كه مادريافت كرديم اين مسئله بود؛ وجود بيكاري بسيار زياد در بين جوانان ،عدم وجود مكانهاي تفريحي وفرهنگي مناسب وهمچنين خلا برنامه ريزي جامع فرهنگي وبه عبارتي فقر فرهنگي عمده عامل سوق دادن جوانان به اين مكان ها مي باشد.
مابراي پاسخ سوالمان به سراغ جواناني رفتيم كه هرروزه چند ساعتي از وقتشان رادر اينگونه محيطها مي گذرانند.
جواني به اسم رئوف با ما اينگونه سخن گفت؛وقتي كه مكان تفريحي مناسب وسالمي نداريم ومسئولين نيز برنامه ريزي صحيحي براي راهنمايي ما جهت گذران زمانهاي آزادمان ندارند،آيا گرايش به اين مكانها امري عادي تلقي نمي شود؟وي همچنين اظهار داشت كه يكي ديگر از دلايل عمده در اين امر بالا بودن نرخ بيكاري وبه عبارت ساده تر نبود كار براي جوانان مي باشد ولذا اگر جوانان در جايي مشغول به كار شوند ديگر زمان خود را به بطالت در اين مكانها نمي گذرانند.وي همچنين اذعان داشت كه علي رغم اطلاع داشتن از مضرات قليان،امابه دليل اعتياد به اين پديده باعث شده كه ازنظر جسمي وروحي وابستگي به قليان داشته باشم وبه همين دليل ساعاتي از روز را براي ارضاي نياز خود در قهوه خانه ها سر كنم.
جوان ديگري به نام احسان بيان داشت كه؛مامكانهاي مناسب براي تفريح وسرگرمي نداريم وامكانات موجود مانندسالنهاي ورزشي نيزهزينه هاي بالايي براي استفاده دارندومسئولين نيزبرنامه اي براي پركردن اوقات فراغت ماندارند،حال مااز شما سوال مي كنيم كه چگونه اوقات فراغت خودرابگذرانيم؟
اما صاحب يكي از قهوه خانه ها كه در كمال تعجب ما ازشغل خود ناراضي بودو اين مكانهارانيز براي جوانان مناسب نمي دانست اظهاركرد؛مسئله بيكاري وهمچنين نبود فضاها ومكانهاي مناسب ورزشي وتفريحي از دلايل عمده حضور جوانان در قهوه خانه ها مي باشد . وي كه مي گفت روزانه حدود 50نفر به اين قهوه خانه مي آيند؛بيان داشت متاسفانه مسئولين به فكر نسل جوان نيستند وعملا نتوانسته اند بابرنامه هاي مناسب فرهنگي آنان را جذب نمايند.
حال سوالاتي اساسي درباره اظهارات اين جوانان كه به واقع سرمايه هاي جامعه محسوب مي گردند به ذهن ها خطور مي كند؛سوالات بسيار زيادي كه برخي از آنها بيان مي گردد ونيازمند پاسخهاي مناسب از جانب مسئولين ذي ربط مي باشد.
چرا در شهرستان دورود متوليان امور فرهنگي از وظايف خود غفلت كرده اند؟
چرا در شهري مانند دورود كه بيشتر آن را قشر جوان تشكيل مي دهد نبايد حتي يك مركز تفريحي وفرهنگي براي جوانان وجود داشته باشد؟
دستگاههائی كه متولي امور فرهنگي مي باشد چرا از جوانان غافل مانده است؟چرا اين اداره برنامه هاي مناسبي براي جذب جوانان ندارد؟سوال اساسي تر اينكه اين آقايان چكار كرده اند كه جوانان از فرهنگ اسلامي بريده اند وبه دنبال تفريحات ناسالم مي روند؟
مگر فقر فرهنگي در شهر ما دليل عمده انحرافات نيست؟پس چرا در بحث فرهنگ هيچگونه حركت مناسبي صورت نمي پذيرد؟
در يك جمله كلي؛اصلا آقايان از اين مسائل آگاه هستند؟اگر آگاهند كه واي برآنها كه كاري انجام نمي دهندواگر نمي دانند باز هم واي بر آنها كه از مسائل درون جامعه اطلاع ندارند وبه طور كلي افرادي كه جاهل هستند وياخود را به تجاهل مي زنند ديگر مشروعيت ماندن دراين مناصب راندارند.
چرا هاي فراوان ديگري نيزذهن مارا به خود مشغول كرده اند،اما اي كاش اين چراها پاسخ مناسبي را نيز در يافت كنند
امابه عنوان سخن پاياني اينكه؛آنچه انتظار مي رود اينست كه مسئولين وهمچنين افراد دلسوز كه دلبسته دين ونظام اسلامي كه مبتني بر دين مي باشدهستند،بايستي احساس وظيفه نموده ووارد عرصه شوند واز تباهي جوانان كه سرمايه سوزي مي باشد ممانعت به عمل آورند ودر اين بين خانواده هانيز بايستي باكنترل فرزندان خود مانع انحراف آنان شوند.
وحيد كوچكزاده –شهرستان دورود
یکشنبه سوم بهمن 1389
مسابقه مردان اهنین خواص
مسابقه مردان آهنین خواص
مجری: آقای داور امتیاز کروبی چقدره؟
داور: متاسفانه ایشون امتیازی نمی گیرن، باید هر 4 آیتم رو پشت سر بذارن. ایشون مشخصه که رو آیتمها کار نکرده و از خودش ضعف نشون میداد. ایشون باید منتظر مراحل بعدی باشن. ایشون در وزنه 300میلیونی کم آوردن و باید هر4 مرحله رو پشت سر میذاشتن.
با سلام. با سری جدید برنامه مردان آهنین در خدمت شما هستیم. بهتره شما فرض کنید الان مردان آهنین مورد نظر ما در همان فضا و حال و هوای برنامه اصلی مردان آهنین به سر می برند و مرشد برنامه اول یک شعر حماسی میخونه و بعد ورزشکارا با همون لباسها میان و..
حالا به سراغ برنامه خودمون میریم:
ابتدا ساسی مانکن به عنوان مرشد پشت میکروفون میره و چند شعر رپ در وصف یاران امام!!! می خونه و میره پی کارش.
مجری: سری جدید برنامه مردان آهنین. تشکر از نوای گرم مرشد عزیز. در محیط با صفای منطقه جماران و در یکی از چندین ویلاباغ یکی از خواص عزیز مسابقات رو برگزار می کنیم. شرکت کنندگان از گروهها و احزاب سیاسی مختلف می باشند. در این برنامه قصد داریم مقاوم ترین فرد و مستحکم ترین مواضع مردان سیاست در خط امام و انقلاب را بررسی کنیم و هرکسی بیشترین امتیاز رو بیاره، قهرمان میشه و هرکس هم باخت از دایره نظام و انقلاب خارج میشه و مجبوریم باهاش خداحافظی کنیم. حالا به سراغ داور بین المللی میریم و از توضیحاتش در مورد نکات فنی می پرسیم
داور: این آیتم ها بر اساس فرمایشات و انتظارات امام خمینی از انقلابیون- خواص- روحانیون و.. طراحی شده، این آیتم ها بسیار سخت و در حد جهانی طراحی شده و قهرمانان این دوره میتونن امیدوار باشن که از سربازان امام زمان قرار خواهند گرفت.
( پخش آهنگ)
مجری: نفر اول آقای مهدی کروبی می باشد. آیتم اول ما میزان مقاومت یاران امام در برابر دریافت پول می باشد. چهار وزنه 100 میلیون تومانی- 200 میلیون تومانی- 250میلیون و 300میلیونی داریم که شرکت کنندگان باید در مقابل عدم دریافت هر 4 مبلغ مقاومت کنن. آقای کروبی با سوت داور شروع می کنیم.
![]()
ولی آقای کروبی سوت نزده رفت سراغ آیتمها. آیتم اول رو مقاومت می کنه- آیتم دوم رو کمی شل می زنه- آیتم سوم را به سختی پشت سر میذاره و بالاخره آیتم چهارم رو دریافت می کنه و سوت پایان داور( البته آقای کروبی در طول مسابقه مرتبا از داور میپرسید من چقدر وقت دارم؟).
مجری: آقای داور امتیاز کروبی چقدره؟
داور: متاسفانه ایشون امتیازی نمی گیرن، باید هر 4 آیتم رو پشت سر بذارن. ایشون مشخصه که رو آیتمها کار نکرده و از خودش ضعف نشون میداد. ایشون باید منتظر مراحل بعدی باشن. ایشون در وزنه 300میلیونی کم آوردن و باید هر4 مرحله رو پشت سر میذاشتن.
مجری: آقای داور، برای موفق شدن در این مرحله چه تمرینهایی نیاز داریم؟ به چه فاکتوهایی باید توجه کرد؟
داور: ورزشکارن ما باید از ایمان محکم- تقوای قوی و از همه مهمتر ساده زیست باشن. غذاهای چرب و نرم نخورن. ضمنا سعی کنن هر روز مقداری از صحیفه نور رو بخونن برای تقویت عضلات قلب و دل. آقای کروبی متاسفانه از این فاکتورها برخوردار نبود.
مجری: آقای کروبی می بینم که خسته اید. ما از شما انتظار داشتیم در این مسابقه بهتر ظاهر می شدید. چرا اینطوری شد؟آسیب که ندیدید؟
کروبی( نفس نفس زنان و در حالی که دهنش کف کرده): من یه نامه از امام دارم که قراره همه جا نشونش بدم. من ننجونم هر صبح بهم کله پاچه می داد. در بنیاد شهید هم روی مسائل قدرتی خیلی کار کرده بودم در زمان جوانی و حتی تونستم چند تا جانباز و زن شهید رو با قدرت ضرب وشتم کنم. ولی الان این احمدی نژاد ما رو صاف کرده و...( قطع موقت نفس شیخ). خئشبختانه انقلاب آسیب زیادی دید ولی من نه. من این وزنه ها رو بین نیازمندان سیاسی توزیع می کردم و..( کف کردن دهان و قطع نفس به مدت بیشتری)
مجری: آقای دکتر به داد کروبی برسید.
دکتر: متاسفان ایشون از ناحیه روحی دچار ضعفهایی بوده و در دل و قلب ایشون لکه هایی سیاه مشاهده شده که نشون دهنده انحراف از خط امام می باشد. همچنین مغز ایشون تاب برداشته و دستشون بر اثر سیلی زدن به همسران شهداء به شد تضعیف شده و شاید نتونه مراحل بعد رو ادامه بده.
یکشنبه سوم بهمن 1389
آشنایی با سازمانهای اطلاعاتی اسراییل
است
كه در سال 1909 در فلسطين تشكيل شد و افرادي چون يتسحاق تسفي،
اسرائيل گلعادي، الكساندر زيد و اسرائيل شوحط مسؤولان ين سازمان به شمار ميآمدند.
بيشتر اعضاي ين سازمان نظامي از حزب كار و از نخستين مهاجران روسي
به فلسطين اشغالي هستند. با ين وجود، هاشومير با نظارت مستقيم حزب كار
بر اين سازمان مخالفت كرده است. هدف اين سازمان تامين امنيت شهركهاي
يهودينشين و حمايت از آنها اعلام شده است.
بيتار
اين كلمه برگرفته از عبارت عبري ‹‹بريت يوسف ترومبلدور›› به معني ‹‹دوران ترومبلدور›› و يا ‹‹پيمان ترومبلدور›› است. بيتار سازماني اصلاحطلبانه و متشكل از جوانان صهيونيست است كه يوسف ترومبلدور در سال 1923 آن را در هلند تاسيس كرد. هدف ين سازمان آموزش اصول كشاورزي و علوم به جوانان يهود بري آماده ساختن آنها جهت زندگي در فلسطين بود. البته در آموزش ين افراد روي آموزش نظامي و زبان عبري تاكيد خاصي ميشد. اعضي ين سازمان يك نوع يدئولوژي متاثر از فاشيسم را آموزش ميديدند. انديشه فاشيسم در آن زمان حاكم بر اروپا بود. به ين جوانان تلقين ميشد كه انسان دو راه پيش رو دارد كه سومي ندارد: ‹‹يا مرگ يا جنگ››
بيتار
صهيونيستها تاكنون سازمانها و گروههاي خاصي را بري قتل و ترور و كشتارمخالفان و دشمنان خود در سطح دنیاو فلسطينيان به خصوص رهبران و اعضاي مقاومت تشكيل دادهاند. در زير به مهمترين ين سازمانها اشاره ميكنيم
هاشومير
(نگهبان)
يك سازمان نظامي صهيونيستي مدام به اعضي خود يادآور ميشد كه هر كشور
داري رسالت و اهداف خاص، با زور شمشير تشكيل شده است. در كل بايد گفت كه اين
سازمان افكار و انديشههي جابوتنسكي از رهبران صهيونيسم را يدك ميكشد.
نوتريم
كلمهي
عبري و به معني نگهبان و محافظ است. ين سازمان
عبارت است از پليس احتياط يهودي كه نيروهي قيمومت
انگلستان با همكاري هاگانا و بري قلع و قمع انتفاضه ملت فلسطين در 1936 ـ
1939 تشكيل دادند و در ين راستا صدها يهودي در شهرها و شهركها به عضويت آن
درآمدند و بري حميت از شهركهي واقع در منطقه پست اردن اعزام شدند.
نيروهي نوتريم ابتدا 1550 نفر بودند كه حقوق و هزينه زندگي 750 نفر آنان
را انگلستان و حقوق بقيه (1800) را رهبري شهركهاي يهودي متكفل شده
بودند. در ژوئن 1936م. با توجه به شدت گرفتن تظاهرات فلسطينيان 1240
نيرويي كه ‹‹نگهبانان ذخيره›› نام داشتند، به عضويت ين سازمان درآمدند.
سپاه
يهود
سپاه
يهود تشكيلاتي نظامي و متشكل از داوطلبان يهودي است كه در
جريان جنگ جهاني اول در كنار نيروهي انگليس و متفقين
جنگيدند. گردان يهودي شماره 38 كه در ميان سالهي 1915 ـ 1917 تشكيل شد و گردان 39
كه بن گوريون و بن تسفي در سالهي 1917 ـ 1918 در آمريكا آن را
تاسيس كردند و گردان 40 (كه در فلسطين تشكيل شد) و گردانهي ‹‹يورش تفنگهي
پادشاهي›› نيروهي تشكيلدهنده ين سازمان هستند.
تعداد نيروهاي همه ين گردانها مجموعا 6400 مرد بود كه همه آنها سپاه يهود ناميده مي شدند. انديشه تاسيس ين سپاه از آن جا نشأت ميگيرد كه صهيونيستها با توجه به قدرت استعماري بالي بريتانيا بر خود لازم ميداستند كه بري رسيدن به هدف خود يعني تاسيس وطني ملي بري يهوديان به نيروهي انگليسي كمك كنند.
لشكر
يهود
يك
سازمان نظامي يهودي است كه در زبان عبري ‹‹هاهيل››
نام دارد. ين سازمان در سال 1944 به دستور حكومت بريتانيا
و بري كمك به نيروهي متفقين در جريان جنگ جهاني دوم تشكيل شد. اما در اصل
تشكيل لشكر يهود به سال 1939 يعني در جريان جنگ جهاني دوم ـ كه
رهبران شهركهاي يهودي در فلسطين راه را بري رسيدن به آرزوي خود در تشكيل
دولت با مساعدت متفقين هموار ميديدند ـ باز ميگردد. در همين سال حدود 130
هزار شهركنشين يهود در فلسطين بري جنگ با متحدين داوطلب شدند.
هاگانا
هاگانا
كلمهي عبري به معني ‹‹دفاع›› و سازماني نظامي و متعلق به
شهركنشينان صهيونيست است. ين سازمان در سال 1920م. به جي
سازمان ‹‹هاشومير›› تشكيل شد. هاگانا ابتدا وابسته به اتحاديه كارگران و
سپس حزب مابي و هستدروت بود. در سال 1929م. هاگانا در سركوب انتقاضه
فلسطينيان مشاركت و به خانهها و مستغلات عربها حمله كرد و راهپيمييهيي را بري
تحريك شهروندان عرب و ارعاب آنها به راه انداخت. همچنين ين سازمان در
امر شهركسازي به خصوص در ابداع شيوه ‹‹حصار و برج محافظت›› بري شهركهاي
صهيونيستنشين مشاركت فعالي داشت و علاوه بر آن از زمان تاسيس همواره در
راستي تامين امنيت شهركهاي صهيونيستي تلاش كرده است.
سالهي
انتفاضه فلسطينيان از 1936 تا 1939 شاهد همكاري گسترده هاگانا با نيروهي اشغالگر انگليس بود و ين همكاري به با انتصاب چارلز وينجيت به عنوان افسر سازمان امنيت انگلستان در فلسطين به سال 1939 توسعه يافت.
نامبرده
بر يجاد تيمهي ويژه شبانه و گروهانهي سيار و هماهنگي ميان سازمان اطلاعات و
امنيت انگلستان و بخش امنيتي هاگانا معروف به ‹‹شي›› نظارت داشت. همچنين
نيروهي بريتانيا و هاگانا در تشكيل پليس ويژه حفاظت از شهركهي يهودي
همكاري داشتند و بيشتر اعضاي آن از نيروهي هاگانا تشكيل شد. با پيان جنگ
جهاني دوم نبرد جديدي روي داد و هاگانا با همكاري ‹‹ليحي›› و ‹‹اتسل››
تاسيسات انگليس و پلها و خطوط راهآهن را تخريب كرد. ين عملياتها ‹‹جنبش
مقاومت عبري›› ناميده شدند. با برپيي دولت ‹‹اسرائيل›› نيروهي هاگانا
هستههاي اصلي ارتش صهيونيستي را تشكيل دادند.
اتسل
اتسل اختصار ‹‹سازمان نظامي ملي در سرزمين اسرائيل›› است و نام ديگر آن آرگون ميباشد. اتسل سازماني نظامي و صهيونيستي است كه در سال 1931م. با همكاري اعضاي قديمي هاگانا (كه از سازمان مادر جدا شده بودند) و گروهي مسلح از سازمان بيتار تاسيس شد. افكار و انديشههي ولاديمر جابوتنسكي مبني بر ضرورت قدرت تسليحاتي يهود بري تشكيل دولت و حق هر يهودي در ورود به فلسطين شالوده طرحها و برنامههاي ين سازمان را تشكيل ميدهد. آرم ين سازمان عبارت بود از يك دست كه سلاحي را گرفته و بر روي آن عبارت ‹‹فقط ين››
نوشته
شده بود.
در سال
1937 آبراهام يتهومي رئيس وقت اتسل با هاگانا به توافق رسيد كه ين
دو سازمان در هم ادغام شوند. ين مسأله باعث تجزيه اتسل شد ؛ زيرا كمتر
از نيمي از اعضي سه هزار نفري آن با ين امر موافق بودند و اكثريت بر ضرورت
حفظ استقلال سازمان تاكيد داشتند. در سال 1940م. بري دومين بار ين
سازمان تجزيه شد و ين بار گروه ‹‹آبراهام شتيرن›› از آن فاصله گرفت و سازمان
ليحي را تشكيل داد. علت ين تجزيه هم به اختلاف ين گروه با بقيه نيروهي
اتسل در مورد اتخاذ موضع مناسب در قبال همكاري با نيروهي درگير در جنگ
جهاني دوم بر ميگردد. هواداران شتيرن بر ضرورت حميت از آلمان نازي بري
شكست بريتانيا و به تبع آن خروج نيروهي ين كشور از فلسطين و تشكيل دولت
‹‹اسرائيل›› تاكيد ميكردند، در حالي كه سازمان مادر خواستار همكاري با
نيروهي انگليسي به ويژه در زمينه مسائل امنيتي بود.
اتسل با عملياتهي تروريستي خود نقش عمدهي در كوچاندن كشاورزان فلسطيني داشت.
همچنين
ين سازمان با همكاري سازمان تروريستي ‹‹ليحي›› و حميت هاگانا به خودروهي فلسطينيان حمله ميكرد و به كشتار معروف ديرياسين در 9 آوريل 1948 دست زدند.
ليحي
(شتيرن)
ين كلمه
اختصار جمله ‹‹مبارزان راه آزادي اسرائيل››
است. ليحي سازماني نظامي و سري است كه آبراهام شتيرن در سال 1940 به دنبال
كنارگيري خود و هوادارانش از سازمان اتسل تاسيس كرد. از سال 1942 ين
سازمان به دنبال كشته شدن بنيانگذار آن ‹‹شيترن›› به دست نيروهي انگليسي به
نام خود وي معروف شد. در سال 1943م. رهبري ين سازمان را مناخيم بگين بر عهده
گرفت. مهمترين عملياتهي تروريستي ين سازمان عبارتند از:
1ـ قتل
فولك برنادوت ميانجيگر بينالمللي
2ـ بمبگذاري
در هتل ملك داوود در قدس اشغالي و انهدام آن
موساد
به وسيله هاگانا يك سازمان سري ويژه تشكيل شد كه دفتر اطلاعات موسوم به
‹‹شي››
نام گرفت. در سال 1937 نيز هاگانا سازمان ‹‹موساد لياليفي بيت به معني دفتر مهاجرت›› را تشكيل داد. ين نخستين اسم ين سازمان بود.
سازمان اطلاعات ‹‹اسرائيل›› در سال 1951 وقتي كه بري اولين بار به صورت رسمي اعلام موجوديت كرد، ين اسم را به يدك كشيد و شبكههاي جاسوسي آن نيز از آن زمان موساد ناميده ميشوند.
با توجه
به تعدد سازمانهي جاسوسي رژيم صهيونيستي، رهبري ين
رژيم تصميم گرفت كه سازمان ويژهي بري هماهنگي ميان فعاليتهي ين سازمانها
تاسيس كند. ين سازمان ‹‹دژ مستحكم بري خدمت به اسرائيل›› نام گرفت و
مسئوليت تاسيس آن به روفين شيلوح واگذار شد. نامبرده كسي بود كه پس از
تشكيل موساد رسما رياست آن را عهدهدار شد.
با توجه به گزارشي كه در سال 1996 منتشر شد، شمار كاركنان موساد حدودا به 1200 تا
1500 نفر
از جمله 500 افسر ميرسيد و هر كدام از آنها در سن پنجاه و دو سالگي بازنشسته ميشدند. موساد شبكه گستردهي از مزدوران در سراسر دنيا در اختيار دارد و هماكنون بيش از 35 هزار عضو (20 هزار كارمند و بقيه موقتي)
دارد.
موساد
داري چند شاخه اصلي است كه هر كدام از آنها مأموريت خاصي دارد. ميتوان گفت كه
مأموريت اين شاخهها به ترتيب ذيل است:
1ـ جمعآوري
اطلاعات
2ـ دستهبندي
دادهها
3ـ
بررسي و ارزيابي اين اطلاعات
4ـ
نظارت و جاسوسي
5ـ
عضوگيري و اجري عمليات در خارج از فلسطين از جمله قتل و تصفيه مخالفان
6ـ بخش
ويژه فيلمبرداري، جعل، رمزيابي و دستگاههي ارتباطي
7ـ بخش
ويژه آموزش و برنامهريزي و افزيش كاريي كاركنان موساد
8ـ بخش
ضد اطلاعات و نفوذ نيروهي غيرخودي
9ـ بخش
عمليات
بخش
عمليات مهمترين شاخه موساد محسوب ميشود و ماموريت آن سازماندهي فعاليت جاسوسان
و مزدوران ين سازمان در گوشه و كنار جهان است.
همچنين يك نيروي خارجي ديگر موسوم به ‹‹عل›› به معني عاليرتبه وجود دارد كه كار آن جمعآوري اطلاعاتي از داخل آمريكا درباره كشورهي عربي است و سفرها و ديدارهايي هيأتهاي سياسي را كنترل ميكند.
موساد
داري يك كميته ديگر موسوم به ‹‹وادات›› است كه كار آن
هماهنگي سري با خارج و داخل اسرائيل ميباشد و به صورت
هفتگي نشستي برگزار ميكند. رئيس وادات همان رئيس موساد است كه همكارانش او
را مامون صدا ميكنند. اما اعضي كميته وادات عبارتند از اشخاص زير:
1ـ مدير
سازمان اطلاعات نظامي موسوم به ‹‹امان››
2ـ مدير
سازمان اطلاعات داخلي ‹‹شين بت››
3ـ مدير
سازمان امنيت عمومي ‹‹شاباك››
4ـ مدير
مركز مطالعات راهبردي و برنامهريزي وزارت امور خارجه (ين مركز در زمينه جاسوسي
سياسي يا ديپلماتيك تخصص دارد)
5ـ مدير
بخش عمليات ويژه پليس موسوم به ‹‹ماتام››
6ـ
مشاوران خصوصي نخست وزير در امور سياسي، نظامي، امنيتي و مبارزه با تروريسم
در
جريان ين نشست هفتگي چارچوب سياست امنيت داخلي و خارجي ‹‹اسرائيل›› ترسيم ميشود.
از سوي
ديگر، موساد يك شعبه مطالعاتي با 5 بخش و 15 دفتر بري انجام مطالعات سري درباره
كشورهي عربي و برخي كشورهي جهان دارد.
شينبت
(شاباك)
هنگام تاسيس دولت عبري تعداد مأموران اطلاعاتي و امنيتي آن 184 نفر بود. اين افراد در آن زمان به دستور مقامات نظامي يك يگان نظامي موسوم به ‹‹شين بت›› وابسته به ارتش صهيونيستي تشكيل دادند. شين بت خلاصه كلمه ‹‹خدمت به امنيت›› است. يسر هرئيل از زمان شكلگيري ين سازمان تا سال 1952م. رئيس آن بود. نامبرده بعدها به رياست موساد هم رسيد.
شينبت
در دهه اول شكلگيري رژيم صهيونيستي مراقب
تحركات دشمنان حزب كار كه تا سال 1977 بر ‹‹اسرائيل›› حكومت ميكرد،
بود. حزب كار در ين سالهي طولاني توانست شينبت را به يك
سازمان اسطورهي بري حميت از رژيم صهيونيستي در مقابل توطئههي داخلي و
جاسوسان شوروي و فدائيان عرب كه با پشت سر گذاشتن سيمهي خاردار وارد سرزمينهي
اشغالي ميشدند، تبديل كند. فعاليتهي شينبت كاملا سري بود و حتي مردم
اسم رئيس آن را هم نميدانستند و سالها تحت نظارت و مسؤوليت دفتر نخستوزير
فعاليت ميكرد.
كلمه
شينبت اندك اندك جي خود را به شاباك داد.
شاباك به معني امنيت عمومي و يا شينبت عمومي است. بعد از رسويي مأموران
شاباك در پرونده ‹‹اتوبوس 300›› در سال 1986، آبراهام شالوم رئيس آن استعفا
داد. پس از ين ماجرا رويتهي مختلفي درباره شاباك و موساد بر سر زبانها
افتاد و پژوهشگران و حتي مسؤولان قبلي ين سازمانها مطالبي به رشته تحرير
درآوردند.
يگان
عربنماها
اولين عربنماي عضو ارتش صهيونيستي يسرائيل عبدو بن يهودا نام داشت كه در ژوئن
1999 فوت
كرد. وي پدر عربنماها خوانده ميشد. فعاليتهي وي در فلسطين در جريان جنگ 1948 آغاز شد و يگان عربنماها را فرماندهي نمود. ين يگان همچنان به قوت خود به فعاليتهيش ادامه ميدهد. قبل از ين يوسي ميلمان روزنامهنگار صهيونيست با انتشار گزارشي از فعاليت ين يگان در ميان عربهي
‹‹اسرائيل››
پرده برداشت. وي در گزارش خود آورده بود كه اعضي ين يگان در روستاهي فلسطيني با
معرفي خود به عنوان عرب زندگي و حتي با دختران فلسطيني نيز ازدواج
ميكنند.
اسحاق
رابين وزير جنگ رژيم صهيونيستي در انتفاضه اول يگان ويژه موسوم به ‹‹عربنماها››
را تشكيل داد. ين يگان شامل چهار بخش است:
1ـ
دوفدوفان بري فعاليت در كرانهباختري
2ـ
شمشون بري فعاليت در نوار غزه
3ـ
گدعونيم وابسته به يگان مرزبانان بري فعاليت گسترده در كرانهباختري
4ـ بخش
وابسته به پليس صهيونيستي و ديره فعاليت آن منطقه قدس است.
مهمترين و خطرناكترين ين يگانها يگان دوفدوفان است. ين يگان آموزشهي نظامي و رواني مخصوصي ميبينند و اعضي آن به قاتلاني حرفهي كه كشتار و قتل نزد آنان بسيار آسان و مثل آب خوردن است، تبديل ميشوند. ين اشخاص لباس عربي به تن ميكنند و در اصل دو نوع زندگي دازند: يكي زندگي طبيعي خود در ميان يهوديان و ديگري زندگي در ميان فلسطينيان و عربها. بدين وسيله بيد لباس عربي بپوشند و لهجات و سرودها و آداب و رسوم عربها را به دقت بياموزند تا به راحتي بتوانند در درون جامعه فلسطيني نفوذ كنند و فلسطينيان آنها را شناسيي نكرده و حملاتشان را خنثي نكنند.
با توجه
به گزارشهي مختلف ‹‹اسرائيل›› و با استناد به قرائن و
شواهد موجود مهمترين مأموريت و هدف ين يگانها فعاليت
گسترده در قلب مناطق مسكوني فلسطين و تحقق اهدافي است كه عادتا يگانهي
نظامي قادر به دستيابي به آنها نيستند. كار ين يگانها شناسيي و بازداشت
افراد تحت تعقيب، رهبران و فعالان انتفاضه و ترور آنهاست. جمعآوري
اطلاعات، فتنهانگيزي، بر هم زدن اوضاع از ديگر وظيف اين سازمان است.
امان
يكي از
نهادهي سازمان اطلاعات ‹‹اسرائيل›› است و از لحاظ اداري وابسته
به فرماندهي ستاد مشترك ارتش صهيونيستي و تحت
نظارت فرمانده ين ستاد است. اما در كل مجري تصميمات شوري عالي امنيت ملي رژيم
صهيونيستي است. به عبارت ديگر ميتوان گفت كه اين سازمان شبيه دايره
اطلاعات نظامي و مشابه آن در ارتشهاي دنياست.
كلمه امان مشتق از عبارت عبري ‹‹اغاف موديعين›› و معني آن دفتر اطلاعات و امنيت است و مخصوص امنيت نيروهي مسلح و جمعآوري اطلاعات مهم نظامي و تاكتيكي و عملياتي درباره نيروهي مسلح عربي و توان سياسي و اقتصادي ـ كه شيد بتوان بري كمك به نيروهي نظامي و پيشبرد اهداف در عملياتها از آن استفاده كرد ـ است.
امان با
تجزيه و تحليل ين معلومات و اطلاعات، نتيجه را به اطلاع مقامات عاليرتبه
ميرساند. ين سازمان در تدوين طرحهي جنگي و هماهنگي با ديگر
سازمانها نقش فعالي دارد و از افسران اطلاعاتي مستقر در مرزها و مناطق
عملياتي و افسران شناسيي ـ كه از وسايل و ادوات ماهواهاي صنعتي، بيسيم و
سيستمهي الكتروني بري شناسايي و نظارت هوايي، دريايي، زميني استفاده ميكنند
ـ اطلاعات جمعآوري ميكند.
ين
مربوط به مرزها بود، اما اطلاعات خارجي از طريق
وابستههي نظامي امان و كاركنان آن در سفارتخانههي اسرائيل
در ديگر كشورها به داخل ارسال ميشود. همچنين شبكههاي جاسوسي فعال
در خارج از جمله سازمان اطلاعات وابسته به كشورهي هم پيمان ‹‹اسرائيل››
اطلاعات نظامي را جمعآوري و نتيجه فعاليتهاي تجسسي خود را به امان در
داخل فلسطين اشغالي ارسال ميكنند.
امان
داري بخشهي زيادي است:
1ـ
اطلاعات تاكتيكي
2ـ
اطلاعات زميني
3ـ
اطلاعات هويي
4ـ
اطلاعات دريايي
5ـ بخش
مخصوص انجام مطالعات راهبردي در مورد ارزيابي توان سياسي و نظامي كشورهي عربي و
مواضع سياسي آنها
6ـ بخش اطلاعرساني كه ارتباط تنگاتنگي با نميندگان رسانههي خارجي (به ويژه خبرنگاراني كه تحولات مربوط به جنگ را پوشش ميدهند) در داخل ‹‹اسرائيل››
دارد.
ين بخش بر هر مطلبي كه به نقل از ارتش و يا درباره ارتش صهيونيستي منتشر ميشود، نظارت كامل دارد.
مهمترين
حادثهي كه در ين سازمان روي داد، پاكسازي
نيروهي آن و انجام اقدامات لازم بري پيشرفت سازمان به دنبال عدم پيشبيني
جنگ اكتبر 1973 بود. گفتني است كه امان در گزارشهاي خود به هيچ وجه جنگ
اكتبر 1973 را پيشبيني نكرده بود.
گردان
لافيه
گردان لافيه از خطرناكترين و وحشيترين سازمانهي جاسوسي و تروريستي
‹‹اسرائيل››
است كه به عمليات تصفيه و ترور و بازداشت فلسطينيان دست ميزند. اين سازمان
در مناطق مسكوني فعاليت ميكند و براي ترور مسؤولان و رهبران مقاومت آموزشهاي
ويژهاي ميبيند.
گردان
لافيه به دستور شائول موفاز رئيس سابق ستاد مشترك
ارتش صهيونيستي و وزير جنگ كنوني ‹‹اسرائيل›› و با هدف جيگزين
كردن يگانهي نظامي به جاي نيروهي ذخيره تشكيل شد. ين اقدام
در حالي صورت گرفت كه ارتش صهيونيستي مجبور به استفاده از نيروهي احتياط به
مدت 25 روز در سال شد. منابع صهيونيستي اعلام كردهاند كه منطقه
جنوب كوه الخليل تنها در يك سال به فعاليت 18 گردان ذخيره در آن نياز
پيدا كرد، ولي ين تعداد به دنبال تمديد دوران خدمت نظامي نيروهي احتياط به
دوازده يگان ذخيره كاهش يافت. همين منابع تاكيد ميكنند كه ميانگين هزينه
خدمت روزانه هر نظامي احتياطي 400 شيكل است و عليرغم كاريي و تجربه كافي
نيروهي ذخيره اما شناخت آنها از منطقه به اندازه گردان نيروهي نظامي
مستقر در منطقه نيست.
اين
منابع افزودند كه شيوه تشكيل اين گردان
مشابه گردانهاي عملياتي ارتش صهيونيستي ‹‹نخشون، شمشون، دوخيفت و خروب›› و
گردان ‹‹نيتساح يهودا›› (نظاميان وابسته به جريان مذهبي متعصب كه در منطقه
پست اردن مستقر هستند) است كه حوزه فعاليت هميشگي آنها اطراف شهرهاي
فلسطيني ميباشد.
گروهبان
يهودا فرمانده گردان لافيه ميگويد:‹‹ از چگونگي تشكيل
گردانهي قبلي تجارب زيادي كسب كرديم و گردان لافيه را به
عنوان گرداني پياده نظام و مخصوص اجري عملياتهاي نظامي و امنيتي تشكيل
داديم. اين گردان شبانگاه در ساعات خاصي كه با شريط منطقه و ساكنان آن مناسب
باشد، وارد مناطق مسكوني ميشود و به شكار طعمههاي خود ميپردازد.››
فرماندهي
اين گردانها از ميان گردانهاي پياده نظام ارتش ‹‹اسرائيل››
انتخاب ميشود. به عنوان مثال يهودا فرمانده گردان، معاون فرمانده گردان
890 نيروهي چترباز و معاونش سليم (دروزي) فرمانده سري گردان نخشون بود،
اما افسر گردان و افسران گروهانها از فارغ التحصيلان يگانهي چترباز
‹‹ناحال›› و ‹‹جولاني›› هستند.
ستوان
يكم آسي فرمانده گردان ‹‹الف›› ميگويد كه برخي
نظاميان خواستار عضويت در اين گردان شده و برخي ديگر هم به اين
گردانها انتقال يافتهاند. بايد ديگران را نيز قانع كرد كه اهميت اين
گردان كمتر از تيپهي نظامي نيست. وي ميافزيد:‹‹به اطلاع آنها رساندم
كه خودم شخصا از گردان گرانيت آمدم و به عضويت ين گردان جديد درآمدم
چرا كه ميدانستم فعاليت آن با فعاليت تيپ پياده نظام يكي است و تفاوتي
ندارد.››
منبع:مركز
اطلاعرساني فلسطين
یکشنبه سوم بهمن 1389
دروغ بزرگ فتنه گران
در داد كه اين ادعا هيچ ميانه واقع تناقضات گفتار و رفتار آقاي موسوي و ديگر همراهانش در فرقه سبز، نشان اي با واقعيت ندارد و تنها ابزاري براي "كسب راي " بوده است.
رجا نوشت؛ دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ايران، چه
قبل از برگزاري و چه بعد از اعلام نتايج، واقعيت هاي تلخ زيادي
به همراه داشت.
حضور ميرحسين موسوي در عرصه انتخابات كه با ادعاي
مبارزه با "دروغ " صورت گرفت وپس از اندك زماني با تناقضات بسياري در
عمل روبرو شد، يكي از مهمترين اين رويدادها بود.
در واقع تناقضات گفتار و رفتارآقاي
موسوي و ديگر همراهانش در فرقه سبز، نشان داد كه اين ادعا هيچ
ميانه اي با واقعيت ندارد و تنها ابزاري براي "كسب راي " بوده است.
در همين راستا، روزنامه كيهان در شماره امروز خود در يك بررسي كلي، به رفتار و گفتار جريان اصلاحاتاز شب انتخابات تا هفته هاي اخير پرداخته و مهمترين سخنان دروغ فرقه سبز را معرفي كرده است.
*دروغ بزرگ هيتلر؛ دروغهاي بزرگ فرقه سبز
اصطلاح
"دروغ بزرگ " اينك به اصطلاحي معروف در دنياي
سياست تبديل شده كه افكار عمومي آن را منتسب به هيتلر مي
دانند. هيتلر در كتاب نبرد من، مي گويد مردم آلمان شكست در جنگ جهاني اول
را به اين دليل پذيرفتند كه يهودي هاي داراي نفوذ در مطبوعات از تكنيك
دروغ بزرگ استفاده كردند.
از نظر هيتلر اين روش مستلزم آن است كه
دروغ چنان عظيم باشد كه هيچ كس باور نكند كه "كسي آنقدر
گستاخ باشد كه چنين بي شرمانه حقيقت را تحريف كند ". اولين مورد استفاده دروغ بزرگ در اين جمله معروف او مستند شده است: "در
دروغ بزرگ همواره نيروي قابل باور بودن وجود دارد. "
گوبلوز - وزير تبليغات هيتلر- اين تئوري را با كمي
تغيير بدين گونه بيان كرد كه "دروغ بزرگ يكي از روش هاي
تبليغاتي مورد استفاده انگلستان است كه دروغ بزرگي مي گويند و در ضمن تحت
هر شرايطي بر صحت آن پافشاري مي كنند.
"
حوادث انتخابات رياست جمهوري دهم چنان
گسترده و پيچيده بود كه تا مدت ها و از منظرهاي گوناگون قابل تامل است. در
اين ماجرا موسوي به عنوان يكي از نامزدهاي انتخاباتي با صراحت و شدت
هر چه تمام تر حريف خود را به دروغ گويي متهم كرد و به سرعت موجي از
تبليغات و شعارهاي انتخاباتي عليه دروغ و دروغگو در جامعه
پديدار شد.
جايگاه و نوع نگاه ديني و اجتماعي نسبت به اين پديده، علت انتخاب اين محور را كاملاً روشن مي كند (دروغگو دشمن خداست يا دروغ كليد همه زشتي هاست). در فتنه سبز كه موجوديتش مديون غبارآلودگي فضا و آميختگي حق و باطل بود، دروغ هاي بسياري ساخته و پرداخته و منتشر شد. گاهي از سوي سران فتنه، گاهي از سوي هواداران ناآگاه و بعضاً آگاه و مغرض و گاهي نيز از سوي پشتيبانان خارجي فتنه و از طريق رسانه هاي پر سر و صداي استعماري.
در اين مجال نگاهي مي اندازيم به "10 دروغ بزرگ " فتنه سبز كه هر كدام در زمان خود موجي از اغتشاش و التهاب و
تشويش اذهان عمومي را به دنبال داشتند.
1 - فرار به جلو
اولين دروغ پردازي فتنه سبز در زمان برگزاري
انتخابات (22 خرداد 88) روي داد. حدود ساعت 23 و 30 دقيقه شب، در حالي كه
هنوز راي گيري در برخي شعب ادامه داشت، ميرحسين موسوي در يكي از برج هاي
شمال پايتخت كنفرانس خبري به راه انداخت و ادعاي پيروزي كرد.
ماجرا وقتي قابل تأمل تر مي شود كه اغلب خبرنگاران حاضر در اين نشست
خارجي ها هستند و خبرنگاران داخلي انگشت شماري به اين برج راه مي يابند.
موسوي كه دو انگشت خود را به نشانه پيروزي به دوربين بي بي سي و ساير رسانه ها نشان مي دهد، با استناد به گزارش ناظرين خود در پاي صندوق ها اعلام مي كند پيروز قطعي انتخاباتي است كه هنوز ادامه دارد. بيانيه اي هم در اين زمينه صادر شده و از مردم خواسته مي شود خود را براي جشن پيروزي آماده كنند.
2 - اسم رمز
روز شنبه پس از انتخابات، با اعلام تدريجي آراء و
مشخص شدن نتايج انتخابات اصلي ترين و البته بزرگ ترين دروغ رسماً منتشر
مي شود؛ ادعاي تقلب. موسوي نخستين بيانيه خود را صادر مي كند.
"نتايج بهت آور "، "بازي بزرگ "، "خيانت به آراء مردم " و "مبارزه با شورش دروغ " كليد واژه هاي اين
بيانيه هستند.
او تأكيد مي كند تسليم اين صحنه سازي
خطرناك نخواهد شد. محتشمي پور- رئيس كميته موسوم به صيانت از آراء- مدعي
مي شود به دليل تخلفات گسترده ناظران و مجريان در مراحل مختلف رأي گيري و
شمارش آرا، انتخابات 22 خرداد باطل است.
او در پاسخ به اين سأال كه اگر شوراي نگهبان به اين درخواست (ابطال انتخابات)
توجه نكنند چه خواهيد كرد گفت: اين اقدام اوليه ما است و در صورت عدم توجه
مراحل بعدي اعتراض را انجام مي دهيم. همانگونه كه از سخنان محتشمي پور هم
پيداست، تقلب اسم رمز آشوب ها و اغتشاش هاي پيش رو بود.
3 - پروژه 72 كشته
ستادهاي موسوي و كروبي با ارائه ليستي مدعي مي شوند
در اغتشاشات پس ازانتخابات 72 نفر كشته شده اند. اين ليست مجعول اولين بار
در سايت حزب مشاركت منتشر و از آنها به عنوان "72 شهيد جنبش سبز "
نام برده مي شود.
تحقيقات بعدي نشان مي دهد اين ليست دروغي بيش نبوده و
مدعيانش براي رساندن آن به عدد خاص 72- تداعي كننده تعداد شهداي كربلا!-
به هر حيله اي از گنجاندن اسامي كساني كه هويت واقعي ندارند تا متوفيان
عادي متوسل شده اند.
البته چند نفر از شهداي ادعايي فتنه سبز نيز
زنده شدند. گردانندگان اين تئاتر سياه براي لاپوشاني افتضاح خود، مدعي
شدند اين ترفند نظام براي مخدوش كردن ليست شهدا و بدنام كردن ما بوده است!
4 - خس و خاشاك
مدعيان تقلب براي گرم نگه داشتن تنور اغتشاش و
آشوب نياز به تهييج و غبارآلودگي فضا داشتند و براي اين منظور چه چيزي
بهتر از القاي اين موضوع كه نه تنها رأي شما را دزديده اند بلكه به شما
توهين هم مي كنند.
در همين راستا موجي از تبليغات رسانه اي با اين
مضمون به راه مي افتد؛ احمدي نژاد، كساني را كه به فردي غير از وي رأي داده
اند، خس و خاشاك خوانده است. اما اصل ماجرا چه بود؟
احمدي نژاد عصر روز يكشنبه 24 خرداد در
تجمع هوادارانش در ميدان ولي عصر تهران، طي سخنان خود حساب
اغتشاشگران را از هواداران نامزدها جدا كرد و آشوبگران را "خس و خاشاك
" ناميد؛ "در انتخابات ايران 40 ميليون نفر خودشان بازيگر اصلي و تعيين كننده اصلي بوده اند. حالا چهار تا خس و خاشاك اين گوشه ها كاري مي كنند بدانيد اين رودخانه زلال ملت جايي براي خودنمايي آنان نخواهد گذاشت. 70 ميليون ملت ايران و 40 ميليون شركت كننده در انتخابات همه عزيزند، همه ملت ايرانند و همه همدلند و دولت خادم همه آنان و در خدمت همه آنهاست. رقابت ها به پايان رسيد و دوره دوستي ها و ساختن ها آغاز شد. "
5 - كروبي نامه
هفتم مرداد ماه، مهدي كروبي با ارسال
نامه اي براي هاشمي رفسنجاني ادعاهاي عجيب و غريبي را مطرح مي
كند. نويسنده در نامه خود از شنيده هايي مبني بر شكنجه هاي وحشتناك و تجاوز
به معترضين دستگير شده خبر مي دهد.
انتشار اين نامه موجي از التهاب را در كشور
آفريده و با استقبال و مانور تبليغاتي گسترده رسانه هاي غرب مواجه مي شود.
كروبي مي گويد مستندات كافي براي اثبات ادعاهاي خود دارد و اگر خلاف
آن ثابت شد رسماً از ملت عذرخواهي خواهد كرد. دستگاه هاي مسئول كشور و
در رأس آنها قوه قضائيه رسيدگي به اين ادعاها را در دستور كار خود قرار مي
دهند. كميته سه نفره- ابراهيم رئيسي معاون اول رئيس قوه قضائيه، محسني
اژهاي دادستان كل كشور و علي خلفي رئيس حوزه رياست قوه
قضائيه- مأمور تحقيق مي شوند.
21 شهريور ماه گزارش مبسوط اين كميته
منتشر و مشخص مي شود ادعاهاي كروبي صحت نداشته است. كروبي مي گويد در نامه اش
نگفته چنين رويدادهايي حتماً اتفاق افتاده بلكه شنيده هاي خود را نقل كرده
است. او به قول خود مبني بر عذرخواهي از ملت نيز عمل نمي كند. نگارش نامه
خطاب به هاشمي به جاي نهادهاي مسئول نيز از ديگر نكات قابل تأمل در كروبي
نامه است.
6 - گزارش يك مرگ
عصر شنبه 30 خرداد، در خيابان كارگر
شمالي، تقاطع خيابان شهيد صالحي و كوچه خسروي قتلي رخ داد كه حواشي بسياري
را به دنبال داشت. در اين ماجرا خانم ندا آقا سلطان به ضرب گلوله كشته شد.
بلافاصله پس از اين اتفاق، فيلم آن با نام
"گزارش يك مرگ در تهران " از شبكه هاي خارجي به طور گسترده پخش و موج جديدي از تبليغات ضد ايراني آغاز شد. چند روز بعد آرش حجازي - به عنوان شاهد ماجرا - در مصاحبه با بي بي سي انگشت اتهام را به سوي نظام نشانه رفت. در مورد اين قتل و ادعاهاي آرش حجازي زواياي پنهان فراوان و سوالات زيادي وجود دارد.
چرا يك دوربين فيلمبرداري بايد ندا را حدود يك ساعت تعقيب كند؟ آيا ورود حجازي چند روز قبل از اين ماجرا به تهران، حاضر بودنش در محل و بازگشت سريع وي به انگليس را مي توان اتفاقي دانست؟ حجازي مدعي است حاضران در صحنه، ضارب را گرفتند اما او را رها كردند! پس چرا هيچ فيلم و عكسي از وي و اسلحه اش وجود ندارد؟ (در حالي كه چند فيلم از زواياي مختلف از صحنه قتل ضبط و پخش شده است).
گذشت زمان و برخي موضوعات - مانند
اعطاي بورسيه تحصيلي به نام ندا از سوي دانشگاه آكسفورد، تلاش تايم براي معرفي
مقتول به عنوان چهره برتر سال 2009 و ... بيش از پيش زواياي تاريك و دست
هاي پشت پرده اين سناريو سياه را روشن مي كند البته از مسببان اصلي اين
جنايت و جنايات مشابه كه با طرح ادعاي دروغين تقلب باعث به زمين ريخته شدن
خون تعدادي از هموطنانمان شدند نبايد غافل شد.
7 - سومين متفكر جهان
انتخاب همسر ميرحسين موسوي ازسوي نشريه اي
وابسته به محافل صهيونيستي به عنوان سومين متفكر جهان در سال 2009 را مي
توان يكي از مضحك ترين دروغ هاي اين سال نيز دانست.
نشريه "فارين پاليسي " در توضيح خود درباره اين انتخاب نوشته است: دليل معرفي زهرا رهنورد به عنوان سومين متفكر جهان آن است كه او نقشي اساسي در برانگيختن معترضين و حوادث پس از انتخابات ايران داشته است. هنگامي كه اين نشريه با موج سنگيني از پرسش ها و سرزنش ها روبرو شد، سوزان گلاسر دبير اجرايي فارن پاليسي اعتراف كرد اين انتخاب پايه علمي و منطقي ندارد و بيشتر جنبه نمادين دارد.
درباره ميزان صحت اين انتخاب همين بس
كه رهنورد در توضيح دلايل تقلب گسترده در انتخابات و پيروزي همسرش گفته
بود؛ من لر و همسرم ترك است. مگر مي شود ترك ها به فرزندشان و لرها به
دامادشان راي ندهند؟!
8 - نمازجمعه اولي ها
نمازجمعه
26 تيرماه تهران به امامت هاشمي رفسنجاني برگزار شد. جريان
موسوم به سبز از مدت ها پيش از آن با تبليغات گسترده معترضين را به حضور گسترده
در اين نمازجمعه دعوت كردند و آن را "نمازجمعه سبز " ناميدند.
نكته جالب اينكه شبكه هاي ضدانقلاب ماهواره اي براي نخستين بار طي 30 سال گذشته به
تبليغ نمازجمعه پرداختند و برخي سايت هاي همسو نيز آداب آن را آموزش
دادند!
اگر چه خطيب جمعه در روز مورد اشاره
اغلب سخناني كه گفت با استقبال جريان فتنه روبرو شد و با سوت و كف
مورد تاييد قرار گرفت اما حضور شكننده و برخي رفتارها و حركت هاي
هواداران فتنه سبز موجبات سرافكندگي سران اين جريان شد.
هنگام اقامه نماز عده زيادي از سبزها فقط تماشاچي بودند،
تعدادي هم نمازجمعه مختلط خواندند و بعضي هم لازم نديدند كفش هاي خود را
هنگام نماز در بياورند. مجموعه رويدادهاي آن روز راستين بودن
"نمازجمعه سبز " و ماهيت فتنه را روشن تر كرد. سبزهاي
شركت كننده در اين مراسم به "نمازجمعه اولي ها " معروف
شدند.
9 - اعتراف با قرص
دهم مرداد ماه اولين جلسه متهمان حوادث پس از
انتخابات برگزار شد و در ادامه موجي از فرافكني و لجن پراكني براي تحت
الشعاع قرار دادن دادگاه و اعترافات متهمان از سوي رسانه هاي
غربي و برخي چهره هاي داخلي آغاز شد. شاه بيت همه ادعاها اين بود؛ اين
اعترافات تحت شكنجه بوده است.
براي نمونه دفتر هاشمي و همچنين مجمع تشخيص
مصلحت نظام جمهوري اسلامي با انتشار بيانيه اي عنوان داشت: "معلوم
نيست چنين مطالبي در چه شرايط و ملاحظاتي بيان شده است. "موسوي هم اعترافات متهمان را حاصل
رنج آنان در مدت حبس و اجبار اعتراف گيران و شكنجه گران آنان خواند.
برخي نشريات داخلي نيز مدعي شدند به متهمان قرص هاي
روانگردان خورانده شده و حرف هاي آنها تحت تاثير اين داروها بوده است. هر
چند در همان ايام برخي متهمان - مانند ابطحي و عطريان فر - اين ادعاها را
كاملا رد كرده و اهانت آميز خواندند اما اين موضع گيري هاي صريح هم با انكار
مدعيان روبرو شد.
مدتي بعد اغلب چهره هاي سرشناس بازداشت شده،
آزاد شدند اما حتي در ديدارهاي خصوصي با سران فتنه هم چيزي برخلاف حرف هاي
خود در دادگاه نگفتند و حرفي از شكنجه و اعتراف تحت فشار به ميان
نياوردند.
10 - سبز بي ريشه
موسوي و تيم او پيش از انتخابات با يك
برنامه حساب شده سعي كردند جريان خود را جرياني اصيل، ديني و ارزش دار
معرفي كنند. انتخاب رنگ سبز - با توجه به جايگاه آن در باورهاي عمومي - و
طرح شعارهايي مانند الله اكبر، يا حسين ميرحسين، "نخست وزير امام "، و
... در همين راستا قابل ارزيابي و تامل است.
البته گردانندگان صحنه در ابتداي امر با
همين ترفند موفق شدند چنين باوري را در اذهان لايه هايي از جامعه وارد كنند
اما به مرور زمان، رويدادهاي بعدي توخالي بودن اين شعارها را روشن كرد.
در ادامه شعارهاي انقلابي و مذهبي جاي خود را به
اين شعارها دادند؛ "نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران "،
"استقلال، آزادي، جمهوري ايراني "، "فلسطينو رها كن، فكري به حال ما كن، " "چوب، چماق، بسيجي ديگر اثر ندارد و ... "
البته حرمت شكني و گستاخي به همين جا ختم نشد و كار
مدعيان خط امام و نخست وزير امام به جايي رسيد كه بر اثر تحريكات و سكوتهاي
تشويق آميز آنان، در اهانتي شنيع عكس حضرت امام(ره) پاره شده و به
آتش كشيده شد.
یکشنبه سوم بهمن 1389
بازیهای رایانه ای
شناخت اندکی که نسبت به صنعت بازی در کشور ما وجود دارد، باعث شده است تا بیشتر افراد، بازی های کامپیوتری را ویژه کودکان بدانند و آن را نوعی تفریح جهت اوقات فراغت بپندارند. حال آنکه در اکثر کشورهای جهان، این بخش از علوم ICT جزو تخصص های مهم به شمار می رود و اهمیت بسزایی دارد. هم اکنون رشته معماری و طراحی بازی های کامپیوتری در بسیاری از دانشگاه های معتبر جهان تدریس می شود و فارغ التحصیلان این رشته ها مانند میلیون ها نفر دیگر در این صنعت نوین، مشغول به کار می شوند.(1)
رسانه نو ظهور بازی های رایانه ای با قابلیت ها و ویژگیهای خاص خود به جرات می توان گفت که ضریب تاثیر گذاری و نفوذ خود را حتی از رسانه هایی چون سینما و تلویزیون نیز افزایش داده اند از مهمترین این ویژگیها ماهیت تعاملی بودن بازی های رایانه ای است.
به دلیل همین ویژگی است که قرار گرفتن افراد(معولا کودکان و نوجوانان ) در معرض بازی های کامپیوتری نگران کننده تر از قرار گرفتن آنها در معرض برنامه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی است.
زیرا این بازی ها بسیاری از اصول یادگیری مانند هم ذات پنداری (الگو سازی )،تمرین ،تکرار و پاداش و تقویت را به کار می گیرند.(2)
در بازی رایانه ای گرافیک،صدا و تعامل، ابتکار سیر داستان، کنجکاوی، پیچیدگی وتخیل، منطق، حافظه، بازتاب ها، مهارت های ریاضی، چالش حل مساله و تجسم از جمله جنبه های فنی، روانی و فردی است که بازیگران را جذب این بازی ها می کند.کار مستقل، مداومت در بازی، لذت بردن از بازی، مشارکت فعال، تعامل مشارکتی، ساختار گروهی، یادگیری، رقابت یا همکاری گروهی و فرصت های برابر در بازی ازجمله عواملی است که در فرد برای ادامه بازی ایجاد انگیزه می کند.
و دقیقا به دلیل همین خصوصیات است که به یکی ابزار تاثیر گذار غرب در راستای ناتوی فرهنگی علیه دنیای اسلام و خصوصا انقلاب اسلامی ایران تبدیل شده است.
مقام معظم رهبری در مراسم افتتاحیه سومین کنفرانس بینالمللی قدس و حمایت از حقوق مردم فلسطین در ساختمان اجلاس سران در تهران برگزار شد با اشاره به این موضوع فرمودند:
((امروز استکبار جهانی که رئیس جمهور کنونی آمریکا سخنگوی آن است دنیای اسلام را صریحا تهدید میکند و سخن از جنگ صلیبی میگوید، شبکه استکباری صهیونیزم و سازمانهای جاسوسی آمریکا و انگلیس در همه دنیای اسلام سرگرم فتنه انگیزی اند،... هزارها فیلم سینمایی و بازی رایانهای و امثال آن با هدف زشت نمایاندن چهره اسلام و مسلمین، تولید و روانه بازارها میشود.))
کارکردهای فرهنگی بازی رایانه ای
با توجه به آنچه که ذکر شد بازی های رایانه ای به شوالیه های مجازی ،قدرتمند و جذاب ناتوی فرهنگی و جنگ صلیبی غرب تبدیل شد ه اند که در حال تخریب و تغییر تدریجی ارزشها و هنجار های انقلاب اسلامی و جهان اسلام هستند که در این میان میتوان بازی هایی همچون (call of duty) (assassin creed)و یا بازی های مانند سیمز(sims) که از طرفدارانی بی شماری در کشورمان داراست که به نوبه خود میتوان معثرترین بازیهایی نام برد که زندگی مدل امریکایی را برای مخاطب تبلیغ میکند! البته بازی های بیشماری را میتوان نام برد که از مضامین ضد دینی و ترویج خشونت و مسائل خیر اخلاقی را در خود جای داده است اما ما در این مجال اندک به یکی از بازیهایی اشاره میکنیم که طرفداران زیادی دارد و به جرات میتوان گفت که بیشترین کاربران خانگی با ان آشنایی دارند و همچنین به خاطر جذابیت و سادگی بازی و عدم خشونت در بازی در دسترس عموم قرار گرفته و به همین علت میتوان دریافت که خانواده های زیادی از این گونه بازی ها برای فرزندان خود تدارک میبیند غافل از این که این مجموعه بازی حاوی مضمونی بسیار ضد دینی و ترویج تفکرات پاگانیستی است که در نوع خود قابل توجه است!
لاکسر
لاکسر مجموعه ایی از بازی های های کم حجم هستند که توسط شرکت مومبو جومبو منتشر میشود، وظیفه این شرکت نشر وبازاریابی تعدادی از بازی های کامپیوتری است که توسط شرکتهای مانند نینتندو ، سونی و مایکروسافت تولید میشوند ، دفتر اصلی این کمپانی در دلاس، تگزاس ایالات متحده امریکاست.(3)
لوگوی شرکت مومبو جومبو
این بازی بنابر آنچه در دنیای بازی مشهور است، یکی از بازی های خوش ساخت و جذاب به شمار که بازی کن را مدتها سرگرم میکند.
اما باید گفت این بازی، با همه هیجانی که به مخاطب خود می دهد و در عین جذابیت بالای آن، به صراحت در پی اهداف صهیونیستی فراماسونری و شیطانپرستی سازندگان این بازی است که هم از لحاظ محتوای جریان بازی و هم در قالب نمادهای شیطان پرستی و فراماسونری، در راستای تحقق اهداف شوم صهیونیستی می باشد.
نقد محتوایی :
نکته قابل توجهی که در نسخه چهارم این بازی، به صراحت مشاهده می شود مسئله "یهودی سازی" خاورمیانه و به طورکلی سرزمین های اسلامی و در نتیجه کل دنیا است که با تعابیری دیگر همچون "تسخیر تمام دنیا" توسط شیطان پرستان و فراماسونری می توان نام برد.(شیطانپرستان معتقدند که دنیا تا آینده ای نه چندان دور"21 دسامبر سال 2012 میلادی" در تسخیر آنان قرار خواهد گرفت) و این بهانه ای برای سیاست های شوم مستکبران است.
به عبارت دیگر در نسخه چهارم این بازی به صراحت مسئله تسلط بر تمام خاورمیانه و در نتیجه تسلط بر تمام دنیا القاء می شود.
شاهد بر این مسئله، داستان و جریان بازی است که در نقشه بازی، نماد تمدّن های مختلف (مخصوصا ایران و اسلام) در دوره های مختلف بوضوح مشاهده می شود.
این مسئله را در تصویر منوی اصلی بازی و همچنین در طی بازی و نقشه مراحل (که بوضوح روی نقشه ایران و عربستان صعودی و عراق مانور داده شده)، می توان مشاهده نمود
نام هایی همچون "Teyma" که در منطقه شهر مدینه و مکه عربستان صعودی نشان داده شده و همچنین "Ninevah" "همان نینوا" که در نقشه دقیقا کربلای معلی را نشان می دهد و یا "Rey" "شهرری" که در همان شهر ری و اطراف شهر مقدس قم قرار دارد و یا "Merv" "مرو" که در نقشه دقیقا منطقه خراسان را می نمایاند و حتی "Babarius" که بنای مسجد تاج محل در هندوستان را به تصویر می کشد که مراکز بزرگ مذهبی و اسلامی جهان اسلام هستند و به صراحت نقشه ایران و عربستان و بطور کلی مناطق اسلامی به چشم می خورد.
و عباراتی همچون "City of Rey" "شهر ری" در مراحل ایرانی بازی و یا "Ninevah" نینوا(کربلای معلی) در مراحل عراق، و یا "Merv" "مرو" (خراسان ایران) شاهدی روشن بر اثبات این مدعی است.(4)
نکته قابل توجهی که در مراحل نخست بازی قابل ذکر است اینکه گذار از چند مرحله نخست بازی، به ترتیب هر مرحله بخشی از چشم (هوروس) را به صورت پازل در اختیار بازی کننده قرار میدهد و اخر سر این چشم به تکامل میرسد که نشان از پیشرفت شما در بازی است! (چشم "هروس" خدای پاگانیستی و شیطانی ماسونها است)
با اندک تأمّلی که به جریان بازی (از فتح تمدن های اسلامی و و سرزمین های قبة الاسلام تا هند و چین و ...) باید کرد، می توان اصلی ترین هدف سازندگان این بازی را در این چند نکته دریافت:
الف) تبیینی واضح و علنی از هدف صهیونیسم جهانی نسبت به کشورهای اسلامی و شیعه (یعنی یهودی سازی کل جهان مخصوصا جهان اسلام)
ب) یکرنگ سازی خاورمیانه و کشورهای اسلامی با رنگ کفر و شرک
ج) القاء نمادهای فراماسونری و شیطانپرستی و مواردی از این قبیل..
یکی دیگر از مهمترین نکات صهیونیستی این بازی، جریان نقشه بازی است که اولین هدف بازی "Memphis" واقع در کشور مصر می باشد و در پی آن تسلط بر مرکز "Tyre" که واقع در فلسطین و لبنان فعلی است که اگر بخواهیم هدف بازی یعنی جریان یهودی سازی بازی را در نظر داشته باشیم، می بینیم دقیقا همان چیزی به ذهن می رسد که نسبت به مسئله اشغال فلسطین و لبنان توسط اسرائیل، در راستای یهودی سازی آنها، به ذهن خطور می کند و این مویّد و شاهدی در بازی است بر مسئله یهودی سازی فلسطین و لبنان و به دنبال آن، دیگر کشور های اسلامی همچون ایران، عراق، پاکستان و افغانستان و حتی مدینه و مکه در عربستان صعودی(که در عربستان تقریبا به اهداف خود رسیده اند)
بیخود نیست که فلسطین خط مقدم جهان اسلام در برابر کفر است!
البته به دروغ، منطقه "Tyre" را به عنوان قلمرو کشور سوریه نامیده اند ولی دقیقا در لبنان و فلسطین جای دارد.
و یا درخود تصویر منوی اصلی بازی چند نکته دقیق مشاهده می شود .
ابتدا همان عنوان بازی است "Quest Fot The Afterlife" یعنی "جستجو برای زندگی پس از مرگ"
این عنوان نشان دهنده دغدغه ای است که امروزه در رسانه ها و سینمای غرب سرمایه گذاری های فراوانی روی آن می شود و با ساختن فیلم های گوناگون در صدد به تصویر کشیدن دنیایی برای پس از مرگ، با تفسیر انحرافی خودشان و یا به تصویر کشیدن نابودی زمین و آینده ای تاریک برای بشر هستند و اهداف صهیونیستی خود را دنبال می کنند.(6) و نیز این مسئله در ذهن متبادر میشود که حکومت طاغوتی فراعنه از بین نرفته بلکه در جستجوی حیاتی دوباره است که تمام و کمال در قالبی جدید و قدرتی بیشتر حکومت شیطانی خود را با شعار نظم نوین جهانی آغاز کند و میتوان این فرعون را Modern Pharaoh) فرعون مدرن) نامید!
در این بازی نیز "نِفِرتیتی" همسر آخناتون در پی تخریب مقبره شوهرش، بازیگر را به دنبال همین مسئله بر می انگیزد (یعنی بازسازی اماکن فراعنه و فراماسون) و می توان نسبت آن را به مسئله فلسطین اینطور مرتبط دانست که امروزه صهیونیسم جهانی در فلسطین به دنبال تخریب اماکن اسلامی و ساخت اماکن خود (همچون مقبره سلیمان که به عقیده خود در پی بازسازی آن می باشند) به عنوان جایگزین آن است.(5)
در صفحه نخست بازی تصویر زیر را مشاهده میکنید که پرنده لاکسر سفر خود را از اهرام ثلاثه مصرباستان (ممفیس) شروع کرده و با گذر از کشورهای همچون عربستان عراق ایران و مراکز مذهبی، خود را در روبروی معبدی که شباهتی به معبد کذایی سلیمان دارد مستقر کرده است به عبارتی میتوان دریافت سلطه بر خاورمیانه (کشورهای اسلامی) راه را برای ساخت معبد کذایی سلیمان و تثبیت حکومت شیطانی فراماسونها هموار میکند!
اگر به نسخه سوم این بازی مراجعه کنید مشاهده می کنید که اتمام بازی، با ساختن اهرام ثلاثه محقق می شود که این، مقدمه ای است برای نسخه چهارم آن، که از اهرام ثلاثه شروع به تسخیر تمام خاورمیانه می کند.
4مرحله از تکامل اهرام را در این تصویر میبینید
یکی دیگر از نکات قابل توجه مراحلی است که به عنوان مراحل جایزه مطرح می شود که تمام مراحل جایزه گیری، بر روی نقشه ایران اجرا می شود. شاید اینطور بتوان برداشت نمود که مسئله اصلی این بازی به طور مستقیم روی نظام جمهوری اسلامی مانور داده شده و القاء کردن این مسئله که تمام هدف تسخیر ایران اسلامی است چراکه قدرت خاورمیانه بشمار می رود.
نقد ساختاری :
تبلیغ فراوان بازی از نماد های شیطانپرستی و فراماسونری، مهمترین نقد ساختاری این بازی به شمار می رود. از نماد "چشم همه بین و یا (چشم جهان بین)" "All Seen Eye" گرفته، تا بُز بافومت "GOAT" و نماد آنخ و دیگر نمادهای فراماسون و شیطان پرستی.
این نمادهای انحرافی در تمام مراحل بازی و یا نقشه و جایزه های آن، مشاهده می شود.
و در بین همه این نماد ها، مراحلی که در مناطق اسلامی موجود است همچون مرحله ای که کاملا با بنا و معماری های اسلامی با نوشته های آیات قرآن بر روی دیوار های آن، یکی از عجایب بازی است که نماد سر بز که یکی از مهمترین علائم و نشانه های فراماسونری و شیطانپرستی است بالای آن نقش بسته و ذهن هر بیننده ای را به خود جلب می کند.
اولین نکته ای که در این مرحله به ذهن خطور می کند همان مسئله ای است که در ابتدا بدان اشاره شد و آن، تسلط کفر جهانی (آمریکا و اسرائیل)، بر جهان اسلام است و در این مرحله، آینده جهان اسلام را به تصویر می کشد که در اختیار آنان قرار گرفته است. (7)
استفاده از طرحهای اسلامی و منقوش به ایاتی از قران در این نوع بازیها که در تضاد کامل با این مضامین کفرو الحاد هستند و دشمنی اشکارو پنهان این شبکه جهانی و سیطره ان به تمام وجوه زندگی بشری روشن و واضح است، چه چیزی را میتواند به مخاطب (نوجوانان و جوانان) القا کند جز زمینه چینی سلطه خود به تمام ابعاد ادیان الهی اللخصوص دین مبین اسلام؟!
امام علی علیه السلام در وصیتشان به امام حسن مجتبی علیه السلام فرمودند: « إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ قَبْلَ أَنْ يَقْسُوَ قَلْبُك» . « قلب نوجوان و جوان، همچون زمینی ناکِشته (و قابل کشت) است که هر چه در آن افکنده شود (همچون بذر) می پذیرد (وطبق آن رشد می کند) پس (ای پسرم) قبل از اینکه قساوت قلب بگیری، به تربیت (سالم) تو پرداختم ...»
(نامه 31 نهج البلاغه به امام حسن مجتبی علیه السلام، ص393)
منابع:
1 _مهندس شهاب حبیبی
sh_habibi@musician.org این ایمیل آدرس توسط Spambot ها محافظت شده، برای مشاهده آن باید جاوا اسکریپت را فعال کنید
2_ تاثیر منفی بازی های ویدیویی خشونت آمیز بر سلامت کودکان،الیسا های –یونگ سانگ() و جین ای .اندرس()-ماهنامه سیاحت غرب،سال دو شماره 14،شهریور 1383
3_ wikipedi
4_ www.rahe-ma.blogfa.com
5_ www.rahe-ma.blogfa.com
6_ www.rahe-ma.blogfa.com
7_
شنبه دوم بهمن 1389
فتنه جویان در دورود
ردپای فتنه جویان درهیئات مذهبی شهرستان دورود
ردپای فتنه جویان ووابستگان به جریان فتنه سبز در هیئات مذهبی شهرستان دورود مشاهده می شود.
باتوجه به استراتژی جدید فتنه جویان وبرنامه آنان برای جذب نیروی مذهبی جهت تطهیر چهره جریان اصلاحات،حضور روحانیون نشان دار ووابسته به جریان فتنه درهیئات مذهبی دورود افزایش یافته است.
سید بهرام حسینس یکی از روحانیون وابسته به این جریان که در زمان انتخابات دهم ریاست جمهوری دراین شهرستان بعنوان یکی از سخنرانان اصلی ستاد های جریان فتنه فعالیت می کرددرطی چند وقت اخیر باحضوردرچند هیأت مذهبی باردیگر سخنان بی پایه واساس خود راجع به دولت منتخب مردمی تکرار کرده است.
وی در روزهای عاشورا وتاسوعای حسینی باحضور در یکی ازهیئات مذهبی شهرستان دورود با القاب والفاظ گوناگونی دولت منتخب مردمی را دولت ریا وتزویر ودروغ خوانده وآنان را کودتاگر خوانده است.
وی در آخرین سخنرانی خود در جمع هیئت های مذهبی شهرستان دورود باردیگر دولت را دولت ریا وتزویر خوانده وآنان را با حکومت یزیدیان مقایسه کرد.
شخص نامبرده که از افراد وابسته به جریان فتنه بوده وبعداز انتخابات نیز چندین بار برعلیه دولت به سخنرانی پرداخته است دربخشی از صحبتهای خود انقلاب اسلامی را حرکتی ملی خوانده وعنوان داشت:مقایسه انقلاب ایران با قیام عاشورا وهمچنین بیان الگوگیری از این واقعه کارعده ای از متملقین است وبرنامه های مختلف برای بزرگداشت این روز امری ضد اسلامی است چرا که عده ای برای تملق دست به این اقدامات می زنند درحالیکه این انقلاب برخاسته از دلها نبوده وحرکتی ملی می باشد.
شنبه سی ام مرداد 1389
ارتباط امام موسی صدر با انقلاب اسلامی ایران
ارتباط امام موسی صدر با انقلاب اسلامی ایران
![]()
امام موسی صدر ، امام خمینی (ره) را استاد خود و همه علمای مبارز ایران می دانست و معتقد بود که تنها امام خمینی است که انقلاب اسلامی ایران را رهبری می کند و تنها اوست که می تواند رژیم شاه را سرنگون سازد. امام خمینی ( ره ) نیز همواره از امام موسی صدر حمایت می کرده است. با تاسیس مجلس اعلای اسلامی شیعیان، امام خمینی در پاسخ برخی فضلای ایرانی مقیم نجف، امام صدر را امید خود برای اداره حكومت پس از شاه نامید.
مقدمه:
ریشه های خاندان امام موسی صدر به جنوب لبنان باز می گردد.
جد پدری امام موسی از لبنان به نجف اشرف مهاجرت کرد و در آنجا یکی از
علمای بزرگ شیعه گردید. پدر ایشان مرحوم آیت الله سید صدرالدین صدر، جانشین
مرحوم آیت الله شیخ عبدالكریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم و از مراجع بزرگ
زمان خود بود. سید موسی صدر در 14 خرداد 1307 در شهر قم متولد شد. تحصیلات
حوزوی و غیر حوزوی را در این شهر به اتمام رساند و در سال 1329 به عنوان
اولین دانشجوی روحانی وارد دانشگاه تهران شد و در رشته « حقوق در اقتصاد
» مشغول به تحصیل شد و در سال 1332با اخذ مدرک لیسانس فارغ اتحصیل گشت .
وی از بهار 1333تا بهار 1334 برای ادامه تحصیل علوم حوزوی به نجف اشرف رفت ( مسعود اسداللهی ،
1379 ، 31 )
امام موسی صدر و انقلاب اسلامی
امام موسی صدر گرچه لبنان را محل اصلی فعالیت های خود قرار
داده بود ، اما هیچگاه از دیگر مسایل جهان اسلام غافل نبود. می توان گفت که
تعالیم امام موسی صدر در لبنان ، همان تعالیم انقلاب اسلامی بود. امام
موسی مفاهیمی همچون:
« نه شرقی و نه غربی » ،
« ظلم ستیزی » ،
« مقاومت در برابر اسراییل » ،
« فرهنگ شهادت » ،
« مبارزه با حرمان » ،
« سازندگی و توسعه » ،
« گفتگوی ادیان » ،
« جامعه مدنی » و ... را سالها قبل از پیروزی انقلاب
اسلامی وارد فرهنگ سیاسی و اجتماعی و شیعیان لبنان کرده بود و آنان را با
این مفاهیم آشنا نموده بود . همچنین وی اولین پرچمدار فرهنگ« گفتگو » بشمار می رفت ،
آنهم در تمامی زمینه ها چون گفتگوی ادیان و مذاهب ، گفتگوی تمدنها ، گفتگوی
طوایف و گروهها و .... همچنین شعار زیبای « گفتگو ، تفاهم ، نزدیکی » مورد تاکید دائمی وی بود. ( محسن کمالیان
و علی اکبر رنجبر
کرمانی ، 1377 ، 313ـ309)
امام موسی صدر با وجود آنکه در لبنان فعالیت داشته ولی در
عین حال مسایل داخلی ایران را نیز با حساسیت خاصی دنبال می کرده ، و مساله
انقلاب اسلامی و حمایت از انقلابیون ایران همواره یکی از دغدغه های وی
بوده است. در اینجا به اجمال به حوادثی که در طول حرکت انقلاب اسلامی رخ داد و امام موسی صدر از آن حمایت نمود ، اشاره می شود :
1 ـ در سال1342 پس از دستگیری امام خمینی ( ره ) ، امام
موسی صدر به منظور کسب حمایت واتیکان از مبارزات ایران و شخص امام خمینی به
آنجا سفر نمود. آیت الله خویی همان موقع اهمیت این سفر را این گونه شرح
نمودند :
« آزادی امام خمینی از زندان بیش از هر چیز مرهون این سفر
آقای صدر بوده است » ( همان ، 19)
2 ـ در زمستان 1350 و بر اساس تقاضای مراجع وقت ، امام موسی
صدر درباره برخی از زندانیان سیاسی با شاه گفتگو نمود که بعضی از
زندانیان از جمله آیت الله هاشمی رفسنجانی اندکی بعد اززندان آزاد گردیدند.( http.//fa.wikipidia.org )
3 _ در سال 1350و با به قدرت رسیدن حافظ اسد در سوریه و
باتوجه به همكاری های تنگاتنگ و دوستانه امام موسی صدر با وی ، سوریه به امن
ترین كشور خاورمیانه برای مبارزان ایرانی بدل گردید. ( همان ) سید حسین
موسوی ( ابوهشام
) رهبر امل اسلامی و عضو شورای رهبری حزب الله در این زمینه می گوید :
« امام موسی صدر پناهگاه مبارزان ایرانی مستقر در سوریه و
لبنان بودند. امام موسی صدر به مثابه ریه ای بود که انقلاب اسلامی در
خارج از ایران از آن تنفس می کرد. همه مبارزان خارج از کشور با امام موسی
ارتباط داشتند ، مگر تعداد محدودی که شدیدا به گروه ها ی چپ وابسته بودند ... بسیاری ازعلما و
مسئولین دیروز و امروز جمهوری اسلامی با ایشان در ارتباط بودند. یکی از اینها
مرحوم محمد منتظری بود. اینها مرتبا در مجلس اعلای اسلامی شیعه پیش امام
صدر بودند » ( محسن کمالیان و علی اکبر رنجبر کرمانی ، 1377 ، 50 )
4 - پس از فوت دکتر علی شریعتی در سال 1356 ، امام موسی صدر
برای ایشان مراسم تشییع ، تدفین و بزرگداشت برگزار کردند و در این
مراسم تصاویر بزرگی از امام خمینی را در میان حضار توزیع کرده و در نتیجه از
این فرصت برای معرفی انقلاب اسلامی نهایت استفاده را بردند.( همان ، 114 و
184 )
5 ـ امام موسی صدر در بهار 1357 ، لوسین ژرژ نماینده
روزنامه لوموند در بیروت را به نجف فرستاد تا با انجام اولین مصاحبه بین المللی
با امام خمینی ، افکار عمومی جهان با اصول و آرمانهای انقلاب اسلامی ،
خواسته های مردم ایران وبا افکار و دیدگاه های امام خمینی آشنا شوند. (http.//Wikipedia.org)
6 - امام موسی صدر در دیدارهای مكرر سال 1357 خود با رهبران
سوریه ، عربستان سعودی و برخی دیگر از كشورهای جهان عرب ، اهمیت انقلاب
اسلامی ، پیروزی قریب الوقوع آن و ضرورت همپیمانی آنان با این انقلاب را
گوشزد نمودند.( همان
)
7 - امام موسی صدر در شهریور 1357 و یك هفته پیش از ربوده
شدن خود با انتشار مقاله « ندای پیامبران
» در روزنامه لوموند ، امام خمینی را به عنوان تنها رهبر
انقلاب اسلامی معرفی نمودند.(همان
)
8 - مهمترین نقش امام موسی صدر ، آشناسازی و معرفی انقلاب
اسلامی در میان شیعیان لبنان بود. وی بارها و با استفاده از فرصتهای مختلف
به معرفی انقلاب اسلامی می پرداخت. سید حسین موسوی ( ابوهشام ) در این
زمینه می گوید :
« من معتقدم که اگر امام موسی صدر مردم[لبنان] را بیدار و
آماده نکرده بود ، آنها هیچ وقت دعوت امام خمینی (ره ) را استجابت نمی
کردند. آنها
نه تنها چنین کردند ، بلکه قبل از پیروزی انقلاب نیز با آن همدل و همگام بودند... ما از اول با انقلاب و در کنار آن بودیم. یعنی هم زمان امام موسی صدر و هم بعد از آن ، در مسیر انقلاب اسلامی قرار داشتیم. حرکت امام موسی صدر ، برنامه ها و اقدامات ایشان مردم لبنان را آماده نمود تا با انقلاب اسلامی ایران و امام خمینی (رض) همگام و همراه شوند. حرکت ، افکار و اندیشه ها ی آن بزرگوار هنوز هم بر حرکت سیاسی شیعیان لبنان و مقاومت اسلامی که امروز در حزب الله لبنان تبلور یافته است ، تاثیر دارند . ( محسن کمالیان و
علی اکبر رنجبر کرمانی ، 1377 ، 47
)
امام موسی صدر ، امام خمینی (ره) را استاد خود و همه علمای
مبارز ایران می دانست و معتقد بود که تنها امام خمینی است که انقلاب
اسلامی ایران را رهبری می کند و تنها اوست که می تواند رژیم شاه را
سرنگون سازد. ( همان ، 293 )
امام خمینی ( ره ) نیز همواره از امام موسی صدر حمایت می
کرده است. با تاسیس مجلس اعلای اسلامی شیعیان، امام خمینی در
پاسخ برخی فضلای ایرانی مقیم نجف، امام صدر را امید خود برای اداره حكومت پس از
شاه نامید و پس از انقلاب نیز تا لحظات واپسین زندگی خود ، علی رغم اصرار و
اهمیتی که مسئولین سیاسی وقت برای روابط با لیبی قائل بودنداز پذیرفتن
معمرقذافی خودداری کردند. ( همان ، 14 )
منابع:
1- اسد اللهی ، مسعود ، از مقاومت تا پیروزی ، تهران ،
اندیشه سازان نور ، 1379
2- کمالیان ، محسن و علی اکبر رنجبر کرمانی ، عزت شیعه :
گزارشی از مبارزات و مجاهدات آیت الله امام سید موسی صدر در احیائ حرکت
اسلامی لبنان، قم ، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علامیه قم، مرکز انتشارات ،
1377
3- HTTP.//FA.WIKIPEDIA.ORG
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389
مهدويت ، غرب و بازيهاي رايانهاي
هدويت ، غرب و بازيهاي رايانهاي
مهدويت ، غرب و بازيهاي رايانهاي
مهدويت ، غرب و بازيهاي رايانهاي
يكى از اصول مشترك بين تمام اديان الهى و اساطير باستانى اقوام مختلف، بحث منجى موعود و آخرالزمان مىباشد؛ همان كسى كه شيعيان او را مهدى، مسيحيان او را عيسى، زرتشتيان او را سوشيانت و قومهاى ديگر او را با نامهاى ديگر مىخوانند. تمامى منتظران ظهور، به مرحلهاى معتقدند كه يك ضد منجى كه عصاره تمام شرارتهاست و تمامى نيروهاى شيطانى را به همراه خود دارد و مهمترين مانع منجى موعود است، ظهور كند و در نبرد نهايى، ميان اين دو كه جنگى بسيار بزرگ و خونين است، منجى موعود به همراه يارانش، به كمك امدادهاى الهى، بر لشكر شيطان پيروز مىشوند. سربازان و ياران منجى، انسانهايى با ايمان و نيرومند هستند كه خود را از قبل براى چنين روزى آماده كردهاند.
كشيش پت
رابرتسون (Pat Robertson)،
يكى از رهبران صهيونسيم مسيحى مىگويد: «اكنون
آمريكا نماينده خداست در روى زمين؛ براى ظهور مسيح». آرى، به
اعتقاد آنان، آمريكا يا لااقل رهبران اين كشور، پيامبران معصومى
هستند كه به دنياى پر از گناه فرستاده شدهاند تا جهان را به سرمنزل مقصود
برسانند. جرج بوش اول روز 6 مارس 1992م. در نشست مشترك سنا و مجلس نمايندگان
كنگره آمريكا (كه بىشباهت به سخنرانى جرج بوش دوم در 20 مارس 2001
نبود)، خطابه معروفى ايراد كرد كه ضمن آن، سياست نظم نوين جهانى را اعلام كرد؛
سياستى كه طبق آن نمىتوان پذيرفت گوشهاى از كره زمين از اصول
آمريكايى در مورد آزادىهاى فردى و حكومت دموكراتيك معاف باشد؛ سياستى كه طبق
آن، براى پيروزى در جنگ عليه تروريسم بينالمللى، جنگ ايدهها و عقايد بايد
راه انداخت. اين نظم نوين جهانى، به قول «فوكوياما» پايان تاريخ اسلام و
دريايى فاشيستى براى شناى تروريستهاست و به قول «توماس فردمن»
تحليلگر سياسى آمريكايى، اسلام، بزرگترين دشمن غرب است و جنگ با اين دشمن،
تنها با ارتش ممكن نيست؛ بلكه بايد در مدارس ،كليساها، مساجد و معابد، به
رويارويى با آن پرداخت.
هم
اكنون سير محصولات فرهنگى غرب، براى تحقق بخشيدن به
آرمان فوق، راهى بازارهاى كشورهاى مسلمان شده است؛ محصولاتى كه
پس از استفاده از آنها، شخص از هويت و فرهنگ خود دلزده مىشود و
آمريكا را به عنوان امپراتور صالح دنياى جديد مىپذيرد و او را عصاره نيروهاى
خير عالم تصور مىكند. يكى از اين محصولات فرهنگى كه بسيار تأثيرگذار است،
بازىهاى رايانهاى است كه بيشتر سرمايههاى اجتماعى جهان اسلام را هدف
گرفته است.
بيش از
دو دهه است كه بازىهاى رايانهاى وارد بازار
شدهاند. اولين آنها، بازىهاى شركت آتارى (دستگاه TV GAME)، مانند بازى PONG بود كه تنها شامل دو خط، يك
توپ و يك زمين، مانند زمين تنيس بود. پس از آن،
بازىهاى ويدئويى، سير تكاملى خود را طى كردند و در اواسط دهه
هشتاد، بازىها بيشتر به سمت جنگى (WAR GAME) سوق پيدا كردند كه علت آن هم علاوه بر مسائل فنى، جوّ متشنج اواخر دهه 80 آمريكا بود كه ناشى از جنگ سرد با شوروى و ديگر برنامههاى رئيسجمهور وقت
(ريگان)
بود.
پس از
پايان جنگ سرد و فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، ايالات متحده كه خود
را بىرقيب در جهان يافت، تصور امپراتورى بر دنيا را در سر پروراند و از
هر وسيلهاى براى اثبات و جا انداختن اين هدف استفاده كرده است. بازىهاى
رايانهاى، يكى از اين ابزار و وسايل است. در اين بازىها، آمريكا،
مدينه فاضله و آرمان شهر و نهايت رفاه، صلح و امنيت معرفى مىشود و نظام
فرهنگى آن، تنها سيستمى است كه جهان را از خطرات گوناگون حفظ مىكند.
تفكر حاكم بر اين بازىها، نشئت گرفته از منجيان متنوع آخر الزمان است
كه داراى ويژگىهاى منحصر به فردى مىباشند.
آخر
الزمان تكنولوژيك
در آخر الزمان تكنولوژيكى، رباتها و ساختههاى دست بشر به مرحلهاى از تكامل و هوش مىرسند كه عليه انسانها دست به شورش زده، قصد نابودى نسل بشر را دارند و انسانها نيز توانايى مبازه با آنها را ندارند. در اين زمان، يك منجى شجاع كه داراى قدرت عشق و ايمان است (خصيصهاى كه ماشينها از آن بىبهرهاند)، با آنها به مبارزه بر مىخيزد و پس از نبردهاى طولانى و سخت، نسل بشر را نجات مىدهد؛ مثلاً شما در بازى «ماتريكس»
(ENTER THE MATRIX) به همراه يك گروه از آرمان شهرى به نام زايون
(ZION)، وظيفه نجات جهان را از دست
انساننماها بر عهده مىگيريد و در حين بازى، بايد با شجاعت بىنظير خود،
جهان را از دست ماشينهاى ديوصفت نجات دهيد.
آخر
الزمان طبيعى
در آخر الزمان طبيعى، طبيعت سر به شورش برمىدارد و بشر را با حربههايى مانند زلزله، گرد باد، طوفان، آتشفشان، سيل و... تهديد مىكند و يا دخالتهاى بىجاى انسان در ساختارهاى ژنتيك، باعث پيدايش غولها و حيوانات ناشناخته عظيمالجثهاى مىشود؛ به عنوان مثال، در بازى «جزيره سايهها»، شما براى نجات بشريت از دست آلن و
اوبد مورتون كه پدر خود را كه يك دانشمند ژنتيك بوده،
كشتهاند و قصد دارند به وسيله تحقيقات پدرشان بر جهان مسلط شوند، وارد
جزيره مىشويد.
آخر
الزمان تخيلى
در آخر الزمان تخيلى، موجودات ناشناخته فضايى، زمين و نسل بشريت را به مخاطره انداخته، اين بار يك منجى بسيار دانا، با قدرت ماوراى انسانى به مبارزه با اين موجودات مىپردازد؛ به عنوان مثال، در بازى «سام ماجراجو»، شما به عنوان يك منجى و در نقش سام استون ظاهر مىشويد. سام به خاطر شجاعت فوقالعادهاش در مبارزه با اين موجودات، به اسطورهاى تبديل شده، به كمك ماشين زمان، به گذشته برمىگردد تا جنگ بر عليه اين ياغيان را به نفع بشريت تمام كند.
آخر
الزمان اسطورهاى
در آخر الزمان اسطورهاى، يك ضدمنجى از دل افسانهها و اسطورههاى باستانى پا به دنياى ما گذاشته، قصد نابودى بشر را دارد كه در اين حال، يك منجى آگاه به دنياى اسطورهها و مجهز به جادو و سحر، ظهور مىكند و به مبارزه با اين دشمنان مىپردازد؛ مثلاً در بازى «نفرين شدگان»، شما به عنوان يك منجى و در نقش يك دختر يا پسر 15 ساله يك كشاورز، بازى را آغاز مىكنيد. در اين بازى، متجاوزان كراگ، به فرمان يك موجود اهريمنى، در جستوجوى جادو و سحرهايى براى حكمرانى بر تمام دنيا هستند. اين اهريمن، مىخواهد با استفاده از اين جادوها، تمام موجودات خوب دنيا از جمله شما را به اسارت در آورد و شما به عنوان يك ماجراجوى سرسخت، مبارزه با اين شيطان را بر عهده مىگيريد. شما براى اين كار، بايد از جنگلهاى انبوه و ژرف، درههاى خشك، بيابانها، سياهچالهاى مرطوب، گورستانهاى قديمى، كوههاى پر از برف، غارهاى يخى و از عمق غارهاى پر از مواد مذاب عبور كنيد تا از اين فاجعه جلوگيرى كنيد.
يكى
ديگر از ايدههاى حاكم بر بازىهاى رايانهاى، جنگ هستهاى است كه از آن
با عنوان آرماگدون (armageddon) يا نبرد نهايى حق عليه باطل ياد مىشود كه استفاده از سلاح اتمى در آن، قابل پيشگيرى نيست و ظهور حضرت مسيح، بدون وقوع اين حادثه، ممكن نيست. در بازىهاى مختلف، به اين پديده پرداخته شده است؛ به عنوان مثال، شما در بازى مأمور مخفى 2، در نقش يك جاسوس خبره (كيت آرچر) ظاهر مىشويد كه مىبايد از وقوع جنگ هستهاى و نابودى نسل بشر توسط تروريستها جلوگيرى كنيد.
آخر
الزمان دينى
در ميان آخر الزمانهاى مختلف، آخر الزمان دينى، مورد توجه خاص قرار گرفته است. در اين آخرالزمان، انسانهاى شيطانصفت در قالب گروههاى تروريستى و... قصد به دست گرفتن قدرت و نابودى تمامى عناصر پاك و خدايى را دارند و شما به عنوان منجى و در نقش جاسوس خبره و باايمان و يا سربازان ماهر و معتقد (عمدتاً سربازانى از ارتش آمريكا و انگليس) به عنوان پليس صلح جهانى ظاهر شده، به مبارزه با دشمنان بشريت مىپردازيد. حال ممكن است اين دشمن قبلاً در زمين به جنايت پرداخته باشد و شما مجدداً به مبارزه با آن مىپردازيد و يا دشمنانى كه در آينده پا به عرصه جهان خواهند گذاشت.
بازىهايى
همچون «اسلحه مرگبار»، «گروه ضربت» و «بازگشت به قلعه ولفناشتاين»، از اين
قبيل هستند. در بازى اسلحه مرگبار، شما در نقش يك گروه ضدتروريستى،
بايد 11 مأموريت مختلف و پرهيجان را پشت سر بگذاريد و در طى عمليات، علاوه بر
ناكام گذاشتن تروريستها در فعاليتهايشان، اسناد و مدارك مختلفى را
جمعآورى كنيد و به برنامههاى آينده تروريستها پى ببريد. در ضمن بايد
گروگانها را نجات دهيد و هر گونه خطا، باعث به خطر افتادن جان گروگانها
مىشود. در بازى گروه ضربت، در سال 2008م. به مبارزه با ميهنپرستان
افراطى مسكو مىرويد كه قصد آنها، تأسيس مجدد امپراتورى اتحاد جماهير شوروى
است. تاجيكستان، اوكراين، بلاروس و ديگر كشورهاى استقلال يافته، يكى
پس از ديگرى در شرف پيوستن به اين امپراطورى هستند و شما كماندوهاى دلاورى
هستيد كه خود را گروه ضربت مىناميد و يا در بازى معروف بازگشت به قلعه ولفن اشتاين، مجدداً به مبارزه با نازىها مىرويد.
در اين
بازى، تعدادى از فرماندهان ارشد اس.اس از جمله هيملر (فرمانده كل نيروهاى اس.اس) قصد دارند تا با توسل به تكنولوژى پيشرفته و با استفاده از قدرتهاى مافوق طبيعى، به جنگ عليه بشريت بيايند و شما در نقش مأمورانى از ستاد ضداطلاعات ارتش، بايد از اجراى اهداف فوق جلوگيرى كنيد و جهان را از نابودى نجات دهيد و يا در بازى «call of duty»
شما در
نقش سربازان انگليسى، آمريكايى و روسى، آموزش
مىبينيد و براى مبارزه با آلمانىها به منطقه اعزام مىشويد
و پس از طى كردن مراحل مختلف، وارد برلين پايتخت آلمان شده، پرچم
آزادى! را بالاى ساختمانها به اهتزاز درمىآوريد.
علاوه بر بازىهاى ذكر شده كه به دشمنان بشريت در گذشته يا آينده پرداخت شده است، غرب سعى دارد سياستهاى تجاوزرانه كنونى خود را در عرصه بينالملل توجيه كند؛ اهدافى همچون مبارزه با تروريسم بينالمللى، مبارزه با گروههاى تروريستى، همچون القاعده و يا مبارزه با ديكتاتورهاى جهان، همچون صدام و... . اين روند، پس از 11 سپتامبر، با شتاب بيشترى پىگيرى شد؛ به عنوان مثال، در بازى نيروى دلتا (DELTA FORCE) شما به عنوان يك گروه ضدتروريستى، مأمور مىشويد تا با تروريستها در هر كجاى دنيا كه از سوى آمريكا معرفى مىشوند، مبارزه كنيد. در قسمتى از اين بازى، شما وقتى وارد اردوگاه تروريستها مىشويد، تصوير شيخ ياسين، رهبر حماس را (كه چندى پيش به دست دولت تروريستى اسراييل به شهادت رسيد) بر ديوار مىبينيد يا در بازى (DELTA FORCE 2)،
براى مبارزه با تروريستها وارد خوزستان مىشويد و با تروريستهايى
مواجه مىشويد كه با چهرهاى كريه، خشن و بدذات ترسيم شدهاند. آنها لباس
عربى بر تن دارند و با صورتهاى نتراشيده، ظاهر مىشوند. از بازىهاى
ديگرى كه در اين زمينه مىتوان به آنها اشاره كرد، بازى «جنگ ژنرالها»
و «طوفان صحرا» مىباشد. در جنگ ژنرالها، شما به عنوان سربازان
آمريكايى، مأموريت مبارزه و سركوب تروريستها و دشمنان بشريت را داريد. در
اين نبرد، شما به عراق براى مبارزه با رژيم صدام مىرويد و يا به
افغانستان براى مبارزه با گروه القاعده مىرويد. نكات جالب توجهاى در اين
بازى به چشم مىخورد؛ مثلاً در ابتداى بازى، فيلمى پخش مىشود كه
هواپيما و هلىكوپترهاى آمريكايى در حال گشتزنى هستند و توسط دشمن مورد حمله
قرار مىگيرند و سقوط مىكنند و پس از آن است كه شما وظيفه داريد متجاوزان
را سركوب كنيد و اين، نشان مىدهد كه آمريكا هيچگاه اولين گلوله را شليك
نمىكند و فقط براى دفاع از خود، دست به تجاوز و حمله مىزند. همچنين در
عمليات عراق و افغانستان، به هر نحو ممكن، از نمادها و سمبلهاى اسلامى
استفاده شده است و به كسى كه اين بازى را انجام مىدهد، القا مىكند كه
اسلام، علت اين خشونتهاست. در عراق، نيروهاى صدام، در جلوى مسجد استقرار
دارند و در مزارشريف، منارههاى مسجد ديده مىشود. در هر دو عمليات عراق و
افغانستان، بعثىها و گروه القاعده (دشمن) به رنگ سبز نشان داده مىشوند
(كلاهها، تانكها، نفربرها و نيروهايى كه نشانه آنها رنگ سبز است) به نظر
مىرسد كه اين انتخاب رنگ نيز بدون دليل نيست؛ همانطور كه در
بازىهاى قديمىتر كه آمريكا به نبرد با دشمن مىرفت، تروريستها و دشمنان،
به رنگ قرمز (نماد شوروى) نشان داده مىشدند.
يكى ديگر از اين بازىها كه شايد بهتر و جذابتر از همه بازىهاى فوق طراحى شده، طوفان صحرا (DESERT STORM) است. داستان اين بازى، مربوط
به زمان جنگ خليج فارس و حمله عراق به كويت است كه
شما در آن، ابتدا در ارتش آمريكا تمامى دورههاى
آموزشى لازم را گذرانده، سپس به عراق اعزام مىشويد و وظيفه داريد
مأموريتهاى محوله (در مرز عراق و كويت، داخل كويت، شمال عراق، مرز عربستان
و...) را انجام دهيد و اهداف از قبل پيشبينى شده را نابود كنيد؛ اهدافى
همچون فرودگاههاى نظامى، سايتهاى موشكى، مراكز رادار، سايتهاى
ضدهوايى و...
با
مطالب عنوان شده، ديگر نمىتوان به بازىهاى رايانهاى،
تنها به عنوان ابزار جذاب براى تفريح و سرگرمى كودكان نگاه كرد؛ بلكه بايد
به آنها از ديد دشمنان تفكر اسلامى نگريست و در مقابل، با توليد
جانشينهاى مناسب براى اينگونه بازىها - با توجه به عمق منابع ملى و مذهبى -
به مبارزه با اين تجاوز پرداخت. آيا زمان آن نرسيده تا با منابع غنى ملى
و باستانى ايران، بازىهايى همچون رستم و سهراب توليد شوند و يا با نگاهى
به 8 سال دفاع مقدس، بازىهايى با محتواى عملياتها، براى زنده نگه داشتن
تاريخ جنگ توليد شوند و يا بازىهايى با عنوان انتفاضه، براى بيان
جنايتهاى رژيم غاصب اسراييل و فداكارىهاى مسلمانان آن كشور، توليد و به
بازار عرضه شوند؟
منابع:
روزنامه
همشهرى.
سايت
دارينوس.
سايت
NP GAME.
كتاب
پيشگويىهاى آخر الزمان.
كتاب
دشمن خود را بشناس.
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389
غدیر و فلسفه سیاسى اسلام/
غدیر و فلسفه سیاسى اسلام/
|
پیشگفتار
با نگاه به پیشینه حیات بشرى، «خانواده» و «قبیله» نخستین
گروههاى اجتماعى است که در آن نوعى «ریاست»، «قانون» و «حکومت» دیده مىشود و
سپس از دولتها و نظام حکومتى مىتوان یاد کرد که در سرزمینهاى گسترده، براى جمعیتى
معین، با نظامهاى ادارى و سازمانهاى سیاسى به حکومت پرداخته و نظام اقتصادى جامعه
را تحت پوشش خویش قرار داده، و اعمال حاکمیت نمودهاند.
«رئیس»، «رهبر» و «حاکم» با نظام ادارى خاص به تشکیل
حکومت موفق مىگردد. و عاملى که در پذیرش و انتخاب رئیس و حاکم مؤثر است چیزى جز
فرهنگ و بینش آن جامعه نیست.
اگر جامعهاى بینش مادى را بپذیرد و به اقتصاد آزاد گردن
نهد و در مبانى عقیدتى و ایدئولوژیکى از فلسفه لذت و اصالت نفع پیروى کند، حکومتى
سرمایهدارى شخصى یا دولتى خواهد داشت و اگر از مبانى الهى و قرآنى پیروى نماید،
به «حکومت اسلامى» و «مدینه فاضله غدیر» دست مىیابد.
ما در این گفتار به بررسى اجمالى عنصر اصیل در تشکیل
حکومتخواهیم پرداخت و با مبانى قرآنى فلسفه سیاسى اسلام آشنا خواهیم شد.
فلسفه
سیاسى اسلام
وقتى از «فلسفه سیاسى اسلام» سخن به میان مىآید، بحث از
فلسفه و نوع بینش اسلامى است. و در حقیقت فلسفه سیاسى اسلام، جزئى از نظام فلسفى و
جهانبینى اسلامى محسوب مىگردد.
دانشمندان اسلامى در علومى چند مبانى نظرى و عملى نظام
فلسفى اسلام را تبیین کردهاند که مىتوان «فلسفه»، «کلام»، «عرفان»، «اخلاق»
و «فقه» را در این ردیف قرار داد.
فلسفه، کلام و عرفان نظرى، مبانى عقلى و تئوریهاى اسلامى را
ارائه مىدهند، تئوریهایى که خود علاوه بر عقل از قرآن و سنت اخذ شدهاند و اگر این
دو را از آن حذف کنیم نامیدن عنوان اسلامى بر آن شایسته نیست.
همچنین عرفان عملى، حکمت عملى - سیاست مدن - و فقه اسلامى نیز
مبانى عملى فلسفه سیاسى اسلام را تشریح مىکنند.
«آراء اهل المدینة الفاضلة»، «السیاسة المدینة»، «التنبیه
على سیبل السعادة» از فارابى و «سیاسیات شفا» از ابنسینا در فلسفه، «الشافى فى
الامامة» از سید مرتضى، و «تجرید الاعتقاد» از خواجه نصیر الدین طوسى و شروح آن
در علم کلام و «فصوص الحکم» فارابى و محیى الدین عربى و «مصباح الانس» شمس الدین
محمد، ابن فنارى از جمله کتبى هستند که مبانى نظرى فلسفه سیاسى اسلام را بیان
داشتهاند.
«طهارة الاعراق» ابنمسکویه رازى، «اخلاق ناصرى» و صدها
اثر در فقه اسلامى چون «جواهر الکلام» شیخ محمد حسن نجفى و «کتاب البیع» حضرت
امام خمینى - قدس سره - به اصول عملى فلسفه سیاسى اسلام پرداختهاند.
فلسفه سیاسى اسلام به گونهاى که مبانى نظرى و عملى آن در
کتابى فراهم آمده باشد نگاشته نشده است و هر یک از اصول عقلى و نقلى آن جداگانه
مورد بررسى قرار گرفته است و همین امر موجب گشته تا نا آشنایان به علوم اسلامى و
گروههایى بسان مستشرقان و غربگرایان از وجود چنین فلسفهاى اظهار بىاطلاعى نموده
و منکر وجود خارجى آن گردند.
ولى ناگفته پیداست که اگر مبانى نظرى آن در کتابى فراهم
نشده، ولى اصول عملى آن همواره با صدها و هزاران تالیف مورد بررسى قرار گرفته و به
عنوان برنامه زندگى هر یک از افراد جامعه اسلامى به اجرا گذاشته شده است.
البته نباید فراموش کرد که برخى از دانشمندان اسلامى با
نوشتهها و خطابههاى سیاسى خویش این مبانى را ولو بصورت مختصر و بدون فصلبندى و
شیوههاى کلاسیک در مجموعهاى فراهم ساختهاند که از آن جملهاند:
العروة الوثقى سید جمالالدین اسد آبادى
طبایع الاستبداد عبدالرحمان کواکبى
خطابههاى سیاسى شیخ محمد خیابانى
قانون مشروطه مشروعه سید عبدالحسین لارى
تنبیه الامة و تنزیه الملة میرزا محمدحسین نائینى
عواید الایام مولى احمد نراقى
شؤون اختیارات ولى فقیه حضرت امام خمینى
حکومت اسلامى حضرت امام خمینى
کشف الاسرار حضرت امام خمینى قدس سره
باید خاطر نشان ساخت از آنجاییکه به شیعه جز در موارد
معدودى فرصت تشکیل حکومت داده نشده است این علم مانند دیگر علوم اسلامى رشد و
بالندگى نداشته است ولى چون برادران اهل سنت زمان بیشترى بر مسند حکومت تکیه
نمودهاند، کتابهایى در این زمینه نگاشته و به آن نظم بیشترى بخشیدهاند. «الاحکام
السلطانیه» مارودى از این نوع است.
پیامآوران
وحى
قرآن کریم پیامبران الهى را به عنوان رهبران جامعه انسانى
که از سوى خداوند متعال برگزیده شدهاند، معرفى مىنماید. چنانچه مىفرماید:
«کان الناس امة واحدة فبعث الله النبین مبشرین و منذرین و
انزل معهم الکتاب بالحق لیحکم بین الناس فیما اختلفوا فیه». (2)
«مردم گروه واحدى بودند، خدا رسولان را فرستاد که نیکان را
بشارت دهند و بدان را بترسانند و با آنها کتابى به راستى فرستاد تا تنها دین خدا
به عدالت در موارد نزاع مردم حکم فرما باشد.»
محور
وحدت امت اسلامى
با همه اختلافاتى که در تعریف جامعه از سوى جامعهشناسان
روى داده است. ضابطه «حکومت واحد و استقلال سیاسى» براى وحدت یک جامعه، با ارزش و
معتبر تلقى شده است.
و از آنجاییکه قرآن کریم این حکومت و استقلال سیاسى را از
آن پیامبران خدا مىداند، همواره حاکمان زر و زور و تزویر با آنان به مقابله
برخاستهاند. در عصر نبوى - صلى الله علیه و آله - مخالفت قریش و مشرکان عربستان، و
در عصر علوى، مخالفت معاویه و اصحاب جمل و نهروان و در عصر حسنین - علیهما السلام
- مخالفت زمامداران و سیاستبازان اموى با دین و اسلام تضعیف دین را به همراه
داشت. معاویه و خلفایى بسان او با تکیه بر خلافت اسلامى، سلطنت استبدادى خویش را پیش
مىبردند و چون توان آن را نداشتند که با صراحتبا دین اسلام به مقابله برخیزند،
با منع تدوین حدیث و سب اهل بیت عصمت و طهارت به مخالفتبا اسلام پرداختند. حال
آنکه ولاء اهل بیت از سوى پیامبر - صلى الله علیه و آله - سفارش شده بود و این خاص
مکتب تشیع نبود. و بزرگان اهل سنت نیز به آن اشاره کردهاند. چنانکه امام شافعى گوید:
«یا آل بیت رسول الله حبکم فرض من الله فى القرآن انزله یکفیکم
من عظیم الفخر انکم من لم یصل علیکم لا صلاة له» (3)
«اى اهل بیت رسول خدا - صلى الله علیه و آله - دوستى شما فریضهاى
است از جانب خداوند که در قرآن آن را فرود آورده است. از فخر بزرگ، شما را این بس
که درود بر شما جزء نماز است و هر کس بر شما درود نفرستد نمازش باطل مىگردد».
همچنین فخر رازى از زمخشرى نقل مىکند که پیامبر خدا(ص)
فرمود:
«من مات على حب آل محمد مات شهیدا، الا و من مات على حب آل
محمد مات مغفورا له، و من مات على حب آل محمد مات تائبا، الا و من مات على حب آل
محمد مات مؤمنا مستکمل الایمان...» (4)
«هر کس که بر دوستى آل محمد مرد، شهید مرده است، هر کى که
بر دوستى آل محمد مرد، آمرزیده مرده است، هر کس بر دوستى آل محمد مرد، مؤمن و کامل
ایمان مرده است...»
روش تضعیف دین براى از بین بردن حقوق پیامبران الهى خاص عصر
رسول اکرم - صلى الله علیه و آله - و حضرت امیرالمؤمنین على - علیه السلام - نبود
بلکه همواره حاکمان مستبد و ستم پیشه با این روش به حکومتخود استمرار بخشیدهاند.
غدیر
و فلسفه سیاسى اسلام
خداوند متعال به عنوان تنها قانونگذارى که با شناخت کامل
انسان - مخلوق خویش - پیامبران الهى را بسوى مردم فرستاد تا «دین خدا» و
برنامههاى سعادتبخش آن را به انسان ابلاغ نمایند (5) براى تداوم رهبرى الهى امت
اسلامى نیز امامانى انتخاب فرمود و بوسیله رسول خویش به مردم شناساند تا پس از وى
رهبرى او را گردن نهند.
در فسلفه سیاسى اسلام چند مساله به عنوان اصل شناخته
شدهاند:
1 - اهمیت زندگى اجتماعى
2 - ضرورت وجود قانون
3 - واضع قانون
4 - مجرى قانون
اهمیت زندگى اجتماعى و ضرورت قانون براى اداره جامعه از
جمله امور بدیهى است که تمامى انسانها بر آن واقفند. مسالهاى که نظامهاى فلسفى را
دچار اختلاف کرده و بعضى از آنان را به انحراف کشانده، اصل قانونگذارى براى اداره
نظام اجتماعى است.
هر چند خود بشر به نقصان خویش در قانونگذارى واقف است (6)
لیکن همواره بر آن اصرار ورزیده و با حکومتهاى ناپایدار خویش انسانها را از سعادت
حقیقى و هدف زندگى دور ساخته و در منجلاب شهوات فرو برده است.
از آنجاییکه انسان موجودى داراى ابعاد گوناگون است و در صدد
تکامل و سعادت جاودانى، و هر چند ازلى نیست، موجودى ابدى است و باید در این دنیا
سعادت اخروى خویش را تامین کند. قانونگذارى باید براى وى تعیین برنامه نماید که
شناخت کامل از انسان داشته باشد و با بىنیازى و بىغرضى که در خویش دارد، قوانین
را بر وفق سعادت و خوشبختى انسان وضع نماید. چنین کسى جز خداوند متعال نیست.
«مجرى قانون» نیز باید کسى باشد که علاوه بر آگاهى به
قانون بر تمایلات خویش مسلط باشد و با شجاعت و حسن مدیریتى که دارد در جامعه،
حکومتبپا دارد و جلو تخلفات را گرفته و از بروز هرج و مرج و پایمال شدن حقوق ضعیفان
جلوگیرى نماید. این شخص جز فرد معصوم کسى دیگر نیست. که از دیدگاه مسلمانان حضرت
رسول اکرم - صلى الله علیه و آله و سلم - است و از نظر شیعه امامیه، دوازده امام
معصوم - علیهم السلام - نیز در این ردیف قرار دارند. و در صورت عدم معصوم و غیبت
وى، بنا بر دستورى که از جانب پیشوایان دینى صادر گشته، دینشناسان متعهد - فقیهان
با تقوا - این مسؤولیتخطیر را بر عهده دارند.
حدیث
غدیر
در قرآن کریم آیات بسیارى در باره حضرت مولى الموحدین امیرالمؤمنین
على- علیه السلام - نازل شده است که بزرگ داشنمندان شیعه و اهل سنت در کتب تفسیر و
شان نزول آیات به آنها اشاره نمودهاند.
آیه «تبلیغ» از جمله آیاتى است که داستان غدیر را جاودانه
نموده است. این آیه روز هجدهم ذىالحجه سال دهم هجرت، بر رسول اکرم - صلى الله علیه
و آله - فرود آمد. زمانى که پیامبر بزرگوار اسلام به غدیر خم رسیده بود. پیشروان
کاروان یکصد هزار نفرى را فرمود تا آنانکه از آن نقطه دور شدهاند، بازگردانند و
منتظر کسانى باشند که از پى مىآیند. آنگاه به ابلاغ فرمان الهى پرداخت.
«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما
بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس». (7)
«اى پیامبر [صلى الله علیه و آله] به مسلمانان ابلاغ کن،
آنچه را که بسوى تو نازل گردیده و اگر چنین نکنى، پس سالتحق را بجا نیاوردهاى و
خداوند تو را از - دشمنى - مردم نگاه مىدارد». حضرت علامه مجاهد آیة الله امینى -
قدس سره - در کتاب بزرگ الغدیر نام سى(30) تن از دانشمندان اهل سنت را نام مىبرد
که شان نزول آیه را در مورد حضرت على - علیه السلام - مىدانند. (8)
آیه «اکمال دین» از دیگر آیاتى است که در قرآن کریم آمده،
و نزول آن پس از تعیین حضرت على - علیه السلام - به مقام امامت مىباشد. زمانیکه
خطبه غدیر به پایان رسیده است.
«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم
الاسلام دینا» (9) «امروز دین شما را کامل نمودم و نعمتخود را بر شما تمام کردم و
دین اسلام را براى شما دین پسندیده قرار دادم.»
علامه امینى مىفرماید:
متجاوز از بیست تن از دانشمندان اهل سنت - از مفسرین و
متکلمین - به نزول آیه اکمال دین در غدیر اشاره نمودهاند. (10)
آیه ولایت (12) و سوره هل اتى در باره حضرت امیرالمؤمنین
على - علیه السلام - نازل گشته و دهها دانشمند از بزرگان اهل سنتبر این امر
اعتراف کردهاند. (13)
علامه امینى در کتاب خویش تحت عنوان، «الغدیر فى الکتاب
العزیز» در باره آیات نازله در مورد واقعه غدیر مىفرماید:
«خداوند متعال خواست این حدیث همواره تازه ماند و شب و روز
آن را کهنه نسازد و دستخوش گذشت زمان نگردد، از اینرو آیاتى درخشان و آشکار در
اطراف آن نازل کرد و امت اسلام هر بامداد و شبانگاه آنها را مىخوانند».
گویا پروردگار هستى هر بار که یکى از این آیات تلاوت
مىشود، نظر خواننده را جلب مىکند و در روان وى نقشى مىنهد و به آنچه که واجب
است وى در باره خلافت کبراى الهى ایمان آورد، در گوش او فرو مىخواند. از این آیات
است: «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک...» (14)
همچنین احادیث نبوى(ص) این واقعه را تاکید کردند، احادیثى
چون:
- حدیث منزلت
- حدیث ثقلین
- حدیث على مع الحق و الحق مع على
- حدیث على مع القرآن و القرآن معه
- حدیث ان علیا اول من اسلم و آمن و صلى
- حدیث رد الشمس
- حدیثسد الابواب
و ...
آنچه که در باره «حدیث غدیر» - من کنت مولاه فهذا على مولاه
- مهم است چیست؟
آیا چیزى جز مساله ولایت و امامت پس از رسول اکرم - صلى
الله علیه و آله - است؟ این حدیثى که به تواتر آن را اهل سنت و شیعه نقل کردهاند،
به این نکته اشاره دارد که فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم مىیابد. همواره باید
در میان امت اسلامى کسى باشد که از سوى خدا راهنمایى بشر را بر عهده گرفته باشد و این
امر چنان بزرگ است که عدم ابلاغ آن از سوى رسول اعظم الهى تمام تلاشهاى
طاقتفرساى23 سال رسالتش را از بین مىبرد ولذا آن حضرت در جمع بزرگ کاروانیان حج
مساله ولایت و امامتحضرت على - علیه السلام - را ابلاغ مىنماید و پس از آن آیه
اکمال دین نازل مىگردد.
رسول اکرم - صلى الله علیه و آله - علاوه بر جایگاه تکوینى
داراى شؤون متعددى بود که مىتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1 - بیان احکام و دستورات الهى
2 - منصب قضا
3 - ریاست عامه مسلمین
شیعه معتقد است پس از پیامبر این شؤون به امام منتقل
مىگردد. تا فلسفه ارسال رسل با اصل امامت تداوم یابد. از اینرو مساله امامتبه ریاست
عامه اکفتا نمىکند، بلکه به معنى مرجع دینى مطرح است.
اهل سنت و تمامى مردم جهان بر این امر واقفند که جامعه به
رهبر نیاز دارد و هر جامعهاى باید پیشوایى داشته باشد که همه از وى اطاعت نمایند.
ولى شیعه مساله امامت را خیلى عمیقتر از این مطرح مىکند. وى قائل است پیامبر از
جانب خدا امام بعد از خویش را به امت اسلامى معرفى کرد و هر امام، پیشواى بعد از
خود را مشخص مىکند و آنان نه تنها به معنى رهبرى جامعه اسلامى، بلکه به عنوان وصى
پیامبر، علومى را که بر آنان افاضه گردیده به مردم ابلاغ مىنمایند و مرجع دینى و
کارشناس اسلام پس از رسول خدایند و چون رسول اکرم - صلى الله علیه و آله - بر
ضمائر دلها آگاهى دارند و بسان یک روح کلى بر همه روحها محیط مىباشند. (15) و
همانند پیامبر داراى مقام عصمت هستند و از لغزش مصون مىباشند.
ویژگىهاى سهگانه امام در تفکر شیعى موجب گشته تا اصل
امامت نیز بسان اصل نبوت در ردیف اصول اعتقادات قرار گیرد و گر نه تعریف اهل سنت
از امام و حاکم اسلامى و - تعاریف دیگر مکاتب سیاسى در مورد رهبرى جامعه، هرگز وى
را در جایگاه رفیع اصول قرار نمىدهد بلکه شایسته است در فروع احکام دینى و مسائل
فقهى از آن گفتگو شود.
لذا وقتى مصلح نستوه حضرت علامه امینى - قدس سره - در کتاب
گرانقدر «الغدیر» در پى اسناد حدیث غدیر است و به ذکر نام یکصد و ده تن صحابى و
هشتاد و چهار تابعى مىپردازد که این حدیثشریف را نقل کردهاند و سیصد و شصت تن
از دانشمندان اسلامى از قرن دوم تا چهاردهم را نام مىبرد که به نقل این حدیث توفیق
یافتهاند. در پى احیاء مدینه غدیر است تا اصل امامت دیگر بار امت اسلامى را جانى
تازه بخشد. و معتقد استحوزههاى علمیه شیعه بایستى درسى تحت عنوان «ولایت» داشته
باشند. (16) تا مسائل فلسفه سیاسى اسلام رشد یابد و تعالى پذیرد و در جامعه تاثیر
گذارد.
هر چند آن بزرگ مصلح، خود سیماى مدینه غدیر را در ایران
اسلامى مشاهده نکرد، لیک اشارات حکیمانه وى به سوى امام غدیر و پیشواى مسلمین در
عصر خویش خالى از لطف نیست. آن بزرگ مجاهد مدینه غدیر مىفرمود:
«دیگران غاصبند و این مقام حق مسلم آن فریادگر است.» (17)
و در جاى دیگر به صراحت هر چه تمامتر ندا برداشت:
«الامام الخمینى ذخیرة الله للشیعه» (18) امام خمینى ذخیره
خدا براى جهان تشیع است.
او شاگردانى بسان حضرت نواب صفوى را تربیت نمود تا حکومت
علوى را فریاد زنند و با گامهاى الهى خویش پایههاى حکومت غاصبان را به لرزه
افکنند.
علامه امینى با تالیف «الغدیر» خاطرات عصر نبوى را تجدید
نمود، عصرى که سرورى از آن امت قرآنى بود و رسول اکرم - صلى الله علیه و آله -
رهبرى آن را بر عهده داشت.
امینى، احیاگر «الغدیر» جلوههاى شوکت و عظمت امت اسلامى را
در خاطرهها زنده کرد و اصل اصیل و محور حکومت قرآنى، جریان غدیر خم را یادآور گردید.
وى در عصرى زندگى مىکند که شکست دولت عثمانى روى داده است،
شکستى که اگر «اصل غدیر» و رهبرى امت آنگونه که پیامبر(ص) اسلام و قرآن کریم
فرموده، اجرا مىگردید، روى نمىداد و انگلیس را جرات آن نبود که عراق را جزء
مستعمرات خویش درآورد.
در عصر امینى هنوز «غدیر و اصل امامت و ولایت» به درستى تبیین
نشده است. برخى از فقهاء و کارشناسان دینى از تالیف و تدریس احکام سیاسى و حکومتى
دستشستهاند و عهدهدار شدن امر قضاوت و اجراى حدود و دیات و جلوگیرى از ستم
ظالمان و اقامه عدل را هر چند در محدوده وظایف کارشناسان متعهد مىدانند لیکن به
اصل تشکیل حکومت عقیدهمند نیستند و مساله ولایت فقیه را که از اصول مسلم فقه شیعى
است در برخى فروع و احکام محدود ساختهاند.
در همین زمان حضرت امام خمینى - سلام الله علیه - با
ژرفنگرى خاص به تدریس حکومت اسلامى پرداخته و منصب ولایت فقیه را که در امتداد
فلسفه امامت جاى دارد عنوان نموده و این اصل را که از اصول به فروع تنزل کرده بود،
به جایگاه خود بازمىگرداند.
پس از انقلاب اسلامى تئورى ولایت فقیه در جامعه به صورت
فراگیر در جهان شیعه و حوزههاى علمیه مطرح مىشود. مردم به پیروى از رهبر و امام
خویش با انقلاب اسلامى فرزند على - علیه السلام - را به حکومتبر مىگزینند و مدینه
فاضله قرآنى و شهر آرمانى غدیر بعد از گذشتسالیانى طولانى عینیت مىیابد.
حضرت امام - قدس سره - با الهام از بینش قرآنى و پیام غدیر،
ولایت فقیه را اینگونه بیان مىدارند:
«اسلام بنیانگذار حکومتى است که در آن نه شیوه استبداد حاکم
است که آراء و تمایلات نفسانى یک تن را بر سراسر جامعه تحمیل کند و نه شیوه مشروطه
و جمهورى، که متکى بر قوانینى باشد که گروهى از افراد جامعه براى تمامى آن وضع
کنند، بلکه «حکومت اسلامى» نظامى است ملهم و منبعث از وحى الهى که در تمام زمینهها
از قانون الهى مدد مىگیرد و هیچ یک از زمامداران و سرپرستان امور جامعه را حق
استبداد راى نیست. تمام برنامههایى که در زمینه زمامدارى جامعه و شؤون و لوازم آن
جهت رفع نیازهاى مردم به اجرا در مىآید، باید بر اساس قوانین الهى باشد. این اصل
کلى حتى در مورد اطاعت از زمامداران و متصدیان امر حکومت نیز جارى و سارى است.»
بلى، این نکته را بیفزائیم که حاکم جامعه اسلامى مىتواند
در موضوعات، بنا بر مصالح کلى مسلمانان یا بر طبق مصالح افراد حوزه حکومتخود عمل
کند، این اختیار هرگز استبداد به راى نیست، بلکه در این امر مصلحت اسلام و مسلمین
منظور شده است. پس، اندیشه حاکم جامعه اسلامى نیز همچون عمل او تابع مصالح اسلام و
مسلمین است.
احکام اسلامى، اعم از قوانین اقتصادى و سیاسى و حقوقى تا
روز قیامتباقى و لازم الاجرا است. هیچ یک از احکام الهى نسخ نشده و از بین نرفته
است. این بقا و دوام همیشگى احکام، نظامى را ایجاب مىکند که اعتبار و سیادت این
احکام را تضمین کرده، عهدهدار اجراى آنها شود، چه اجراى احکام الهى جز از رهگذر
برپایى حکومت اسلامى امکانپذیر نیست. در غیر این صورت، جامعه مسلما به سوى هرج و
مرج رفته، اختلال و بىنظمى بر همه امور آن مستولى خواهد شد. علاوه بر آن حفظ
مرزهاى کشور اسلامى از هجوم بیگانگان و جلوگیرى از تسلط تجاوزگران بر آن عقلا و
شرعا واجب است. تحقیق این امر نیز، جز با تشکیل حکومت اسلامى میسر نیست و بین زمان
حضور و غیبت امام فرقى نمىکند.
آنچه برشمردیم جزو بدیهیترین نیازهاى مسلمانان است و از
حکمتبه دور است که خالق مدبر و حکیم، آن نیازها را به کلى نادیده گرفته از ارائه
راه حلى جهت رفع آنها غلفت کرده باشد. آرى همان دلایلى که لزوما امامت پس از نبوت
را اثبات مىکند، عینا لزوم حکومت در دوران غیبتحضرت ولىعصر - عجل الله تعالى
فرجه الشریف - را بر دارد. (19)
رهبر فرزانه و فقیه انقلاب اسلامى، مدینه قرآنى غدیر را از
توحید و نبوت آغاز نموده و فلسفه نبوت و بعثت و تعهد ایمان به نبوت را بیان فرموده
و به حلقه نورانى «ولایت» مىرسد.
مىفرمایند:
«یک جامعه در صورتى داراى «ولایت» است که در آن «ولى»
مشخص بوده و عملا مصدر و الهامبخش همه نشاطها و فعالیتهاى زندگى باشد. و یک فرد
در صورتى داراى ولایت است که شناخت درستى از «ولى» داشته و براى هر چه بیشتر
وابسته و مرتبط ساختن خود به او - که مظهر «ولایتخدا» است - دائما در تلاش و کوشش
بسر مىبرد. از آنجا که «ولى» جانشین خدا و مظهر سلطه و قدرت عادلانه الهى در زمین
است، از همه امکانات و استعدادهایى که در وجود انسانها براى تکامل و تعالى نهاده
شده، به سود آنان بهرهبردارى مىکند و از اینکه حتى اندکى از این زمینههاى مساعد
در راه زیان انسانیتبه کار مىرود و یا نابود و خنثى گردد - که این نیز خود زیان
بزرگى است - مانع مىگردد. عدل و امن را که براى رویش و بالندگى نهال انسان، همچون
زمین مستعد و آبى گوارا و هوایى مساعد است، در محیط زیست آنان تامین مىکند و از
بروز جلوههاى گوناگون ظلم (شرک، تعدى به غیر، تعدى به خود) جلوگیرى مىنماید. همه
را به سوى بندگى خدا سوق مىدهد، یاد خدا (نماز)، تقسیم عادلانه ثروت (زکوة)،
اشاعه نیکىها(امر به معروف) و ریشهکن ساختن بدیها و نابسامانیها (نهى از منکر)
را برنامه اساسى خود مىسازد و خلاصه، انسانیت و پدیده، «انسان» را به هدف و غایت
آفرینش نزدیک و نزدیکتر مىسازد». (20)
پىنوشتها:
1- دیوان حضرت امام خمینى - سلام الله علیه - ص 311.
2- بقره،213.
3- «الکنى و الالقاب»، محدث قمى، ص 104،شاعرمىگوید:
«نماز بى ولاى او، عبادتى استبىوضو به منکر على بگو نماز
خود قضا کند»
4- «التفسیر الکبیر»، فخر رازى، ج27، ص166، «الکشاف»،
زمخشرى، ج 4، ذیل آیه23، شورى.
5- چنانچه مشهور است و در روایات اسلامى نقل گردیده است،
خداوند متعال یکصدو بیست و چهار هزار نفر پیامبر بسوى مردم فرستاده است که هر یک
اوصیایى براى خویش داشتهاند. و پنج تن از آنان اولوالعزم مىباشند. لیکن در برخى
دیگر از روایات تعداد پیامبران هشتهزار و یا سیصد و بیست هزار و یا یکصد و چهل
هزار نقل شده است.
رجوع کنید به: «بحارالانوار»، ج 11، ص43، 48، 28، 31،
60،16 و ص 352.
6- «منتسکیو» در روح القوانین و «ژان ژاک روسو» در
قراردادهاى اجتماعى به این نتیجه رسیدهاند که «هیچ قانونگذارى نیست که در قانون
نظر خصوصى نداشته باشد و علتش این است که هر قانونگذارى داراى عواطف و افکار خصوصى
است و در حین وضع قانون مىخواهد نطریات خود را بگنجاند» - روح القوانین ص 592 -
«و براى کشف بهترین قوانین که به درد ملل بخورد یک عقل کل لازم است که تمام شهوات
انسان را ببیند ولى خود هیچ حس نکند، با طبیعت رابطهاى نداشته باشد، ولى کاملا آن
را بشناسد، سعادت او مربوط به ما نباشد ولى حاضر باشد به سعادت ما کمک کند...».
7- مائده،67.
8- الغدیر، ج 1، ص229 - 214.
9- مائده، 5.
10- الغدیر، ج 1، ص 238 - 230.
11- سوره معارج.
12- مائده، 55.
13- رجوع کنید به الغدیر، ج 1، ص266 -247 و ج3، ص 111،107.
14- الغدیر، ج 1، ص 214.
15- لذا همانگونه که ما در زیارت به ائمه اطهار سلام مىدهیم
آنان سلام ما را شنیده و پاسخ مىگویند: اشهد انک تشهد مقامى و تسمع کلامى و ترد
سلامى.
16- رجوع کنید به: علامه امینى، مصلح نستوه، ص116.
17- همان، ص 118، به نقل از «فریاد روزها»، محمد رضا حکیمى،
ص 24.
18- «علامه امینى، مصلح نستوه»، ص 118.
19- «کتاب البیع»، حضرت امام خمینى، اسماعیلیان، قم، ج 2،
ص 461.
20- طرح کلى اندیشه اسلامى در قرآن، ص 104.
ماهنامه کوثر شماره 2
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389
وهابيت
|
|
مقدمه:
مبحث مورد تحقیق تحت فصول مختلف مورد بررسى قرار خواهد گرفت
در فصل اوّل بنحو خلاصه تاریخچه وهابیت بررسى و سپس در فصل دوّم خلاصه اى از افکار
این فرقه مورد بررسى قرار خواهد گرفت
فصل
اوّل: تاریخچه وهابیت:
مسلک وهابى منسوب به شیخ محمد فرزند "عبدالوهاب"
نجوى است و این نسبت از نام پدر او "عبدالوهاب" گرفته شده است.
به گفته برخى از دانشمندان، علت اینکه این مسلک را بنام خود
شیخ محمد نسبت نداده اند یعنى "محمدیه" نگفته اند. این است که مبادا پیروان
این مذهب نوعى شرکت با نام پیامبر (ص) پیدا کنند. و از این نسبت سوء استفاده نمائید.
شیخ محّمد در سال 1115 هجرى قمرى در شهر "عُیینَه"
از شهرهاى "نجد" تولد یافت. پدرش در آن شهر قاضى بود. شیخ از کودکى به
مطالعه کتب تفسیر و حدیث و عقائد سخت علاقه داشت، و فقه حنبلى را نزد پدر خود که
از علماء حنبلى بود، آموخت.
وى از آغاز جوانى بسیارى از اعمال مذهبى مردم
"نجد" را زشت مى شمرد در سفرى که به زیارت خانه خدا رفت بعد از انجام
مناسک به مدینه رهسپار شد در آنجا توسل مردم را به پیامبر در نزد قبر آن حضرت
انکار کرد سپس به نجد مراجعت نمود و از آنجا به بصره رفت به این قصد که از بصره به
شام رود، مدتى در بصره ماند و با بسیارى از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولى مردم
بصره وى را از شهر خود بیرون راندند. در راه میان "بصره و شام" زبیر نزدیک
بود از شدت گرما و تشنگى و پیاده روى هلاک شود، اما مردى از اهل زبیر مى خواست از
زبیر به شام سفر کند ولى چون توشه و خرج سفر به اندازه کافى نداشت مقصد را عوض کرد
و رهسپار شهر احسا شد و از آنجا آهنگ شهر حریمله از شهرهاى نجد را نمود.
در این هنگام که سال 1139 بود، پدرش عبدالوهاب از عینبه به
حریمله انتقال یافته بود.
شیخ محمد، ملازم پدر شد و کتابهائى نزد او فرا گرفت و به
انکار عقائد مردم نجد پرداخت به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت
همچنین بین او و مردم نجد منازعات سختى رخ داد و این امر چند سال دوام یافت تا اینکه
در سال 1153 پدرش شیخ عبدالوهاب از دنیا رفت.
شیخ محمد پس از مرگ پدر به اظهار عقاید خود و انکار قسمتى
از اعمال مذهبى مردم ادامه داد و جمعى از مردم حریمله از او پیروى کردند و کار وى
شهرت یافت وى از شهر حریمله به شهر عینبه رفت، رئیس وقت عینبه عثمان شیخ محمد نیز
در مقابل اظهار امیدوارى کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد اطاعت کند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهاى او به امیر احسا رسید، وى نامه
هایى براى عثمان نوشت که نتیجه اش این شد که عثمان عذر شیخ محمد را خواست.
شیخ محمد به او پاسخ داد که اگر مرا یارى کنى تمام نجد را
مالک مى شوى، اما عثمان از او اعراض کرد و او را از شهر عینبه بیرون راند.
شیخ محمد در سال 1160 پس از آنکه از عینبه بیرون رانده شد
رهسپار درعیه از شهرهاى معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه محمد بن مسعود (جد
آل مسعود) بود وى به دیدن شیخ رفت و عزت و نیکى را به او مژده داد. شیخ نیز قدرت و
غلبه بر همه بلاد نجد را بوى بشارت داد و بدین ترتیب ارتباط میان شیخ محمد و آل
مسعود آغاز گردید.
یکى از بزرگترین نقاط ضعف برنامه زندگى شیخ این است که با
مسلمانانى که از عقائد کذائى او پیروى نمى کردند، معالمه کافر حربى مى کرد و براى
جان و ناموى آنان ارزشى قائل نبود.
جنگهائى که وهابیان در نجد و خارج نجد از قبیل یمن و حجاز و
اطراف سوریه و عراِ راه انداختند برهمین پایه بوده، هر شهرى که با جنگ و غلبه بر
آن املاک خود قرار مى دادند و الّا به غنایمى که بدست مى آوردنداکتفاء مى کردند.
کسانى که با عقائد او موافقت مى کردند و دعوت او را مى پذیرفتند
باید با او بیعت مى کردند و اگر کسانى به مقابله برخیزند باید کشته شوند و
اموالشان تقسیم گردد، طبق این رویه از اهالى قریه مضول در شهر احسا سیصد مرد را به
قتل رسانیدند و اموالشان را به غارت بردند.
شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت. و پس از شیخ
محمد پیروان او به همین روش ادامه دادند مثلاً در سال 1216 امیر مسعود و هابى
سپاهى مرکب از بیست هزار مرد جنگى تجهیر کرد و به شهر کربلا حمله ور شد. کربلا در
این ایّام در نهایت عظمت و شرف بود. زائرین ایرانى و ترک و عرب بدان روى مى آوردند،
مسعود پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختى از ملاضمین و ساکنین
آن نمود.
سپاه وهابى در شهر کربلا رسوائى به بار آورد و پنج هزار تن
را به قتل رسانیدند پس از آن به طرف خزینه هاى مردم امام حسین (ع) حمله ور شده و
اموال آنرا به غارت بردند.
از زمانیکه شیخ محمد بن عبدالوهاب عقائد خود را ابراز و
مردم را به پذیرفتن آنها دعوت کرد، گروه زیادى از علماى بزرگ به مخالفت با عقائد
او پرداختند، نخستین کسى که به شدت با او مخالفت برخاست پدرش عبدالوهاب و سپس
برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علماى حنبلى محسوب مى شوند.
در خاتمه این فصل باید دانست که شیخ محمد بن عبدالوهاب
مبتکر و آورنده عقاید وهابیان نیست بلکه قرنها قبل از او این عقائد بصورتهاى
گوناگون از افرادى مانند ابن تیمیه و شاگرد او ابن القیم اظهار شده است ولى بصورت
مذهب تازه اى در نیامده و طرفداران زیادى پیدا نکرده بود.
ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم معروف به ابن تیمیه از علماى
حنبلى که در 728 هجرى قمرى در گذشته است.
وى عقائد و آرائى برخلاف معتقدات عموم فرقه هاى اسلامى
اظهار مى داشت و پیوسته مورد مخالفت علماى دیگر قرار داشت و به عقیده محققین همین
عقائد بعداً اساس معتقدات وهابیان را تشکیل داده است.
در مقابل عقائد ابن تیمیه از طرف علماء اسلام، بالاخص علماء
اهل سنت دو کار صورت گرفت:
1) نقد عقائد و آراء او و تألیف کتب فراوان از جمله این کتب:
ـ شفاء السقام فى زیارة قبر خیر الا نام ـ نویسنده تقى الدین
سبکى.
ـ دفع الشبهه ـ تقى الدین المصنى و...
2) مراجع فتوى اهل تسنن در عصر ابن تیمیه به تفسیق و تکفیر
وى برخاسته و او را بدعت گذارى مى دانستند.
غائله ابن تیمیه با مرگ او در سال 728 در زندان شام فروکش
کرد و شاگرد معروف او ابن القیم هر چند به ترویج افکار استاد خود پرداخت ولى آثارى
از آن باقى نبود تا اینکه فرزند عبدالوهاب تحت تأثیر افکار این تیمیه قرار گرفت و
آل مسعود براى تحکیم پایه هاى امارت خود در منطقه نجد به حمایت از او برخاستند و
باعث زنده شدن و رشد این افکار گردید و متأسفانه باعث ایجاد فرقه اى جدید در جامعه
مسلمین گردید.
فصل دوّم: خلاصه اى از افکار فرقه وهابیت
بحث
اوّل: وهابیان و تعمیر قبور اولیاء خدا:
از مسائلى که وهابیان درباره آن حساسیت خاصى دارند مسأله
تعمیر قبور و ساختن بنا بر روى قبور پیامبران و اولیاء الهى و صالحان است.
براى نخستین بار این مسأله را ابن تیمیه و شاگرد معروف او
ابن القیم عنوان کرد و بر تحریم ساختن بناء و لزوم ویرانى آن، فتوى داده اند:
یجبُ هَدْمُ المشاهِدِ التّى بُنیت على القُبور، و لایُجوزُ
ابقاءَهابَعد القدرةِ على هَدُمِها و إبطالُما یومّا و احداً.
ترجمه: ویران کردن بنائى که روى قبور ساخته شده است، واجب
است و سپس از قدرت بر ویران کردن آن، ابقاءاش بهمان صورت حتى یک روز هم جائز نیست.
در سال 1344 هجرى قمرى که سعودیها بر مکه و مدینه و اطراف
آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که براى تخریب مشاهر بقیع و آثار خاندان رسالت
و صحابه پیامبر مستمسکى بدست آوردند و با گرفتن فتوا از علماء مدینه، راه تخریب
آنرا هموار کنند، از این جهت قاضى القضات نجد سلیمان بن بلیهد را روانه مدینه
کردند که وى مسائل مورد نظر آنان را از علماء آنجا استفتاء کند، از این جهت او
سؤالها را به گونه اى طرح کرد که پاسخ آنها مطابق با نظریه وهابیان در خود سؤال
گنجانیده شده بود، قسمتها از سؤالها به شرح ذیل است:
سؤال:
علماء مدینه منوره که خدا فهم و دانش آنان را زیاد کند
درباره ساختن بناء بر قبور، و مسجد قرار دادن آن چه مى گویند، آیا جائز است یا نه
و اگر جائز نیست و به شدّت در اسلام ممنوع مى باشد، آیا تخریب و ویران کردن و جلوگیرى
از گزاردن نماز در کنار آن لازم و واجب است یا نه
اگر در یک زمین وقفى مانند بقیع که قبه و ساختمان بر روى
قبور مانع از استفاده از قسمتهائى است که روى آن قرار گرفته است. آیا این کار غصب
قسمتى از وقف نیست که هر چه زودتر باید رفع گردد و تا ظلمى که بر مستحق شده است از
بین برود.
علماء مدینه در محیط پر از ارعاب و تهدید به سؤال شیخ چنین
پاسخ گفتند:
بناء بر قبور بطور اتفاِ ممنوع است. به گواهى احادیثى که بر
ممنوعیت آن دلالت مى کنند بدین جهت گروهى بر تخریب و ویران کردن آن فتوى داده اند
و در این مطلب به حدیثى که ابى الهیاج از على نقل کرده است استناد جویند که به او
فرمود: من تو را بر کارى مبعوث مى کنم که رسول خدا مرا براى آن برانگیخت، هیچ تصویرى
را نمى بینى مگر اینکه آنرا محو کن و قبرى را مشاهده نمى کنى مگر اینکه آنرا مساوى
و برابر بنما.
بطور خلاصه مى توان گفت وهابیان درباره تعمیر قبور غالباً
به دو دلیل تکیه کرده اند :
1ـ اتفاِ علماء اسلام بر تحریم آن.
2ـ حدیث ابى الهیاج از امیرالمؤمنان على (ع).
تحلیل
دلیل وهابیان:
براى بررسى دقیق دلیل وهابیان، آنرا با قرآن محک مى زنیم و
سپس اجماع علماء و سیره مسلمین و حدیث ابى الهیاج را مورد بررسى قرار مى دهیم.
الف) نظریه قرآن درباره تعمیر قبور
آیه اى که بطور خاص در این موضوع وارد شده باشد وجود ندارد
امّا از کلیات بعضى آیات مى توان حکم مسئله را به دست آورد.
"وَ من یُعّظِم شمائِرَ اللهِ فانّها مِن تَقْوَى
القُلوب.
هر کس شمائر الهى را تنظیم و بزرگ شمرد به درستى آن نشانه
تقوى دلهاست.
مقصود از شمائر خدا چیست
شمائر جمع شمیر، و به معناى علامت و نشانه است و مقصود از
آن در این آیه نشانه هاى دین خداست.
لذا هر آنچه که شمار و نشانه دین الهى است بزرگداشت آن مایه
تقواست و مسلماً انبیاء و اولیا الهى از بزرگترین نشانه هاى دین خدا هستند زیرا وسیله
ابلاغ دین و گسترش آن در بین مردم بوده اند و یکى از طرِ بزرگداشت آنها حفظ آثار و
قبور آنهاست.
ب) سیره مسلمین و اجماع ادعا شده در مورد تعمیر قبور:
پیامبرانى که در شبه جزیره مدفون شده داراى بارگاه و قبه
بودند و در حال حاضر قسمتى از آن به همان شکل قبلى باقى است.
در خود مکه قبر اسماعیل و مادرش هاجر در حجر قرار گرفته است
و قبور ابراهیم خلیل، اسحاِ و یعقوب و یوسف همگى در فلسطین اشغالى است و داراى بنا
هستند و مسلمانان در طول تاریخ دستور تخریب اینها را نداده اند و اگر واقعاً تعمیر
قبور از نظر اسلام و مسلمانان حرام بود باید مسلمانان اقدام به تخریب آن مى کردند
و حال آنکه نه تنها تخریب نکردند بلکه تجدید بنا نیز کرده اند و این داّل بر بطلان
دلیل وهابیان است زیرا اگر این سیره مقبول نبود باید توسط پیامبر و ائمه و... مورد
اعتراض قرارى گرفت و عدم اعتراض به آن نشانه جواز تعمیر قبور است.
بعلاوه چگونه مى توان ساختن بناء بر قبور را حرام دانست در
حالیکه مسلمانان پیامبر گرامى را در اطاقى که عایشه در آن زندگى مى کرد دفن کردند
و ابوبکر و عمر نیز در کنار حضرت دفن شدند و در زمانهاى مختلف بر آن عمارتها مى
ساختند.
حال با این سیره قطعى وهابیان چگونه ادعاى اتفاِ علماء
اسلام بر تحریم قبور را دارند.
ج) بررسى حدیث ابى الهیاج
براى بررسى حدیث ابتداء آن را نقل مى کنیم
"حَدّثنا یحیى بن یحیى و ابوبکر ابى شَیبه و زُهبُر
بنُ حرب .
قال: یحیى اَخبرنا و قالَ الاخران، حدّثنا وکیعٌ عن سفیان
عن حبیب بن اُبّى ثابت عن اَبى وائل عن ابى الّهیاج الاسرى.
قال لى على بن ابى طالب اَلا اَبْعَثُک على ما بَعَثنى علیه
رسولُ الله (ص) أن لاتَدَعَ تِمْثا لاً الاّ طَمستَه و
لاقبراً
مُشْرِفاً الاّ سَوّیته.
مؤلف صحیح مسلم از سه نفر به نامهاى یحیى و ابوبکر و زهیر
نقل مى کند که وکیع از سفیان از حبیب از ابى وائل از ابى الهیاج نقل مى کنند که
على به ابى الهیاج گفت ترا به سوى کارى بر انگیزم که پیامبر خدا مرا بر آن برانگیخت
تصویرى را ترک مکن مگر اینکه آن را محو کنى و نه قبر بلندى را مگر این که آن را
مساوى و برابر نسازى.
بعد از نقل حدیث آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسى قرار
مى دهیم:
1) سند حدیث
در سند حدیث افرادى نظیر وکیع، سفیان الثورى، حبیب بن ابى
ثابت وجود دارد.
حافظ ابن حجر عقلانى در کتاب تهذیب التهذیب این افراد را
مورد انتقاد قرار داده است.
از امام احمد حنبل درباره وکیع نقل مى کند
"انه اخطاء فى خمص ماةِ حدیث.
درباره سفیان ثورى از ابن مبارک نقل مى کند.
"حَدَثَ سفیانُ بحدیث فجئُته و هو یُدِلّسه فلما رانى
استحیى.
سفیان حدیث مى گفت ناگهان من رسیدم دیدم که در حدیث تدلیس
مى کند وقتى مرا دید خجالت کشید.
درباره حبیب ابن ابى ثابت از ابى حبان نقل مى کند که:
کان مُدّلسنا
درباره ابى وائل مى گویند: وى از نواصب و از منحرفان از
امام امیر مؤمنان على (ع) بود.
باتوجه به مطالب فوِ در صحت حدیث شک و تردید وجود دارد.
2) دلالت حدیث:
دلالت حدیث نیز مانند سند حدیث مخدوش مى باشد زیرا محل
استشهاد در حدیث جمله "و لاقبراً تشرفا الاّ سویته" است.
دو لفظ نیاز بدقت دارد:
الف) مُشْرفاً
ب) سویته
الف) لفظ "مشرف" در لغت به معنى عالى و بلند آمده
"المُشرف من الاماکن المالى و المُطَلّ على غیره"
مشرف، مکان بلند و مسلط بر دیگرى است.
صاحب قاموس مى فرماید:
"الشَرَف محرکة: المُلّو و مِنَ البیر سَنامُه.
شرف با حرکت راء: بلند و از شتر به قسمت کوهان آن مى گویند.
در نتیجه لفظ مشرف به معنى مطلق بلندى و بالاخص آن بلندى که
به شکل کوهان شتر باشد گفته مى شود.
ب) لفظ "سویته" در لغت، مساوى قرار دادن و برابر
کردن و کج و معوج را راست کردن است.
با عنایت به توضیح فوِ در حدیث دو احتمال وجود دارد.
1) حضرت به ابى الهیاج دستور داد که قبرهاى بلند را ویران
کند و آنرا با زمین یکسان سازد.
این احتمال همان نظرى است که وهابیان بدان تمسک شده اند که
از جهاتى مردود است.
اولاً: لفظ سویته به معنى ویران کردن نیامده است و الاّ باید
در حدیث امام مى فرمود:
"و لاقبراً مشرفا الا سویته بالارض".
یعنى آنرا با زمین یکسان نمائى.
در صورتیکه امام چنین لفظى در حدیث نفرمودند.
ثانیاً: اگر مقصود همان چیزى باشد که وهابیان ادعا کرده اند
چرا احدى از علماء اسلام بدان فتوى نداده است!
دلیل این امر روشن است زیرا برابرى قبر با زمین برخلاف سنت
اسلامى است، و سنت اسلامى این است که قبر مقدارى بلندتر از زمین باشد لذا تمام
فقهاى اسلام بر استجاب بلندى قبر از زمین به مقدار یک وجب فتوا داده اند.
"و ینوُبُ ارتفاعُ التراب فَوَِْ القبر بقدر شبر.
مستحب است که خاک قبر، به اندازه یک وجب از زمین بلندتر
باشد.
2) مقصود از این که قبر را مساوى کن این است که روى قبر را
صاف و هم سطح و یکنواخت ساز. در برابر قبرهائى که بصورت پشت ماهى و کوهان شتر
ساخته مى شوند.
در این صورت حدیث ناظر به این است که باید روى قبر صاف و
مساوى باشد، نه به صورت پشت ماهى و کوهان شتر که در میان برخى از اهل تسنن مرسوم
است و از چهار امام معروف اهل تسنن جز شافعى همگى به استجاب آن فتوى داده اند.
مؤید این نظر در بین کتب اهل سنت صحیح مسلم است که حدیث را
تحت عنوان باب الامر بستویه القبر آورده و اگر مقصود این بود که قبرهاى باب الامر
بتخریب القبور و هوئها.
بعلاوه اگر مقصود از سفارش این بود که قبه ها و ابنیه اى که
روى قبرها قرار دارد ویران کند. چرا على (ع) قبه هاى موجود در زمان حکومت خود را
که بر روى قبور پیامبران الهى بود، ویران نکرد.
بر فرض که امام به ابى الهیاج دستور داده است که تمام
قبرهاى بلند را با زمین یکسان کند این دستور هرگز بر لزوم تخریب بناء و ساختمانى
که روى قبرها قرار دارد. دلالت ندارد
زیرا امام فرمود:
"و لا قبراً الاّ سویته"
و نفرمود "و لابناء و لاقُبه الاّ سویتها"
در حالیکه سخن ما درباره خود قبر نیست بلکه بحث درباره
بناها و ساختمانى است که روى قبر انجام گرفته است.
مبحث
دوّم: وهابیان و زیارت قبور:
در بین فرِ اسلامى گروه وهابى اصل زیارت قبور را حرام نمى
دانند ولى سفر براى زیارت قبور اولیاء را حرام و ممنوع اعلام کرده اند امّا علماء
اسلام به پیروى از آیات قرآن و احادیث مختلف زیارت قبور را تجویز کرده اند.
براى بررسى این بحث را در آئینه قرآن و احادیث مى نگریم.
1) قرآن:
"وَ لاتُصَل على اَحَد مِنُهم ماتَ اَبَداً و لاتَقُم
على قَبْرِه اِنّهُم کَفِرُوا باللهِ وَ رَسُولِهِ و ماتُوا وَهُمْ فاسِقُونَ.
براى کسى از آنان(منافقان)اگر بمیرد هیچ گاه نماز نگزار و
بر قبر آنان براى طلب مغفرت نایست آنان به خدا و پیامبر او کفر ورزیده ودر حالیکه
فاسق و بدکارندمرده اند.
آیه مى فرماید درباره منافقین نماز نگزار و طلب مغفرت نکن،
مفهوم آیه آنست که درباره غیر منافق اشکال ندارد.
2) حدیث:
رسول گرامى فرمود: زُورُا القبورَ فإنّها تُذَکِّرُکم
الاخرةَ.
قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها، یادآورى آخرت مى گرد.
خلاصه اینکه از قرآن و حدیث اصل جواز زیارت قبور بدست مى آید
و بعلاوه از احادیث فراوان مى توان حکم به فضیلت زیارت قبور داد از جمله در مورد
رسول خدا (ص) وارد شده است:
"زارالنبى قبَ اُمهِ فَبَکى و أبکى مَنِ حَوْلَه...
إستاذنتُ ربىّ فى اَنْ ازُورَ قَبرها فاَذِنَ فَزوروُا القبور فإنها تُذکّرُکم
الموتَ.
پیامبر قبر مادر خود را زیارت کرد و در کنار قبر او گریست و
کسانى را که دور او بودند گریاند، و فرمود: از خدایم اجازه گرفته ام که قبر مادرم
را زیارت کنم، شما نیز قبرها را زیارت کنید زیرا زیارت آنها مایه یادآورى خداست.
دلائل وهابیان بر تحریم سفر براى زیارت قبور:
دلیل مهمى که بر تحریم سفر براى زیارت قبور اقامه کرده اند
حدیثى است که در صحاح نقل شده است.
راوى حدیث ابوهریره است که مى گوید پیامبر فرمود:
"لاتُسَّثدُ الرحالُ الاّ إلى خلاثَهِ مساجدَ مَسجدى
هذا وَمَسجُدِالحرام و مسجدِالاقصى".
بار سفر بسته نمى شود مگر براى سه مسجد، مسجد خودم،
مسجدالحرام و مسجدالاقصى.
لفظ "الاّ" در این حدیث استثناء است و نیاز به
مستثنى منه دارد لذا تقدیر انگونه مى شود: "لامُتشَدُ الرحال الى مسجد منَ
المساجد الاّ ثلاثةِ مساجدَ.
لذا مفاد حدیث این مى شود که به هیچ مسجدى از مساجد بار سفر
بسته نمى شود مگر به انى سه مسجد، نه اینکه بار سفر بسته شده براى هیچ مکانى ولو
مسجد بنا شد جائز نیست.
در نتیجه هرگاه کسى براى زیارت پیامبران و اماملان و
انسانهاى صالح، بار سفر ببندد و هرگز مشمول نهى حدیث نخواهد بود. زیرا موضوع بحث،
عزم سفر براى مساجد است و از میان تمام مساجد، این سه مسجد استثناء شده است. اما
عزم سفر، براى زیارت مشاهر که از موضوع بحث بیرون است، داخل شهى نمى باشد.
بعلاوه این حدیث با صریح قرآن و سیره پیامبر مخالف است زیرا
قرآن مى فرماید:
فَلَو لانَضَرَ مِنْ کُلِّ فِرقةِ منهم طائفهٌ رلیَتَفقَّهُوافِى
الدّینَ وَ لیُنْذِرُوا قَوْمُهم إذا رَجَعُوا الیهم ولَعَلَّمُ یَحْذَرُون.
چرا از هر قبیله اى گروهى کوچ نمى کنند که دین را بیاموزند
و قبیله خود را پس از بازگشت بترسانند شایدم نان بترسند.
این آیه کوچ کردن براى آموزش دین را جائز مى داند بلکه بدان
تشویق و ترغیب مى نماید و مخالف مدعاى وهابیان است.
همچنین سیره پیامبر گواه برآنست که در هرشنبه پیاده و سواره
براى زیارت مسجد قبا مى آمدند و فرزند
عمر نیز چنین کرد.
مبحث
سوّم: وهابیان و توسّل به اولیاء الهى:
از روزى که شریعت اسلام بوسیله پیامبر ابلاغ شد توسل به عزیزان
درگاه الهى از جمله مسائلى است که بیان مسلمانان جهان رواج کامل دارد.
در این بین تنها بوسیله ابن تیمیه توسّل به اولیاء الهى
مورد انکار قرار گرفت و سپس از دو قرن محمد بن عبدالوهاب راه او را پیمود و جریان
انکار را تشدید کرد و آنرا نامشروع و بدعت دانست.
براى بررسى این مبحث شایسته است که آنرا در احادیث و سیره
مسلمانان جستجو کنیم تا هرگونه شبهه اى دفع شود.
قبل از هر چیز باید دانست که توسل دو صورت دارد:
1) توسل به ذات اولیاء الهى
اللّهُم اِنى اَتَوسلُ الیک بِنبیّک مُحَمد (ص) أن تَقْضِىَ
حاجَتى.
بارالها من به پیامبرت محمد (ص) توسل مى جویم که حاجت مرا
روا فرما.
2) توسل به مقام و قرب و نزدیکى آنها بدرگاه الهى مثل اینکه
گفته شود:
اللّهم اِنّى اتوسَلُ الک بجاه مُحَمد (ص) و مرتبه و حقه ان
تقضى حاجتى.
بارالها مقام و احترام محمد (ص) را که در نزد تو دارند وسیله
اداى حاجتم قرار مى دهم.
به نظر وهابى ها هر دو نوع توسل ممنوع و حرام است و با
بررسى احادیث و سیره مسلمین درخواهیم یافت که این نظریه درست نیست.
احادیث: براى نمونه یک حدیث را ذکر مى کنیم:
حدیث عثمان بن حنیف:
انّ رجلاً ضریرّا الى النبى (ص) فقال اُدعُ اللهَ أنَ یُعافِینَى
فقالُ اِنْ یشئْتَ دَعَوْتُ و اِنْ یِشئتَ صَبَرتُ و هُو خیرٌ قال فَادْعُه
فَاَمَره أنْ یَتوضا فَیُحِسنَ وُضؤه ویُصَلّى رَکْعَتینَ وَ یَدْعُو بِهذا
الدُعاء: اللّهمِ إنّى أشألک، و اَتَوجّه إلیک بنبِّیِک مُحمد نبىّ الرحَمة یا
محمدُ إنّى اَتِوجّه یک الى ربّى فى حاجتى.
لِتَقْضِى، أللّهم سُفّعه فّى، قالُ ابن حنیف فوالله
ماقَفَرْقنا و قال بنا الحدیثُ حتّى دَخَلَ علینا کان لم یکُن به ضُر.
معنا: مرد نابینائى حضور پیامبر رسید و گفت از خداوند
بخواه، به من عافیت بخشد، پیامبر فرمود:
اگر مایل هستى دعا کنم و اگر مایل هستى صبر کن که بهتر است
مرد نابینا گفت دعا بفرمائید:
پیامبر به او دستور داد وضو بگیرد و در وضوى خود دقت کند و
دو رکعت نماز بگذارد و این چنین دعا کند.
پروردگارا من از تو درخواست مى کنم وسیله پیامبرت محمد پیامبر
تو به خدایم متوجه مى شوم تا خدا حاجتم را برآورده بفرماید پروردگارا شفاعت او را
درباره من بپذیر...
در مورد این حدیث از نظر سند و دلالت باید بحث شود.
اما سند حدیث:
در اتقان و صحت سند حدیث سخنى نیست و پیشواى وهابیان ابن تیمیه
نیز سند را صحیح خوانده و گفته است که مقصود از ابوجعفر که در سند حدیث است همان
ابوجعفر خطمى است که ثقه است.
رفاعى نویسنده معاصر وهابى درباره این حدیث مى گوید:
شکى نیست که این حدیث صحیح و مشهور است.
در نتیجه در سند حدیث جاى بحث و مناقشه نیست.
دلالت حدیث:
از مضمون حدیث بدست مى آید که پیامبر به فرد نابینا تعلیم
داد که پیامبر رحمت را وسیله خود قرار دهد و به او توسل بجوید و از خدا بخواهد که
حاجتش را برآورده سازد.
به عبارت واضح تر نابینا از خدا بوسیله نبى درخواست برآورده
شدن حاجتش را نمود نه اینکه دعا و نبى را وسیله قرار دهد و اگر کسى این ادعا را
کند لازمه اش در تقدیر گرفتن لفظ دعا است که عدم تقدیر اولى و صحیح است.
ولذا تلاش این گروه در توجیه حدیث و تقدیر لفظ دعا درست نیست
و این مطلب که نابینا به خود نبى (ص) توسل جسته است از فقرهاى مختلف حدیث بدست مى
آید از جمله
1ـ اللهّم إنى
اَسْألُکَ وَاَتَوَجَه الیک بنبیک
بارالها از تو درخواست مى کنم و به تو روى مى آورم بوسیله پیامبرت .
در این فقره از حدیث نابینا بوسیله خود پیامبر خدا (بنبیک)
به خداوند روى مى آور.
2) محّمد نبى الرحمه.
در حدیث لفظ نبیک را با جمله محمد نبى الرحمه توصیف مى کند
تا دقیقاً منظور روشن گردد.
3) یا محمد انى اتوجه بک الى ربى.
لفظ "بک" مى رساند که حضرت محمد (ص) را وجهه دعاء
خود قرار داده نه دعاى او را.
در مجموع تقدیر گرفتن لفظ دعاء در تمام فقرات و ردّ کردن
توسلّ به خود پیامبر توسط رفاعى نویسنده معاصر وهابیت صحیح نیست.
شیخ منصور على ناصف از علماء بزرگ قرن حاضر مصر و مؤلف
"التّاجُ لِلُا صُولِ فى احادیثِ الرسول پیرامون حدیث مطالبى دارد.
وى پس از نقل حدیث و تصدیق صحت آن از طریق قرمؤى و ابن ساجه
مى نویسد:
"این نصوصِ صحیح ما را به صحت توسل به صالحان رهبرى مى
کند و نشان مى دهد که نه تنها توسل جائز است بلکه مستحب و خواسته شده است.
ما در کتاب نیت، داستان توسل گروهى را که در غار محبوس شده
بودند به اعمال صالح خود نقل کردیم، هرگاه توسل به عمل صالح صحیح و پا برجا شد،
توسل به صالحان که مبدأ و مصور اعمال صالح مى باشند به نحو شایسته صحیح تر خواهد
بود.
انصاف و پیروى از حق بهتر از پیروى از مذهبى است که انسان
انتخاب کرده است و بازگشت به حق فضیلت است.
سیره مسلمین در مسأله توسلّ:
سیره مسلمین در زمان پیامبر و پس از او پیوسته بر توسلّ به
ذات اولیاء الهى و مقام و منزلت آنها جارى بوده است و در این مورد مى توان به احادیث
معتبره رجوع کرد. از جمله این احادیث توسلّ عمر به عباس عموى پیامبر است.
حدیث از این قرار است:
"در سال و ماده وقتى قحطى به اوج خود رسید، محمد وسیله
عباس طلب باران کرد، خداوند بوسیله او آنان را سیراب کرد. و زمین ها سرسبز گردید.
پس عمر روبه مردم کرد و گفت:
به خدا سوگند عباس وسیله ما است بسوى خدا و مقامى نزد خدا
دارد و...
صحیح نجارى اصل مطلب را به گونه اى دیگر نقل کرده است.
"عمر بن الخطاب در مواقع قحطى به عباس بن عبدالمطلب
متوسل مى گرددد و مى گفت: پروردگارا ما در گذشته به پیامبرت متوسلّ مى شدیم، و
رحمت خود را مى فرستادى اکنون به عموى پیامبرت متوسلّ مى شویم، رحمت خود را بفرست،
در این هنگام باران ریزش کرد و همگى سیراب شدند.
در مجموع باتمسک به احادیث و سیره مسلمین بطلان نظر وهابیان
در این مورد نیز مشخص شد.
مبحث
چهارم: وهابیان و تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء
وهابیان تبرک به آثار اولیاء را شرک مى دانند و کسى که
محراب و منبر و ضریح پیامبر را ببوسد مشرک مى خوانند گرچه در آن عمل هیچگونه الوهیتى
نباشد بلکه عشق به پیامبر سبب این اعمال شده باشد.
براى بررسى بطلان این عقیده در قرآن و احادیث و سیره مسلمین
سیرى خواهیم داشت.
1ـ قرآن کریم
"اذهبوا بقیصى هذا فالقوه على وجه ابى یات بصیراً.
یوسف مى گوید: پیراهن مرا ببوید و بر صورت پدرم بیفکنید تا
او بینائى خود را باز یابد.
یعقوب نیز پیراهن یوسف را بر دیدگان خود افکند و بینائى اش
را بدست آورد لذا قرآن مى فرماید:
فلما ان جاء البشیر القاه على وجهه فارتو بصیراً.
با این آیات روش و عمل یعقوب که از پیامبران الهى است آیا
تبرکّ و استشفاء به آثار اولیاء شرک است!
2ـ احادیث
بررسى زندگانى پیامبر بروشنى گواه بر این مطلب است که یاران
آن حضرت در تبرکّ جستن به آب وضوى پیامبر از یکدیگر سبقت مى گرفتند.
در این مورد احادیث موجود در دو منبع مهم اهل سنت را مورد
بررسى قرار مى دهیم:
الف) نجارى در جریان صلح حدیبیه مى نویسد:
هرگاه پیامبر وضو مى گرفت، یاران او براى ربودن قطرات آب
وضوء آن حضرت بر یکدیگر سبقت مى گرفتند.
همچنین نجارى درباره صفات پیامبر از وهب بن عبدالله نقل
کرده است که مردم دستهاى پیامبر را به صورت خویش مى کشیدند وى نیز دست آن حضرت را
گرفته و به صورت خود کشیدم و دست او خوشبوتر از مشک بود.
ب) مسلم در کتاب خود در این مورد مى گوید:
پیامبر سر خود را مى تراشید و یاران او در اطراف او بودند و
هر تارى از موى او در دست یکى از آنان بود.
3ـ سیره مسلمین
ذکر خلاصه اى از سیره مسلمین در این مورد بطلان نظر وهابیان
را به اثبات خواهد رساند.
الف) دخت گرامى پیامبر پس از درگذشت و دفن پیامبر گرامى، در
کنار قبر وى ایستاد و مقدارى از خاک قبر را برداشت و به صورت گذاشت و گره کرد و دو
شعر را سرود.
"ماذا عَلَى من شَمَّ تُرْبَةَ احمدَا***اُن لایَشُمَ
مَدى الزمانِ غَوالیاً
چه مى شود بر آن کسى که خاک قبر احمد را ببوید، دیگر تا
زنده است مشکهاى گران قیمت را ببوید.
"مُبْعتَ عَلَىّ مَصائب لوانها***مُّبعت على الایام میژن
لیالیا
مصیبت هائى بر من وارد شد که اگر بروزهاى روشن وارد مى شد
به شب تار تبدیل مى شدند.
ب) امیر مؤمنان على (ع) مى گوید:
سه روز از دفن پیامبر گذشته بود که عرب بیابانى آمد و خود
را بر قبر پیامبر افکند و خاک قبر او را بر سر خود پاشید و شروع به سخن گفتن با پیامبر
کرد و گفت اى پیامبر خدا سخن گفتى ما نیز شنیدیم، حقائق را از خداوند گرفتى ما نیز
از تو گرفتیم از جمله چیزهائى که خداوند بر تو نازل کرده است این اتس:
وَلَو انّهم إذ ظَلَمو انفُسَهمُ.
من نیز بر خویشتن ستم کرده ام براى من از خدا طلب آمرزش
بفرما ناگهان ندائى شنید که گناهان تو بخشیده شد.
نکته مهم: این همه نقلهائى که در مورد تبرک و استشفاء به
آثار اولیاء در کتب تاریخى آمده است هیچگاه نمى تواند دروغ و بى اساس باشند.
و بر فرض بى پایگى و دروغ این نقلها، باز هر مقصود ما گواهى
مى دهند زیرا اگر چنین کارهائى شرک و بدعت و یا نامشروع و حرام به شمار مى رفت
هرگز دروغ پردازان آنها را به شخصیت هاى اسلامى نسبت نمى دادند زیرا افراد دروغگو
در زمینه هائى دروغ پردازى مى کنند که مورد پذیرش جامه باشد تا مردم سخن آنها را
بپذیرند و هرگز اینگونه کارها را به صالحان نسبت نمى دهند. زیرا در این صورت با
مقاومت و عدم پذیرش مردم روبرو مى شوند
.
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389
آراء مخالفین
آراء مخالفین
|
|
بسمه تعالی
بررسی پیرامون پیدایش و ظهور شیعهو بیان و نقد و آراء مخالفین
پیشگفتار
صرف نظر از مبدا و زمان تکوین و پیدایش که در این مقاله به تفصیل به آن خواهیم پرداخت، ذکر این نکته ضروری مینماید که که شیعه به پیروی از رهبر خود امام علی علیه السلام و در پرتو رهنمودهایش و به موازات حفظ اصول عقیدتی خود همواره مدافع کلیت اسلامی و وحدت صفوف اسلامی و آرمانهای اصیل اسلامی بوده است. امام علی (ع) خود به خاطر مصلحت اسلامی و با توجه به شرایط عینی جامعه آن روز که بقای اساس در درجه اول اهمیت قرار داشت نه تنها برای احقاق حق خود به نبردی برنخاست بلکه برای بیعت نکردن نیز دست به شمشیر نبرد تا دشمنان دیرینه اسلام نقطه ضعفی در جامعه نو بنیاد اسلامی نباید و در انهدام ارکان رسالت نکوشد. او از مرگ بیم نداشت و همواره در آرزوی شهادت بود ولی به این اصل رسیده بود که مصلحت اسلام در آن شرایط ترک قیام و بلکه همگامی و همکاری بود. حضرت در نامهای خطاب به مالک اشتر به این نکته تصریح دارد.(1) سیره و مرام با پیشوایان ما نیز همین بوده است که همواره مصالح عالمیه مسلمین و جوامع اسلامی را بر هر چیز دیگری ترجیح میدارند. در زمان کنونی نیز دشمنان و مخالفان آرام ننشستهاند و به فحاشی و ناسزاگویی برخاستهاند و در کتب و مجلات خود باز میکوشند که یاوههای اسرائیلی و افسانههای واهی «ابن سبایی» را نشر سازند. مسلما وظیفه یک شیعه راستین در این شرایط مقابله به مثل و ناسزاگویی نیست و در شأن آنها نیست که چنان باشند. تردیدی نیست که غرض ورزیهای اشخاصی همچون ابن تیمیمه، احمد امین مصری، موسی جارا و عبد الله بن باز باعث شده است تا گروهی عوام، شیعه را افرادی مشرک و غالی و خطناک بپندارند و در نتیجه شکاف بین صفوف مسلمین را عمیقتر کنند اما با این وجود ما باید تلاش کنیم تا یک کار اساسی و علمی و تحقیقی ارائه کرده و شیعه و تشیع را به جهان معرفی کنیم. این اساسیترین راهی است که ما میتوانیم در برنامههای خود در نظر داشته باشیم، در این راه بکوشیم و از هیچ تهمت و فترایی نهراسیم اگر شیع راستین علی (ع) هستیم!
هر ملتی که به نوشتن تاریخ و گذشته خویش کم و بیش اهمیت میدهد و شیعه نیز از این امر مستثنی نیست. در این نوشته مختصر بنده به دنبال اثبات این حقیقت هستیم که شیعه و تشیع از روزهای نخستین طلوع اسلام وجود داشته و به ما رسیده است و ریشه در عبدالله بن سبا و ایرانیان و... ندارد.
و این حقیقت فقط از بعد تاریخی مطرح و مورد بررسی قرار میگیرد. قبل از اختتام این مقدمه توجه خوانندگان ارجمند را به نکاتی چند جلب مینماییم.
الف - شکی نیست که تاریخ صحیح تاریخی است که حوادث و وقایع گذشته را به بهترین وجه و بدون کمترین دخل و تصرفی بیان نماید. متأسفانه «تاریخ اسلام» که در دوره خلفاء اموی و عباسی نوشته شده است مزیت فوق را دارا نیست، زیرا تاریخ نویسان بی طرف نبوده و تحت تأثیر حکومتهای وقت قرار میگرفتهاند. این قبیل مورخین به منظور اغراض و هواهای خاصی تاریخ اسلام را با خرافات و احادیث مجعول نموده و آنچه توانستهاند نسبت به مکتب تشیع بی مهری او را داشتهاند. فقط از باب نمونه به مواردی ذیلا اشاره میگردد:
1- محمد بن جریری طبری، بزرگترین مورخ اهل سنت، حدیث یوم الانذار» را به طور کامل نقل مینماید ولی هنگامی که به جملات حساس میرسد دستخوش هوی و هوس گشته و جمله «هذا علی و وصیی و خلیفتی فیکم من بعدی ناسمعوا له و اطیعوا» را به صورت ابتر نقل کرده و به ذکر «گذا و کذا» اکتفا مینماید.(2)ابن کثیر شافی نیز همین کوتاهی را مرتکب شده است.(3)
2- ابن تیمیه در «مهناج السنه»، ابن خرم در «الفصل فی العمل و النحل» و شهرستانی در الملل و النحل آنگاه که به شیعه و تشیع میرسند از وارد کردن هر گونه تهامی خودداری نموده و تاریخ اسلام را دگرگون نشان میدند.
3- ابن عبدر به مالکی در «العقد الفرید» و احمد امین در کتابهای «فجر السلام» و «ضحی الاسلام» و.. خویش نیز از هیچ ونه تهمتی نسبت به شیعه فروگذار نکردهاند.
ب- برخی از پژوهشگران در تقسیم بندی جامعه اسلامی به دو گروه شیعه و سنی چنین مشی کردهاند که در بدو این امر اهل سنت بوده است که اصل ساس جامعه اسلامی را تشکیل میدادهاند و بر طبق قاعده بودهاند و سپس گروهی به نام شیعه به وجود آمده و استثنایی بر این اصل شدهاند و این به دلیل این است که امروز اکثریت مسلمانان به مکتب اهل سنت وابستهاند و اقلیتی پیرو مکتب شیعهاند!! آنچه که البته از چشم این قبیل پژوهشگران بدور مانده است این حقیقت است که تقسیم دو نحله فکری بر اساس تعداد پیروان آن امری کاملا غیر منطقی است. چه بسیار تقسیم بندیهای فکری وجود دارند که خود در داخل یک مکتب فکری میگنجد. بنابراین کمی و رزیادی پیروان یک مکتب نباید سبب ین گردد که ما یکی را اصل و دیگری را فرع قلمداد کنیم.
ج- برای پیدا کردن مبدأ پیدایش تشیع و زمان ولادت آن نباید اشتباها بر پنال زمان به وجود آمدن این اصطلاح و اطلاق آن بر گروهی خاص باشیم که این خود یک نکته انحرافی است چرا که پیدایش الفاظ و عبارات و اصطلاحات امری است و وجود محتوی و جهتگیریهای فکری نکته دیگر. بنابراین اگر در زمان حیات شخص پیامبر (ص) به طور مشخص به گروهی بنام شیعه و فرقهای بنام تشیع بر نمیخوریم و به طور مشخص بر بعد از وفات آن حضرت شاهد این تعابیر هستیم، نباید تصور کنیم که پس مکتب تشیع زائیده آن زمان بوده است و در زمان رسول خداست ص) هیچ اثری از شیعه نبوده است.
د- آقای دکتر عبدالله فیاض در کتابوده است تاریخ الامامیه و اسلام فهم من الشیعه» تشیع سیاسی را تشیع مذهبی جدا کرده و برای دوحی قدمت و سابقه زمانی بیشتری قائل گردیده است. این گونه تفکیک صحیح به نظر نمیرسد. در سراسر تاریخ انسانی مذهب به نحو نزدیکی در کل زندگی انسان دخالت داشته است.
همانطور که پیامبر (ص) اساس یک معلم روحانی و مذهبی بود به همان گونه نیز فرماندهی با قدرت و سیاستمدار مناسب با زمان خود بود. اسلام نیز از همان ابتدای تکوین دارای نظام مذهبی، اجتماعی و سیاسی بود. به همین ترتیب تشیع در طبیعت ذاتیش همیشه هم مذهبی و هم سیاسی بوده است و چنین جنبههای دو گانه در سراسر تاریخ تشیع وجود دارند. از این رو مشکل به نظر میرسد که در هر مرحلهای از تکوین درباره تشیع سیاسی مذهبی سخن گفت.
بخش اول
-معنی لغوی و اصطلاحی شیعه
شیعه از نظر لغت به معنی یاران و پیروان و انصار است. این لفظ به همین صورت بر مذکر و ونث، مفرد و جمع اطلاق میگردد.
از نظر اصطلاحی این واژه به فرد با افرادی اطلاق میگردد که دوستدار علی (ع) و فرزندانش باشند و به امامت آنها اعتقاد داشته باشند. تا آنجا که اگر واژه شیعه بدون قید و شرط به کار برده شود و قرینهای در کار نباشد اذهان به معنای فوق منصرف خواهند شد.
اینک به منظور اثبات آنچه ذکر شد به مواردی استشهاد میگردد:
1- ابن خلدون چنین مینویسد «شیعه از لحاظ لغوی به معنی یاران پیروان است و در اصطلاح فقها بر پیروان علی و فرزندانش اطلاق میگردد.(4)
2- در موارد ذیل شیعه به معنای لغوی خود یعنی یاران و پیروان اطلاق گردیده است .
الف) «ان احسان بن مالک فی محاد؟؟ مع زمیل له قال و انا اشهد لئن کان دین یزید بن معاویه... انه الیوم و شیعته علی حق»(5)
ب) «و من انخاز الهیم من اهل خراسان من شیعة بنی امیه»(6)
3- در مواردی ذیل شیعه در معنی اصطلاحی خود بکار رفته است:
الف) «ان الامام علیا اقام و من معه من شیعة فی منزله بعد ان تمت البیعه لابی بکر»(7)
ب) «وانما قیل لهم الشیعه لانهم شایعوا علیا؟؟ و تقدمونه علی سائر اصحاب رسول الله (ص)»(8)
ج) «ان الشیعه هم الذین شایعوا علیا علی الخصوص و قالوا بامامته و خلافته نصا و وصیتا، اما جلیا او خفیا...»(9)
د) «و من افق الشیعه فی ان علیا افضل الناس بعد رسول الله (ص) و احقهم بالامامه و ولده من بعده فهو شیعی و ان خالفهم فیما عدا ذلک فما اختلف فیه المسلمون فان خالفهم فیما ذکرنا فلیس شیعیا»(10)
این تعریف ابن خرم که جامعترین تعاریف است از این جهت نیز حائز اهمیت است که وی اعتراف کرده است که اساس و جوهره تشیع در این است که علی (ع) را بعد از پیامبر (ص) افضل مردم دانسته و امامت در فرزندان او میداند. لذا فرقه هایی از قبیل زیدیه و غلا که افضلیت حضرتش را منکر شده و یا قائل به الوهیت وی گردیدهاند از تحت این تعریف خارج شده و حسابی جداگانه دارند.
بخش دوم
زمان ظهور و پیدایش شیعه چه زمانی بوده است؟
این همان سوال مهمی است که این مقاله هر چند مختصر پاسخ به آن را متکفل است. و اساس بحث نیز در همین پاسخ نهفته است. پاسخ به این سوال در واقع بر میگردد به نظریات و اقوال مختلفی که در این رابطه وجود دارد. ما مهمترین این اقوال را در قالب چند فصل ارائه میدهیم.
«فصل اول»
نظریه اول در این رابطه همان نظر اکثر و بلکه قریب به اتفاق امامیه است. طبق این نظریه، شیعه لفظی است که خود پیامبر اسلام (ص) بر پیروان و علی (ع) اطلاق نموده است. اختصاص این لفظ به مکتب تشیع طبق نظر بنیانگذار آن انجام پذیرفته است. درختی است که به دست خود حضرت غرس شده و به دست خود وی هم آبیاری شده است تا به ثمر رسیده و در همان عمر بارور گردید.
شاید تصور شود که آنگاه که دوستداران اهل بیت (ع) او به فزونی نهادند و در سرزمینهای مختلف پراکندند این عنوان بدآنهامنسوب گشت تا از سایرین ممتاز شوند. لکن این تصور درست نیست زیرا اگر در احادیث نبوی به جستجو بپردازیم باز مییابیم که اختصاص این عنوان به دوستداران اهل بیت (ع) همراه با همان روزی که اسلام طلوع کرد دارای سابقه میباشد. مکتب تشیع با آمدن «اسلام» آغاز و انتشار یافت. پیامبر اسلام (ص) همان روزی که مردم را به سوی اسلام دعوت کرد همان روز نیز رهبر و پیشوای مکتب تشیع یعنی علی (ع) را به مردم معرفی کرد و صریحا دستور داد از حضرتش پیروی نمایند.
این روز را میتوان روز دعوت به تشیع و یا ظهور شیع نامید. حدیث «یوم الانذار» بهترین شاهد و گواه این سخن است. در این امر حدیث حضرت رسول (ص) میفرمایند: «ایکم یوازر فی لیکول افی و وارثی و وزیری و وصیی فیکم من بعدی؟
هیچ کس بجز علی (ع) پاسخ مثبت نداد. آنگاه حضرت فرمود: «هذا افی و وارثی و وزیری و وصیی و خلیفتی فیکم بعدی فاسمعواله و اطیعوا»(11)
این حدیث از احادیث مسلمی است که اغلب مفسران شیعه و سنی در ذیل آیه شریفه «و انذر عشیرتک الاقربین» شعرا214/ نقل کردهاند.
آخرین اقدامی که به منظور تحکیم اساس و پایه مکتب تشیع انجام گرفت، موضوع غدیر خم بود که رسول اکرم (ص) از آن گروه بیشمار برای علی (ع) بیعت گرفت. روز غدیر را میتوان روز انتشار تشیع نامید.
«حدیث غدیر» از احادیث متواتر و قطعی و مسلم بین شیعه و سنی است و متجاوز از صد نفر صحابی با سندها و عبارتهای مختلف آن را نقل نمودهاند.
برای تفصیل بیشتر به کتب الغدیر مرحوم امینی، عبقات مرحوم میر حامد حسین جلدغریر، غمایة الحرام و... مراجعه شود.
جدای از این دو مورد مهم در تاریخ زندگانی پیامبر اکرم (ص) موارد دیگر نیز ذکر میگردد:
1- ابن حجر عسقلانی در الصواعق از طبرانی از علی (ع) نقل میکند که فرمود: «ان خلیلی رسول الله (ص) قال: یا علی انک ستقدم علی الله وسیعتک راضیین مرضیین و یقدم علیه عدوک غضابی محمد حین»
و نیز ابن حجر میگوید: حافظ جمال الدین زرندی از ابن عباس آورده است که وقتی آیه زیر نازل شد: «ان الذین آمنوا و عملو الصالحات اولئک هم خیر البریه» پیامبر (ص) به علی (ع) فرمود: «هو انت و شیعتک تأتی انت و شیعتک یوم القیامه راضیین مرضیین و یأتی عدوک غضابی ممحین»
2- نو بختی در فرق الشیعه نقل میکند «ان اول الفرق الشیعه و هم فرقة علی ابن ابیطالب (ع) شیعة علی (ع) فی زمان النبی (ص) و بعده معروفون بأنقطاعهم الیه و القول بأمامته»(12)
به هر حال اینها و بسیاری از احادیث و دلایل دیگر همه گویای این واقعیت هستند که تشیع زائیده فرمان خود حضرت رسول (ص) میباشد اگر چه دارای تشکل و انسجامی خاص نبودهاند.
فصل دوم
نظریه دوم ظهور شیعه را روز سقیفه و همزمان با رحلت پیامبر (ص) میداند.
البته همانگونه که در فصل اول گفته شد درست نیست که منشأ پیدایش تشیع را زمان رحلت حضرت رسول (ص) بدانیم. طبری و یعقوبی و امثال آنها که این نظریه را دادهاند به این استدلال میکنند که در آن روز گروهی صریحا اعلام داشتند. که علی (ع) بر سایرین مقدم است و از زبیر نقل شده است که «اخترط سیفه و قال «اغهد حتی یبایع علی»(13)
اما از سوی دیگر میتوان گفت که واقعه سقیفه با ظهور تشیع مرتبط است. سقیفه را باید به عنوان نامی عمومی برای اولین جدائی یک اقلیت از یک اکثریت در نظر گرفت. روز سقیفه را باید روز علنی شدن تشیع قلمداد نمود.
آنان عجولانه و بدون مشورت با همه مسلمانان و در حالیکه هنوز جسد پیامبر (ص) دفن نشده بود، گرد هم آمده و سقیفه را آفریدند، علی و یارانش را در برابر عمل انجام شده قرار دادند، مورد انتقاد حضرت و یارانش همچون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، زبیر و... قرار گرفتند. این انتقاد بود که اقلیتی را از اکثریتی ح=جدا کرد و پیروان علی (ع) را به همین نام شیعه علی (ع) به جامعه شناسانید. بنابراین پر واضح است که چنین کسانی که در آن روز گرد شمع وجود علی (ع) آمدند نمیتوانند بالبراهة و یک شبه به وجود آمده باشند. بلکه اینان در زمان حیات رسول خداست ص) از محبین و دوستداران علی (ع) بشمار میآمدند.
فصل سوم
این نظریه که کاملا در نقطه مقابل نظر اول قرار دارد و بیان کننده عمق خصومت دشمنان نسبت به مکتب اهل بیت (ع) میباشد این تمت مشهودی است که «مذهب تشیع مولود انکار ابن سبای یهودی است» اینان معتقدند که عبدالله بن سبا که اهل یمن بوده و ابتدا یهودی بوده و سپس اسلام آورده است، در نطقها و مواعظش افکار و اصول عقاید یهود را با اصول و مقررات اسلامی در هم آمیخت.
افسانه عبدالله بن سبا کم و بیش در بسیاری از کتب تاریخ نقل و به آن پرداخته شده است. اما آنچه که تحقیقات در طول قرون متمادی نشان میدهد این است که قصد ابن سبا و سبائید افسانهای بیش نیست که دشمنان شیعه آن را ساخته و پرداختهاند.
جالب این جا است که در هیچ یک از کتب و مصادر اصلی که داستان شورش علیه عثمان در آنها ضبط است نامی از ابن سبا در میان نیست نه ابن سعد و نه بلاذری و نه ابن اسحاق نامی از وی به میان نیاوردهاند و فقط طبری است که این حکایت را از سیف بن عمر نقل کرده و مورخین پس از وی همه از او روایت میکنند.
علامه بزرگوار سید مرتضی عسکری که در این رابطه تحقیق کامل و جامعی را انجام داده و آن را در کتابی به همین نام به چاپ رساندهاند، با دلائل تاریخی اثبات مینماید که منشأ این داستان موهوم همان روایتی است که طبری نقل میکند.
همینطور استاد عبدالله السبیتی در کتاب الی مشیخة الازهر و مرحوم کاشف الغطاء در «اصل الشیعه و اصولها» به طور مفصل این داستان موهوم را مورد بررسی و تحقق قرار دادهاند فراجع
به هر حال عبدالله بن سبا خواه وجود خارجی داشته و یا نداشته باشد که حق هم همین است، بایستی با صراحت تمام اعلام داشت که شیعه و تشیع از افکار ضد اسلامی منسوب به او کاملا بیزار است. مرحوم کاشف الغطاء مینویسد «عبدالله بن سبا غالی ملعونی است و حضرت علی (ع) او را در آتش سوزانید»(14)
ابن خلدون در مقدمه خود به نقل از الفرق بین الفرق، ملل و نحل و عقد الفرید مینویسد«علی (ع) کسانی را که درباره او غلو میکردند سوزانید و گروهی را تبعید نمود که از آن جمله عبدالله بن سبا بود»(15)
شیعه در کتب خود غلات را نجس و خارج از دین معرفی میکند. مرحوم شیخ مفید که از بزرگترین علمای شیعه به شمار میرود در کتاب خویش مینویسد «غلات از متظاهرین به اسلام آنهایی هستند که به امیرالمؤمنین و ائمه اطهار نسبت الوهیت داده... ائمه (ع) حکم کفر و خروج از اسلام آنها را صادر کردند»(16).
در اینجا نظریات و بعضا اتهاماتی دیگر به شیدایش و تکون تشیع وجود دارد از قبیل اینکه جمال مبدأ پیدایش شیعه بوده است و یا مولود ایرانیان و آل بویه و صفویه و... میباشد و... که بحث و بررسی پیرامون هر یک از این نظریات فرصت خاص دیگری را میطلبد ولی اجمالا باید توجه داد که چنانچه در فصل اول اشاره گردید، امامت ادامه راه نبوت و تفکیکناپذیر از یکدیگرند به همان گونه تشیع نیز همزمان با دعوت رسالت آغاز گردید منتهی در بستر تاریخ تشیع دارای سیر و صعود و نزولهایی بوده است و در برخی از منه و امنکه گسترش یافته و فراگیر شده است و بالعکس. در پایان آرزو میکنم این تلاش اندک مفید و راهگشای برادران و خواهران دینی قرار گیرد.
والسلام
آیات و روایات
الف:
1) ان الذین آمنوا و عملو الصالحات اولئک هم خیر البریه سوره بینه
2) و انذر عشیرتک الاقربین سوره شعراء
3) الیوم الملکت لکم دینکم...
4) یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک...
ب:
1) حدیث یوم الانذر
2) حدیث غدیر
3) احادیث وارد ذیل آیه شریفه سوره بینه
4) احادیث وارده ذیل آیه شریفه و انذر عشیرتک
کتابنامه
فارسی - عربی
1- الملل و النحل شهرستانی
2- الفصل فی لملل و الهواء و النحل ابن خرم
3- مقالات الاسلامیین اشعری
4- الفهرست ابن الندیم
5- العقد الفرید ابن عتد بریه
6- البدایه و النهایه ابن کثیر
7- تاریخ الامامیه و اسلافهم من الشیعه دکتر عبدالله فیاض
8- الصواعق المحرمة ابن حجر
9- تاریخ الشیعه مظفر
10- العبر ابن خلدون
11- اصل الشیعه و اصولها مرحوم کاشف الغطاء
12- منهاج السنه ابن تیمیه
13- عبدالله بن سبا علامه عسکری
14- تاریخ الرسل و الملوک طبری
15- تشیع در مسیر تاریخ دکتر جعفری
16- مروج الذهب مسعودی
17- شیعه در اسلام علامه طباطبایی
18- التنبیه و الاشرف مسعودی
19- تاریخ الشیعه دکتر خراسانی
20- فرق الشیعه نوبختی
1) -
2) تاریخ طبری ج 2 ص 63.
3) تاریخ ابن کثیر ج 3 ص 40 و 351.
4) مقدمه الغیبر ص 138.
5) تاریخ طبری ج 4 ص 410.
6) التنبیه و الاشرف مسعودی ص 330.
7) الوصیه مسعودی ص 121.
8) مقالات الاسلامیین و اختلاف المصین ج 1 ص 65.
9) الملل و النحل شهرستانی ج 1 ص 131.
10) الفصل فی الملل و الاهواء و النحل ابن خرم اندسی ج 2 ص 113.
11) طبری ج 2 ص 63، مختصر کنز العمال ج 5 ص 42.
مسند احمد بن حنبل ج 1 ص 11، البدایر و النهایه ج 3 ص 39.
12) فرق الشیعه نوبختی استانبول1931 ص 15.
13) -
14) اصل الشیعه و اصولها تالیف آیه الله کاشف الغطاء ص 57.
15) ترجمه فارسی مقدمه ابن خلدون قسمت آخر.
16) شرح عقاید الصدوق او تصحیح الاعتقاد ص 63
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389
امام مهدي (ع) - مکتب مهدویت
|
|
برداشتهایی
که از انتظار فرج شده است؛ بعضی اش را من عرض می کنم. بعضیها انتظار فرج را به این
می دانند که در مسجد، در حسینیه، در منزل بنشینند و دعا کنند و فرج امام زمان-
سلام الله علیه- را از خدا بخواهند. اینها مردم صالحی هستند که یک همچو اعتقادی
دارند. بلکه بعضی از آنها را که من سابقاً می شناختم بسیار مرد صالحی بود، یک اسبی
هم خریده بود، یک شمشیری هم داشت و منتظر حضرت صاحب - سلام الله علیه- بود. اینها
به تکالیف شرعی خودشان هم عمل می کردند و نهی از منکر هم می کردند و امر به معروف
هم می کردند، لکن همین، دیگر غیر از این کاری ازشان نمی آمد و فکر این مهم که یک
کاری بکنند، نبودند.
یک دسته دیگری بودند که انتظار فرج را می گفتند این است که
ما کار نداشته باشیم به اینکه در جهان چه می گذرد، بر ملت ها چه می گذرد، بر ملت
ما چه می گذرد؛ به این چیزها ما کار نداشته باشیم، ما تکلیف های خودمان را عمل می
کنیم، برای جلوگیری از این امور هم خود حضرت بیایند ان شاءالله، درست می کنند؛ دیگر
ما تکلیفی نداریم. تکلیف ما همین است که دعا کنیم ایشان بیایند و کاری به کار آنچه
در دنیا می گذرد یا در مملکت خودمان می گذرد، نداشته باشیم. اینها هم یک دسته ای،
مردمی بودند که صالح بودند.
یک دسته ای می گفتند که خوب، باید عالم پر ]از[ معصیت بشود
تا حضرت بیاید؛ ما باید نهی از منکر نکنیم، امر به معروف هم نکنیم تا مردم هر کاری
می خواهند بکنند؛ گناه ها زیاد بشود که فرج نزدیک بشود.
یک دسته ای از این بالاتر بودند، می گفتند: باید دامن زد به
گناهها، دعوت کرد مردم را به گناه تا دنیا پر از جور و ظلم بشود و حضرت - سلام
الله علیه- تشریف بیاورند. این هم یک دسته ای بودند که البته در بین این دسته،
منحرفهایی هم بودند، اشخاص ساده لوح هم بودند، منحرفهایی هم بودند که برای مقاصدی
به این دامن می زدند.
یک دسته دیگری بودند که می گفتند که هر حکومتی اگر در زمان
غیبت محقق بشود، این حکومت باطل است و
برخلاف اسلام است. آنها مغرور بودند. آنهایی که بازیگر
نبودند، مغرور بودند به بعض روایاتی که وارد شده اسـت بر این امر که هر عَلَمی
بلند بشود قبل از ظهور حضرت، آن علم، علم باطل است. آنها خیال کرده بودند که نه،
هر حکومتی باشد، در صورتی که آن روایات]اشاره دارد[ که هر کس علم بلند کند با علم
مهدی، به عنوان ((مهدویت)) بلند کند، ]باطل است.[
حالا ما فرض می کنیم که یک همچو روایاتی باشد، آیا معنایش این
نیست که تکلیفمان دیگر ساقط است؟ یعنی، خلاف ضرورت اسلام، خلاف قرآن نیست این معنا
که ما دیگر معصیت بکنیم تا پیغمبر بیاید، تا حضرت صاحب بیاید؟ حضرت صاحب که تشریف
می آورند برای چی می آیند؟ برای اینکه گسترش بدهند عدالت را، برای اینکه حکومت را
تقویت کنند، برای اینکه فساد را از بین ببرند. ما برخلاف آیات شریفه قرآن دست از
نهی از منکر برداریم، دست از امر به معروف برداریم و توسعه بدهیم گناهان را برای اینکه
حضرت بیایند؟ حضرت بیایند چه می کنند؟ حضرت می آیند، می خواهند همین کارها را
بکنند. الآن دیگر ما هیچ تکلیفی نداریم؟ دیگر بشر تکلیفی ندارد، بلکه تکلیفش این
است که دعوت کند مردم را به فساد؟ به حسب رأی این جمعیت، که بعضیشان بازیگرند و
بعضیشان نادان، این است که ما باید بنشینیم، دعا کنیم به... آمریکا ... و ...
اذنابشان... و امثال اینها تا اینکه اینها علم را پر کنند از جور و ظلم و حضرت تشریف
بیاورند. بعد حضرت تشریف بیاورند، چه کنند؟ حضرت بیایند که ظلم و جور را بردارند؛
همان کاری که ما می کنیم و ما دعا می کنیم که ظلم و جور باشد! حضرت می خواهند همین
را برش دارند. ما اگر دستمان می رسید، قدرت داشتیم، باید برویم تمام ظلم و جورها
را از عالم برداریم. تکلیف شرعی ماست، منتها ما نمی توانیم. اینی که هست این است
که حضرت عالم را پر می کند از عدالت؛ نه شما دست بردارید از تکلیفتان، نه اینکه
شما دیگر تکلیف ندارید.
ما تکلیف داریم که، اینی که می گوید حکومت لازم نیست، معنایش
این است که هرج و مرج باشد. اگر یک سال حکومت در یک مملکتی نباشد، نظام در یک
مملکتی نباشد، آن طور فساد پر می کند مملکت را که آن طرفش پیدا نیست. آنی که می گوید
حکومت نباشد، معنایش این است که هرج و مرج بشود؛ همه هم را بکُشند؛ همه به هم ظلم
بکنند برای اینکه حضرت بیاید. حضرت بیاید چه کند؟ برای اینکه رفع کند این را. ایـن
آدم عاقـل، یـک آدم اگر سفینه نباشد، اگر مغرض نباشد، اگر دست سیاسـت ایـن کـار را
نکرده باشد که بازی بدهد ماهارا که ما کار به آنها نداشته باشیم، آنها بیایند هر
کاری می خواهند انجام بدهند، این باید خیلی آدم نفهمی باشد!
اما مسئله این است که دست سیاست در کار بوده؛ همان طوری که
تزریق کرده بودند به ملتها، به مسلمین، به دیگر اقشار جمعیتهای دنیا که سیاست کار
شماها نیست؛ بروید سراغ کار خودتان و آن چیزی که مربوط به سیاست است، بدهید به دست
امپراتورها. خوب، آنها از خدا می خواستند که مردم غافل بشوند و سیاست را بدهند دست
حکومت و به دست ظلمه، دست آمریکا، دست شوروی، دست امثال اینها و آنهایی که اذناب اینها
هستند و اینها همه چیز ما را ببرند، همه چیز مسلمانها را ببرند، همه چیز مستضعفان
را ببرند و ما بنشینیم بگوییم که نباید حکومت باشد، این یک حرف ابلهانه است، منتها
چون دست سیاست در کار بوده، این اشخاص غافل را، اینها را بازی دادند و گفتند: شما
کار به سیاست نداشته باشید، حکومت مال ما، شما هم بروید توی مسجدهایتان بایستید
نماز بخوایند! چه کار دارید به این کارها؟
اینهایی که می گویند که هر علمی بلند بشود و هر حکومتی، خیال
کردند که هر حکومتی باشد این برخلاف انتظار فرج است. اینها نمی فهمند چی دارند می
گویند. اینها تزریق کرده اند بهشان که این حرفها را بزنند. نمی دانند دارند چی چی
می گویند. حکومت نبودن، یعنی اینکه همه مردم به جان هم بریزند، بکشند هم را، بزنند
هم را، از بین ببرند، برخلاف نص آیات الهی رفتار بکنند. ما اگر فرض می کردیم دویست
تا روایت هم در این باب داشتند، همه را به دیوار می زدیم؛ برای اینکه خلاف آیات
قرآن است. اگر هر روایتی بیاید که نهی از منکر را بگوید نباید کرد، این را باید به
دیوار زد، این گونه روایت قابل عمل نیست. و این نفهمها نمی دانند چی می گویند، هر
حکومتی باشد حکومت]باطل[ است!... اینها یک چیزهایی است که اگر دست سیاست در کار
نبود، ابلهانه بود، لکن آنها می فهمند دارند چی می کنند. آنها می خواهند ما را
کنار بزنند.
بله، البته آن پر کردن دنیا را از عدالت، آن را ما نمی توانیم
]پر[ بکنیم. اگر می توانستیم، می کردیم، اما چون نمی توانیم بکنیم ایشان باید بیایند.
الآن عالم پر از ظلم است. شما یک نقطه هستید در عالم. عالـم پـر از ظلـم است. ما
بتوانیم جلوی ظلم را بگیریم. باید بگیریم؛ تکلیفمان است. ضرورت اسلام و قرآن
]است،[ تکلیف ما کرده است که باید برویم همه کار را بکنیم. اما نمی توانیم بکنیم؛
چون نمی توانیم بکنیم، باید او باید تا بکند. اما ما باید فراهم کنیم کار را.
فراهم کردن اسباب این است که کار را نزدیک بکنیم، کار را همچو بکنیم که مهیا بشود
عالم برای آمدن حضرت-سلام الله علیه – در هر صورت، این مصیبتهایی که هست که به
مسلمانها وارد شده است و سیاستهای خارجی دامن بهش زده اند، برای چاپیدن اینها و
برای از بین بردن عزت مسلیمن ]است[. و باورشان هم آمده است خیلیها. شاید الآن هم
بسیاری باور بکنند که نه، حکومت نباید باشد، زمان حضرت صاحب باید بیاید حکومت. و
هر حکومتی در غیر زمان حضرت صاحب، باطل است؛ یعنی، هرج و مرج بشود، عالم به هم
بخورد تا حضرت بیاید درستش کند! ما درستش می کنیم تا حضرت بیاید.
